گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲

 
عبید زاکانی
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیست

غمش ز رندی و میلش به پارسائی نیست

دل رمیدهٔ شوریدگان رسوائی

شکسته‌ایست که در بند مومیائی نیست

ز فکر دنیی و عقبی فراغتی دارد

خداشناس که با خلقش آشنائی نیست

غلام همت درویش قانعم کو را

سر بزرگی و سودای پادشاهی نیست

مراد خود مطلب هر زمان ز حضرت حق

که بر در کرمش حاجت گدائی نیست

به کنج عزلت از آنروی گشته‌ام خرسند

که دیگرم هوس صحبت ریائی نیست

قلندریست مجرد عبید زاکانی

حریف خواجگی و مرد کدخدائی نیست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ری‌را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی