گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۸

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

باز به میدان ما، فوج بلا بسته صف

پای فلک در میان، رسم امان بر طرف

خرقه شکافان شوق، بی دف و نی در سماع

حله فشانان شید، تابع قانون و دف

جان قدیم اشتها، مانده همان ناشتا

وین تن حادث غذا، معدن آب و علف

چیدم و دیدم تمام، آبی و تابی نداشت

میوهٔ این چارباغ، گوهر این نه صدف

گفتی ام ای خود فروش، خود چه متاعی، بگو

گر نخری شبچراغ، ور نه فروشی خزف

بشنو و بو کن اگر، گوشی و مغزیت هست

زمزمهٔ لوکشف، لخلخهٔ من عرف

عرفی اگر ره روی، دوری منزل مبین

رو که مدد می کند همت شاه نجف

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محدث نوشته:

این غزل از خاقانی است که در دیوان عرفی چاپ آقای جواهری امده است. هم نسخه های قدیمی به این شهادت می دهد و هم سبک غزل سبک خاقانی است. عرفی به احتمال قوی به سبب عشق زیادی که به نجف داشته این شعر خاقانی را در گوشه ای برای خودش نوشته و نام خودش را تفننا در آن داخل کرده بعد از فوتش که دیوان وی را جمع کرده اند جامع دیوان تشخیص نداده که این شهر از عرفی نیست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام