گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا نورالله قبره

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » قصاید
 

مستان خواب را خبری از وصال نیست

دل‌مرده را سماع نباشد چو حال نیست

دینت خدای داد و زبان داد و عقل داد

یاد خدای کن به زبانی که لال نیست

آن جای، آسمان و تو آسوده بر زمین

نتوان بلند پایه پریدن چو بال نیست

آن کو به یاد دوست تواند نشاط کرد

محتاج دیدن لب و رخسار و خال نیست

وان را که نیست چهرهٔ آن ماه در حضور

در مسجدالحرام نمازش حلال نیست

هرچند سالهاست که این راه می‌روی

راهی که سوی او نرود جز ضلال نیست

گر در پی تفرج بستان جنتی

امروز تخم کار، که فردا مجال نیست

آشفتهٔ جمال جمیل بتان شدی

صبرت جمیل باد، که آنها جمال نیست

بیدار باش یک دم و آگاه یک نفس

حاجت به ماه و هفته و ایام و سال نیست

بر نقش روزگار منه دل، که عاقبت

این نقش را که بازکنی جز خیال نیست

گر بایدت به حضرت ایزد وسیلتی

بهتر ز مصطفی و نکوتر ز آل نیست

در مال دل مبند و ز دانش سخن مگوی

کانجا سخن به دانش و حرمت به مال نیست

هستند برشمال و یمین تو ناظران

لیکن ترا نظر به یمین و شمال نیست

بس غره‌ای به دانش و دستان خود، ولی

گر رستمی، ترا گذر از چرخ زال نیست

ملکی که منتقل شود از دیگری به تو

به روی مباش غره، که بی‌انتقال نیست

این سایه ها زوال پذیرند یک به یک

در سایه‌ای گریز، که آنرا زوال نیست

بالی ضرورتست عروج کمال را

و آن بال طاعتست و ترا جز وبال نیست

ای اوحدی، دلی که بدان کوچه راه یافت

بردیگری مبند، که مارا به فال نیست

ای اوحدی، دل ز دوجهان بر خدای بند

کز وی به کام دل برسی وین محال نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام