گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷

 
عبید زاکانی
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باد صبا جیب سمن برگشاد

غلغل بلبل به چمن در فتاد

زنده کند مردهٔ صد ساله را

باد چو بر گل گذرد بامداد

زمزم مرغان سخندان شنو

تا نکنی نغمهٔ داود یاد

موسم عیشست غنیمت شمار

هرزه مده عمر و جوانی به باد

وقت به افسوس نشاید گذاشت

جام می از دست نباید نهاد

تا بتوان خاطر خود شاددار

نیست بدین یک دو نفس اعتماد

خاک همانست که بر باد داد

تخت سلیمان و سریر قباد

چرخ همانست که بر خاک ریخت

خون سیاووش و سر کیقباد

انده دنیا بگذار ای عبید

تا بتوان زیست یکی لحظه شاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام