گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷

 
عبید زاکانی
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

چه چاره سازم از این پس چو چاره‌ساز برفت

سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست

نموده روی به بیچارگان و باز برفت

به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون

که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت

جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق

دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت

ز منع خلق از این بیش محترز بودم

کنون حدیث من از حد احتراز برفت

دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر

برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

عبید چون جرست ناله سود می‌نکند

چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نریمان نوشته:

در بیت ۴ “قصه” به جای “غصه” صحیح تر بنظر میرسد.چرا که اولا شوق اندوهی ندارد و دو از آن “قصه شوق” عاشق دراز است و سه اینکه “قصه” با “زلف” و “دراز” ایهام تضاد دارد چه در زبان عرب (اگر اشتباه نکنکم) “قص”به معنای کتاه کردن (مو) است.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام