گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هم خانه‌ایم، روی گرفتن حلال نیست

ناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست

گفتی: بسنده کن به خیالی ز وصل ما

ما را بغیر ازین سخنی در خیال نیست

گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل

خود معترف شود که: درو این کمال نیست

در پرده‌ای و بر همه کس پرده می‌دری

با هر کسی و با تو کسی را وصال نیست

مشکل در آن که: وصل تو ممکن نمیشود

ورنه به ممکنات رسیدن محال نیست

لالند عارفان تو از شرح چند و چون

از معرفت خبر نشد آنرا که لال نیست

پرسیده‌ای که: آنچه طلب میکنی کجاست؟

از من خبر مپرس، که جای سال نیست

ای اوحدی، چو این دگران سر دوستی

با دیگری مگوی، که ما را به فال نیست

گر مدعی سماع حدیثت نمی‌کند

دل مرده را سماع نباشد، که حال نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

در بیت هفتم ، مصرع دوم ، “سوال ” صحیح است

کانال رسمی گنجور در تلگرام