گنجور

غزل شمارهٔ ۸

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

گرفتم آن که در خواب کردم پاسبانش را

ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را

صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون

کند آتشفشان چون شمع، استخوانش را

برآمد جان ز تن وان زلف می جوید جوان مرغی

که از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را

ز غیرت پیچ و تاب افتاده در رگ های جان من

همانا دست امید کسی دارد عنانش را

ز سنگ آن قدم هرگز به روی آستان ننهد

که ناگه شب نهان بوسیده باشم آستانش را

دلم گم گشت و غمهای جهان، عرفی، طلب کارش

به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کلام قاصر نوشته:

مصرع”دلم گم گشت و عم های جهان، عرفی، طلب کارش”
به نظر می‌رسد که به صورت:
“دلم گم گشت و غم های جهان، عرفی، طلب کارش”
درست تر باشد.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

بهمن بنی هاشمی نوشته:

سلام
مصرع سوم:
“کند آتشفشان چون شمع، استخوانش را”
ایراد وزنی مشاهده می شود خواهشمنداست از روی دیوان بازبینی کنید.

رسته نوشته:

متن غزل از روی نسخۀ انصاری:
گرفتم آن که شب درخواب کردم پاسبانش را
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون
کند آتشفشان چون شمع مغز استخوانش را
برآمد جان ز تن وان زلف می جوید چنان مرغی
که از دامی شود آزاد و جوید آشیانش را
ز غیرت پیچ و تاب افتاد در رگ های جان من
همانا دست امید کسی دارد عنانش را
ز ننگ آن قدم هرگز به روی آستان ننهد
که ناگه شب نهان بوسیده باشم آستانش را
دلم گم گشت و غمهای جهان عرفی طلب کارش
به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را

کانال رسمی گنجور در تلگرام