گنجور

بخش ۱۶ - خلوت اول در پرورش دل

 
نظامی
نظامی » خمسه » مخزن الاسرار
 

رایض من چون ادب آغاز کرد

از گره نه فلکم باز کرد

گرچه گره در گرهش بود جای

برنگرفت از سر این رشته پای

تا سر این رشته به جائی رسید

کان گره از رشته بخواهد برید

خواجه مع‌القصه که در بند ماست

گرچه خدا نیست خداوند ماست

شحنه راه دو جهان منست

گرنه چرا در غم جان منست

گرچه بسی ساز ندارد ز من

شفقت خود باز ندارد ز من

گشت چو من بی ادبی را غلام

آن ادب‌آموز مرا کرد رام

از چو منی سر به هزیمت نبرد

صحبت خاکی به غنیمت شمرد

روزی از این مصر زلیخا پناه

یوسفیی کرد و برون شد ز چاه

چشم شب از خواب چو بردوختند

چشم چراغ سحر افروختند

صبح چراغی سحر افروز شد

کحلی شب قرمزی روز شد

خواجه گریبان چراغی گرفت

دست من و دامن باغی گرفت

دامنم از خار غم آسوده کرد

تا به گریبان به گل آموده کرد

من چو لب لاله شده خنده ناک

جامه به صد جای چو گل کرده چاک

لاله دل خویش به جانم سپرد

گل کمر خود به میانم سپرد

گه چو می آلوده به خون آمدم

گه چو گل از پرده برون آمدم

گل به گل و شاخ به شاخ از شتاب

میشدم ایدون که شود نشو آب

تا علم عشق به جائی رسید

کز طرفی بوی وفائی رسید

نکته بادی بزبان فصیح

زنده دلم کرد چو باد مسیح

زیر زمین ریخت عماریم را

تک به صبا داد سواریم را

گفت فرود آی و ز خود دم مزن

ورنه فرود آرمت از خویشتن

منکه بر آن آب چو کشتی شدم

ساکن از آن باد بهشتی شدم

آب روان بود فرود آمدم

تشنه زبان بر لب رود آمدم

چشمه افروخته‌تر ز آفتاب

خضر به خضراش ندیده به خواب

خوابگهی بود سمنزار او

خواب کنان نرگس بیدار او

دایره خط سپهرش مقام

غالیه بوی بهشتش غلام

گل ز گریبان سمن کرده جای

خارکشان دامن گل زیر پای

آهو و روباه در آن مرغزار

نافه به گل داده و نیفه به خار

طوطی از آن گل که شکر خنده بود

بر سر سبزیش پر افکنده بود

تازه گیا طوطی شکر بدست

آهوکان از شکرش شیر مست

جلوه‌گر از حجله گلها شمال

گل شکر از شاخ گیاها غزال

خیری منشور مرکب شده

مروحه عنبر اشهب شده

سرمه بیننده چو نرگس نماش

سوسن افعی چو زمرد گیاش

قافله زن یاسمن و گل بهم

قافیه گو قمری و بلبل بهم

سوسن یکروزه عیسی زبان

داده به صبح از کف موسی نشان

فاخته فریادکنان صبحگاه

فاخته‌گون کرده فلک را به آه

باد نویسنده به دست امید

قصه گل بر ورق مشک بید

گه بسلام چمن آمد بهار

گه بسپاس آمد گل پیش خار

ترک سمن خیمه به صحرا زده

ماهچه خیمه به ثریا زده

لاله به آتشگه راز آمده

چون مغ هندو به نماز آمده

هندوک لاله و ترک سمن

سهل عرب بود و سهیل یمن

زورق باغ از علم سرخ و زرد

پنجره‌ها ساخته از لاجورد

آب ز نرمی شده قاقم نمای

طرفه بود قاقم سنجاب سای

شاخ ز نور فلک انگیخته

در قدم سایه درم ریخته

سایه سخن گو بلب آفتاب

زنده شده ریگ ز تسبیح آب

نسترن از بوسه سنبل به زخم

از مژه غنچه لب گل به زخم

ترکش خیری تهی از تیر خار

گاه سپر خواسته گه زینهار

سحر زده بید، به لرزه تنش

مجمر لاله شده دود افکنش

خواست پریدن چمن از چابکی

خواست چکیدن سمن از نارکی

نی به شکر خنده برون آمده

زرده گل نعل به خون آمده

آنگل خودرای که خودروی بود

از نفس باد سخن گوی بود

سبزتر از برگ ترنج آسمان

آمده نارنج به دست آن زمان

چون فلک آنجا علم آراسته

سبزه بکشتیش بدر خواسته

هر گره از رشته آن سبز خوان

جان زمین بود و دل آسمان

اختر سرسبز مگر بامداد

گفت زمین را که سرت سبز باد

یا فلک آنجا گذر آورده‌بود

سبزه به بیجاده گرو کرده‌بود

چشمه درفشنده‌تر از چشم حور

تا برد از چشمه خورشید نور

سبزه بر آن چشمه وضو ساخته

شکر وضو کرده و پرداخته

مرغ ز گل بوی سلیمان شنید

ناله داودی از آن برکشید

چنگل دراج به خون تذرو

سلسله آویخته در پای سرو

محضر منشور نویسان باغ

فتوی بلبل شده بر خون زاغ

بوم کز آن بوم شده پیکرش

سر دلش گشته قضای سرش

باد یمانی به سهیل نسیم

ساخته کیمخت زمین را ادیم

لاله ز تعجیل که بشتافته

از تپش دل خفقان یافته

سایه شمشاد شمایل پرست

سوی دل لاله فرو برده دست

ناخن سیمین سمن صبح فام

برده ز شب ناخنه شب تمام

صبح که شد یوسف زرین رسن

چاه‌کنان در زنخ یاسمن

زرد قصب خاک برسم جهود

کاب چو موسی ید بیضا نمود

خاک به آن آب دوا ساخته

هر چه فرو برده برانداخته

نور سحر یافته میدان فراخ

سایه روی را به صبا داده شاخ

سایه گزیده لب خورشید را

شانه زده باد سر بید را

سایه و نور از علم شاخسار

رقص‌کنان بر طرف جویبار

عود شد آن خار که مقصود بود

آتش گل مجمر آن عود بود

گردن گل منبر بلبل شده

زلف بنفشه کمر گل شده

مرغ ز داود خوش آوازتر

گل ز نظامی شکر اندازتر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ایرج نوشته:

بیت یازده فکر می کنم که این باشه:
صبح چراغ فلک افروز شد …..

ایرج نوشته:

این بیت هم فکر می کنم این گونه باشه:
طوطی از آن گل که شکر خنده بود بر سر سبزیش پراکنده بود

مریم نوشته:

بیت ۲۹ با توجه به نسخه تصحیحی دکتر بهروز ثروتیان این گونه است :
طوطی از آن گل که شکر خنده دید
بر سر سبزیش پراگنده دید

روفیا نوشته:

رایض من چون ادب آغاز کرد
از گره نه فلکم باز کرد
رایض به معنای رام کننده اسب و تعلیم دهنده است.
رایض خوب آن است که چون تعلیم آغاز میکند شما را از گره هایی که بر دست و پا و اندیشه تان زده شده برهاند، نه اینکه چهار گره دیگر چون حسادت و بغض و ترس و نومیدی بدان بیفزاید :
کیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیت ز پایت برکند
این گره گشایی جزء ضروریات رام کردن ستوران نیز باشد،
چون به هر حال یک حیوان وحشی پیش از آموزش باید در بند باشد تا آسیب نرساند، لیک هنگامی که تعلیم آغاز میشود گره ها باید باز شود وگرنه با دست و پای بسته حیوان بیچاره هنری نخواهد آموخت.

روفیا نوشته:

خواجه مع‌القصه که در بند ماست
گرچه خدا نیست خداوند ماست
کسی که سر خود را درد می آورد تا چیزی به ما بیاموزاند به قول نظامی ” در بند ماست ” اگر در کار گره گشاییست!
از ویژگی های یک کتاب خوب، یک معلم خوب، یک شعر خوب و یک رام کننده خوب آن است که گره های زندگیمان را می گشاید، بسطی در روح و جسم ما پدید می آورد نه قبض و گرفتگی،
شحنه راه دو جهان منست
گرنه چرا در غم جان منست
او نگاهبان راه زندگی منست وگرنه چرا غم من میخورد و چرا تلاش می کند قبض های وجود مرا منبسط کند؟
در بند منست، عاشق منست، خاطر من برایش عزیز است! برایش مهم است که روح من گرفته باشد یا منبسط و پران!
عزیز علیه ما عنتم

روفیا نوشته:

گشت چو من بی ادبی را غلام
آن ادب آموز مرا کرد رام
یادمان نرود معلم گرچه مقامش بس بلند است در هنگام تعلیم در اصل غلام ماست، ما او را به خدمت گرفته ایم تا به ما چیزی بیاموزاند، آن ادب دان ادب آموز غلام بی ادبی چون من می شود تا مرا رام کند!
رام کننده شیر در سیرک گرچه ظاهرا مسلط بر شیر است و شیر اسیر وی ولی در اصل عمر و انرژی خود را صرف شیر کرده است و او نیز مراتبی از اسارت را تجربه می کند!
جمله شاهان بنده بنده خودند
جمله خلقان مرده مرده خودند
جمله شاهان پستْ پست خویش را
جمله مستان مستْ مست خویش را
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن

روفیا نوشته:

خواست پریدن چمن از چابکی
خواست چکیدن سمن از نازکی
این خاصیت هر چیز کامل و perfect است!
پرّندگی!
هنر، عقل، کمال، زیبایی، ادب سبک است، تو گویی زمینی نیست، روی در آسمان دارد،
بنای تاج محل از هزاران تن سنگ ساخته شده است، ولی هنگامی که در طلوع صبح آن ترکیب را نگاه می کنید اصلا وزن آن را احساس نمی کنید، انگار روح است، انگار پر فرشته است، انگار می خواهد بپرّد،
آنجا این شعر نظامی به یاد می آید که:
خواست پریدن چمن از چابکی
ترکیب مرمر سپید با آن فرمهای موزون گنبدی زیر رقص نور خورشید
در عین عظمت، لطافت و ظرافت بسیاری را تداعی می کند گویا اصلا حجیم و وزین نیست!
هرگاه به مکانی رفتید، شعری یا مطلبی خواندید، به موسیقی ای گوش سپردید واحساس خستگی و سنگینی کردید، بدانید آن مکان، آن شعر، آن موسیقی کامل نیست و از نقصی رنج می برد، یک اثر خوب باید ما را یک درجه از جایی که بودیم بالاتر ببرد نه این که ما را بر زمین بدوزد!

روفیا نوشته:

از یاران جانی خواهش میکنم در صورت امکان ابیات گهربار دیگر را معنی کنند، یک کار گروهی زیبا خواهد شد!
معنی بسیاری از ابیات بر من روشن نیست و دریغ می خورم از این چشمه حکمت محروم بمانم، بر من منت میگذارید اگر دعوتم را بپذیرید.

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
رایض من چون ادب آغاز کرد/از گره نه فلکم باز کرد
رایض: رام کننده، کسی که اسبان را ریاضت آموزد. در این جا مقصود شاعر از رایض «دل» است که در بیت قبل از او به «خواجه» (سرور و بزرگ) تعبیر کرده است.
نه فلک: نه آسمان، افلاک قمر و عطارد و زهره و شمس و مریخ و مشتری و زحل و فلک اطلس یا ثوابت و فلک الافلاک.
وقتی که دل شروع کرد به تربیت من، مرا از گرفتاری دربند عوالم مادی رهایی بخشید و سبب شد تا به همۀ وابستگی های این عالم پشت پا بزنم.

روفیا نوشته:

خوش بازگشتید آقای مجتبی خراسانی گرامی
چشم به حضور سبزتان روشن شد.

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و عرض ادب. سلامت باشید انشاءالله.
.
از چو منی سر به هزیمت نبرد/صحبت خاکی به غنیمت شمرد
خواجۀ دل در ریاضت دادن و تربیت من پیروز شد و مصاحبت و همنشینی وجود خاکی مرا غنیمت شمرد و از توجه به من دریغ نکرد.
روزی ازین مصر زلیخا پناه/ یوسفیی کرد و برون شد ز چاه
مصر زلیخاه پناه: کنایه از جسم است. خواجۀ دل در پی ریاضت و تربیت من، روزی همچون یوسف از چاه ظلمانی و تاریک جسم و جایگاه هواها و هوس های نفس بیرون جست.

روفیا نوشته:

خواجه گریبان چراغی گرفت
دست من و دامن باغی گرفت
خواجه دل یقه چراغی را گرفت تا با روشن کردن راه دست مرا به دامان باغ برساند!

روفیا نوشته:

سایه سخنگو به لب آفتاب
خط تماس سایه و آفتاب نیز از زیبایی های جهان نور است!
گرچه در ظاهر چنین به نظر می رسد که سایه و آفتاب ضد یکدیگرند ولی در یک خط تماس با هم شریکند.
حتا نظامی می گوید سایه زبان آور و گویا می شود از طریق همان خط تماس که وی آن را به لب آفتاب تشبیه کرده است.
مولوی نیز در این باره می گوید :
سایه گر از خود نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد
زنده شده ریگ ز تسبیح آب
شاید منظورش همان جنبشی است که ریگ ها با امواج آب پیدا می کنند، گاهی در چشمه ای زلال دیده ایم که امواج لطیف آب موجب شکستی در نور می شوند و چنین به نظر می رسد ریگ های کف چشمه دارند ریز ریز می رقصند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام