گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا بر دوست بار نتوان یافت

دل بر ما قرار نتوان یافت

تا نیاید نگار ما در کار

کار ما چون نگار نتوان یافت

بی‌دهان و لب چو شکر او

عاشقان را شکار نتوان یافت

گر بپرسیدنم نهد گامی

جز دل و جان نثار نتوان یافت

به جز اندر دهان و جز لب او

زندگانی دوبار نتوان یافت

در جهان از شمار شوخی او

تا به روز شمار نتوان یافت

بر وفا دل منه، که خوبان را

به وفا استوار نتوان یافت

اوحدی، کار عشق کن، که به نقد

به ازین هیچ کار نتوان یافت

پای‌دار، ار بگیردت غم عشق

عشق بی‌گیر ودار نتوان یافت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام