گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت

جان را خیال روی تو از دل به در نرفت

این آتش فراق، که بر می‌رود به سر

از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!

آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا

کش در غم تو ناله به عیوق در نرفت

دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست؟

و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت؟

پیغام ما کجا رسد آنجا؟ که نزد تو

باد صبا نیامد و مرغ بپر نرفت

این جا که چشم ماست به جز سیم اشک نیست

وآنجا که گوش تست به جز ذکر زر نرفت

شد مست و بی‌خبر دل ازین باده و هنوز

این جا خبر نیامد و آنجا خبر نرفت

گفتی که: اوحدی به فریبی چرا بماند؟

پیش تو آمد او، که بجای دگر نرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمدرضا نوشته:

درود بر شما. مصرع دوم بیت اول به جای “جان را”، “جانا” صحیح نیست؟ این مصرع اینگونه معنای خود را از دست داده است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام