گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۰

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

عاشقان گر به دل از دوست غباری دارند

گریه ای گَرد نشان در شب تاری دارند

آب حیوان ببر ای خضر که ارباب نیاز

چشم امید به فتراک سواری دارند

ره ارباب محبت به فنا نزدیک است

سوزنی در کف و در پا دو سه خاری دارند

جان و دل را به می فرحت آتش زده اند

باده در شیشه نماندست و خماری دارند

جان حقیر است مبر نام نثار، ای محرم

تو همین گو که احباب نثاری دارند

چه به طاعت طلبی برهمنان را، زاهد

تو ریا ورز که این طایفه کاری دارند

بندهٔ خلوتیان دل چاکم، کایشان

به شهیدان غمت لذت خواری دارند

هر که را می نگرم سوخته یا می سوزد

شمع و پروانه از این بزم کناری دارند

عرفی از صیدگه اهل نظر دور مرو

که گهی گوشهٔ چشمی به شکاری دارند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام