گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۸

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو دل شد زان او هرگز نمیرد

چو خورد از خوان او هرگز نمیرد

به سر می‌گردم از عشقش، چو دانم

که سرگردان او هرگز نمیرد

تن عاشق بمیرد در جدایی

ولیکن جان او هرگز نمیرد

به دردش گر دلم زین پیش می‌مرد

پس از درمان او هرگز نمیرد

تنم را پر شود پیمانهٔ عمر

ولی پیمان او هرگز نمیرد

به زندان عزیزی در شد این دل

که در زندان او هرگز نمیرد

روان اوحدی را هست حکمی

که بی‌فرمان او هرگز نمیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام