گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۴

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

عشق اگر مرد است، مرد او تاب دیدار آورد

ورنه چون موسی بسی آورد، بسیار آورد

تا فریبد ابلهان را در متاع روی دوست

آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد

بس که زخم غمزه خوردم زمین مشهدم

خرمن خنجر به جای بوته ی خار آورد

کافری دان عشق را کز شغل من گر وارهد

گردن روح القدس در قید زنار آورد

بگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج

هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد

مو به مویم دوست شد، ترسم که استیلای عشق

یک انالحق گوی دیگر بر سر دار آورد

ای که عرفی را مسلمان خوانده ای، او را بکاو

تا ز کفرآباد دل، بت های پندار آورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
تا فریبد ابلهان را در متاع روی دوست
آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد

درست :
تا فریبد ابلهان را از متاع روی دست
آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد

متاع روی دست یا متاع سر ِ دست کنایه از متاع سهل و کم بهایی است که پیش از متاع گرانمایه و نفیس عرضه می شود

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
بس که زخم غمزه خوردم زمین مشهدم
خرمن خنجر به جای بوته ی خار آورد

درست:
بس که تیر غمزه ات خوردم زمین مشهدم
خرمن خنجر به جای بوته ی خار آورد

و در جای دیگر (نیش غمزه) هم ثبت شده

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
بگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج
هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد

درست:
مگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج
هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد

رسته نوشته:

متن کامل غزل از روی نسخۀ انصاری

عشق اگر مرد است، مرد تاب دیدار آورد
ورنه چون موسی بسی آورد و بسیار آورد
تا فریبد ابلهان را در متاع روی دست
آسمان پیش از تو یوسف را به بازار آورد
جان به زخم ناوکی دادم که شکر لذتش
در قیامت هر سر مویم شکر بار آورد
بس که زخم غمزه اش خوردم زمین مشهدم
خرمن خنجر به جای بوته ی خار آورد
کافری دان عشق را کز شغل من گر وارهد
گردن روح القدس در قید زنار آورد
مگذر از دارالشفای عشق کز بهر علاج
هر نفس آید مسیح آن جا و بیمار آورد
مو به مویم دوست شد، ترسم که استیلای عشق
یک انالحق گوی دیگر بر سر دار آورد
ای که عرفی را مسلمان خوانده ای، او را بکاو
تا ز کفرآباد دل، بت های پندار آورد

کانال رسمی گنجور در تلگرام