گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۹

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

شبی که در قدم وصل یار می گذرد

به ذوق گریهٔ بی اختیار می گذرد

کسی که محرم درد من است می داند

که دیده بی نم و آب در کنار می گذرد

مخواب در دل شب ها که موج قافله ایست

که از کسی که به شب های تار می گذرد

به هر که عرضه کنم درد خویش، می بینم

که غرقه ام من و او در کنار می گذرد

صلای فرصت و برهان نیستی بر لب

پیاله در کف و صرف خمار می گذرد

شکاریان طلب نقش پای صید کنند

تو مست خوابی و هر دم شکار می گذرد

دلم به کوی تو با صد هزار نومیدی

به این خوش است که امیدوار می گذرد

دم جدایی دشمن رواست آفت جان

چنان نمود که یاری ز یار می گذرد

ز شأن مطلب و شوق زبون من پیداست

که فرصتم به همین خار خار می گذرد

در آن مقام که عرفی ز دل گذشت و هنوز

گهی که می گذرد اشکبار می گذرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام