گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۸

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت

هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت

بر بوی باد زلف تو شب روز می‌کنم

دردا! کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت

روزی اگر ز زلف تو بندی گشوده‌ام

بر من مگیر، کان به طریق گشاد رفت

گفتی که: بامداد مراد تو می‌دهم

زان روز می‌شمارم و صد بامداد رفت

دل را غم تو زهر جفا داد و نوش کرد

جان از کف تو شربت غم خورد و شاد رفت

ظلمی که از غم تو گذشتت بر سرم

رخ بازکن، که آن همه عدلست و داد رفت

گر اوحدی ز دست برفت ای، پسر، چه باک؟

اندر زمانه هر که ز مادر بزاد رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا ب نوشته:

بیت یکی مانده به آخر 《گفتت》 اشتباهه《 گفتست》 درسته

علیرضا ب نوشته:

عذر خواهی میکنم منطورم 《 گذشتست》 به جای 《 گذشتت》 بود

کانال رسمی گنجور در تلگرام