گنجور

بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

 
نظامی
نظامی » خمسه » لیلی و مجنون
 

دهقان فصیح پارسی زاد

از حال عرب چنین کند یاد

کان پیر پسر به باد داده

یعقوب ز یوسف اوفتاده

چون مجنون را رمیده دل دید

ز آرامش او امید ببرید

آهی به شکنجه درج می‌کرد

عمری به امید خرج می‌کرد

ناسود ز چاره باز جستن

زنگی ختنی نشد بشستن

بسیار دوید و مال پرداخت

اقبال بر او نظر نینداخت

زان درد رسیده گشت نومید

کامید بهی نداشت جاوید

در گوشه نشست و ساخت توشه

تا کی رسدش چهار گوشه

پیری و ضعیفی و زبونی

کردش به رحیل رهنمونی

تنگ آمد از این سراچه تنگ

شد نای گلوش چون دم چنگ

ترسید کاجل به سر درآید

بیگانه کسی ز در درآید

بگرفت عصا چو ناتوانان

برداشت تنی دو از جوانان

شد باز به جستجوی فرزند

بر هر چه کند خدای خرسند

برگشت به گرد کوه و صحرا

در ریگ سیاه و دشت خضرا

می‌زد به امید دست و پائی

از وی اثری ندید جائی

تا عاقبتش یکی نشان داد

کانک به فلان عقوبت آباد

جائی و چه جای از این مغاکی

ماننده گور هولناکی

چون ابر سیاه زشت و ناخوش

چون نفت سپید کان آتش

ره پیش گرفت پیر مظلوم

یک روزه دوید تا بدان بوم

دیدش نه چنانکه دیده می‌خواست

کان دید دلش ز جای برخاست

بی شخص رونده دید جانی

در پوست کشیده استخوانی

آواره‌ای از جهان هستی

متواری راه بت‌پرستی

جونی به خیال باز بسته

موئی ز دهان مرگ رسته

بر روی زمین ز سگ دوان‌تر

وز زیر زمینیان نهان‌تر

دیگ جسدش زجوش رفته

افتاده ز پای و هوش رفته

ماننده مارپیچ بر پیچ

پیچیده سر از کلاه و سر پیچ

از چرم ددان به دست واری

بر ناف کشیده چون ازاری

آهسته فراز رفت و بنشست

مالید به رفق بر سرش دست

خون جگر از جگر برانگیخت

هم بر جگر از جگر همی ریخت

مجنون چو گشاد دیده را باز

شخصی بر خویش دید دمساز

در روی پدر نظاره می‌کرد

نشناخت و ز او کناره می‌کرد

آن کو خود راکند فراموش

یاد دگران کجا کند گوش

گفتا چه کسی ز من چه خواهی

ای من رهی تو از چه راهی

گفتا پدر توام بدین روز

جویان تو با دل جگرسوز

مجنون چو شناختش که او کیست

در وی اوفتاد و بگریست

از هر دو سرشک دیده بگشاد

این بوسه بدان و آن بدین داد

کردند ز روی بی‌قراری

بر خود به هزار نوحه زاری

چون چشم پدر ز گریه پرداخت

سر تا قدمش نظر برانداخت

دیدش چو برهنگان محشر

هم پای برهنه مانده هم سر

از عیبه گشاد کوتی نغز

پوشید در او ز پای تا مغز

در هیکل او کشید جامه

از غایت کفش تا عمامه

از هر مثلی که یاد بودش

پندی پدرانه می‌نمودش

کای جان پدر نه جای خوابست

کایام دو اسبه در شتابست

زین ره که گیاش تیغ تیز است

بگریز که مصلحت گریز است

در زخم چنین نشانه گاهی

سالیت نشسته گیر و ماهی

تیری زده چرخ بی‌مدارا

خون ریخته از تو آشکارا

روزی دو سه پی فشرده گیرت

افتاده ز پای و مرده گیرت

در مرداری ز گرگ تا شیر

کرده دد و دام را شکم سیر

بهتر سگ شهر خویش بودن

تا ذل غریبی آزمودن

چندانکه دوید پی دویدی

جائی نرسیدی و رسیدی

رنجیده شدن نه رای دارد

با رنج کشی که پای دارد؟

آن رودکده که جای آبست

از سیل نگر که چون خرابست

وان کوه که سیل ازان گریزد

در زلزله بین که چون بریزد

زینسان که تو زخم رنج بینی

فرسوده شوی گر آهنینی

از توسنی تو پر شد ایام

روزی دو سه رام شو بیارام

سر رفت و هنوز بد لکامی

دل سوخته شد هنوز خامی

ساکن شو از این جمازه راندن

با یاوگیان فرس دواندن

گه مشرف دیو خانه بودن

گه دیوچه زمانه بودن

صابر شو و پایدار و بشکیب

خود را به دمی دروغ بفریب

خوش باش به عشوه گرچه بادست

بس عاقل کو به عشوه شادست

گر عشوه بود دروغ و گر راست

آخر نفسی تواند آراست

به گر نفسیت خوش برآید

تا خود نفس دگر چه زاید

هر خوشدلیی که آن نه حالیست

از تکیه اعتماد خالیست

بس گندم کان ذخیره کردند

زان جو که زدند جو نخوردند

امروز که روز عمر برجاست

می‌باید کرد کار خود راست

فردا که اجل عنان بگیرد

عذر تو جهان کجا پذیرد

شربت نه ز خاص خویشت آرند

هم پرده توبه پیشت آرند

آن پوشد زن که رشته باشد

مرد آن درود که کشته باشد

امروز بخور جهد می‌سوز

تا بوی خوشیت باشد آنروز

پیشینه عیار مرگ می سنج

تا مرگ رسد نباشدت رنج

از پنجه مرگ جان کسی برد

کو پیش ز مرگ خویشتن مرد

هر سر که به وقت خویش پیشست

سیلی زده قفای خویشست

وآن لب که در آن سفر بخندد

از پخته خویش توشه بندد

میدان تو بی کسست بنشین

شوریده سری بس است بنشین

آرام دلی است هردمی را

پایانی هست هر غمی را

سگ را وطن و تو را وطن نیست

تو آدمیی در این سخن نیست

گر آدمیی چو آدمی باش

ور دیو چو دیو در زمی باش

غولی که بسیچ در زمی کرد

خود را به تکلیف آدمی کرد

تو آدمیی بدین شریفی

با غول چرا کنی حریفی

روزی دو که با تو همعنانم

خالی مشو از رکاب جانم

جنس تو منم حریف من باش

تسکین دل ضعیف من باش

امشب چو عنان ز من بتابی

فردا که طلب کنی نیابی

گر بر تو از این سخن گرانیست

این هم ز قضای آسمانیست

نزدیک رسید کار می‌ساز

با گردش روزگار می‌ساز

خوش زی تو که من ورق نوشتم

می‌خور تو که من خراب گشتم

من می‌گذرم تو در امان باش

غم کشت مرا تو شادمان باش

افتاد بر آفتاب گردم

نزدیک شد آفتاب زردم

روزم به شب آمد ای سحرهان

جانم به لب آمد ای پسرهان

ای جان پدر بیا و بشتاب

تا جان پدر نرفته دریاب

زان پیش که من درآیم از پای

در خانه خویش گرم کن جای

آواز رحیل دادم اینک

در کوچگه اوفتادم اینک

ترسم که به کوچ رانده باشم

آیی تو و من نمانده باشم

سر بر سر خاک من به مالی

نالی ز فراق و سخت نالی

گر خود نفست چو دود باشد

زان دود مرا چه سود باشد

ور تاب غمت جهان بسوزد

کی چهره بخت من فروزد

چون پند پدر شنود فرزند

می‌خواست که دل نهد بر آن پند

روزی دو به چابکی شکیبد

پا در کشد و پدر فریبد

چون توبه عشق مس سگالید

عشق آمد و گوش توبه مالید

گفت ای نفس تو جان فزایم

اندیشه تو گره گشایم

مولای نصیحت تو هوشم

در حلقه بندگیت گوشم

پند تو چراغ جان فروزیست

نشنیدن من ز تنگ روزیست

فرمان تو کردنی است دانم

کوشم که کنم نمی‌توانم

بر من ز خرد چه سکه بندی

بر سکه کار من چه خندی

در خاطر من که عشق ورزد

عالم همه حبه‌ای نیرزد

بختم نه چنان به باد داد است

کز هیچ شنیده‌ایم یاد است

هر یاد که بود رفت بر باد

جز فرمشیم نماند بر یاد

امروز مگو چه خورده‌ای دوش

کان خود سخنی بود فراموش

گر زآنچه رود در این زمانم

پرسی که چه می‌کنی ندانم

دانم پدری تو من غلامت

واگاه نیم که چیست نامت

تنها نه پدر ز یاد من رفت

خود یاد من از نهاد من رفت

در خودم غلطم که من چه نامم

معشوقم و عاشقم کدامم

چون برق دلم ز گرمی افروخت

دلگرمی من وجود من سوخت

چون من به کریچه و گیائی

قانع شده‌ام ز هر ابائی

پندارم کاسیای دوران

پرداخته گشت از آب و از نان

در وحشت خویش گشته‌ام گم

وحشی نزید میان مردم

با وحش کسی که انس گیرد

هم عادت وحشیان پذیرد

چون خربزه مگس گزیده

به گر شوم از شکم بریده

ترسم که ز من برآید این گرد

در جمله بوستان رسد درد

به کابله را ز طفل پوشند

تا خون بجوش را نخوشند

مایل به خرابی است رایم

آن به که خراب گشت جایم

کم گیر ز مزرعت گیاهی

گو در عدم افت خاک راهی

یک حرف مگیر از آنچه خواندی

پندار که نطفه‌ای نراندی

گوری بکن و بر او بنه دست

پندار که مرد عاشقی مست

زانکس نتوان صلاح درخواست

کز وی قلم صلاح برخاست

گفتی که ره رحیل پیشست

وین گم شده در رحیل خویشست

تا رحلت تو خزان من بود

آن تو ندانم آن من بود

بر مرگ تو زنده اشک ریزد

من مرده ز مرده‌ای چه خیزد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ع. حواری نوشته:

در بیت ” بهتر سگ شهر خویش بودن/ تا ذل غریبی آزمودن ” به جای ذل ، به معنی خواری و ذلت اشتباهاً ” دل ” آمده است که باید تصحیح شدد.


پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

علیرضا نوشته:

دهقان فصیح پارسی زاد پدر نظامیست و عرب مجنون ،نظامی در اینجا استادانه شغل و نیز موقعیت اجتماعی خود را بیان میکند(دهقان)ونیز نژادش که پارسی زاده

علیرضا نوشته:

دهقانی که هم ایرانیست و هم اصیل و نژاده و نیز فصیح وهم تاریخ دان و سخنور!

علیرضا نوشته:

جمازه شتر رونده است و فرس اسب و باره

عباس ربیعی نوشته:

علیرضا جان این بیت نمیتواند اشاره به فارس بودن نظامی داشته باشد چون در آن زمان فقط به مردمی که اهل استان فارس بوده و یا نسبشان به آن برمیگشته پارسی زاد میگفته اند! دلیل دوم اینکه قبل از نظامی شاعران دیگری ازجمله سنایی غزنوی نیز از مجنون یاد کرده اند ولذا نظامی نفر اولی نبوده که بازگویی این داستان را به خود نسبت بدهد و اما مهمترین دلیل اینکه با این منطق شما پس نظامی اهل بغداد بوده چراکه در مصراع ابتدایی بخش قبلی نظامی اینگونه سروده: «فرزانه سخن سرای بغداد … از سر سخن چنین خبر داد» هرگز هنر را با تعصب نژادی نسنجید .. گاهی وزن شعر و یا سیستم حاکم بر جامعه شاعران را به تملق گویی وا میدارد!

شمس الحق نوشته:

نظامی گنجوی شاعری ایرانی و پارسی گوی است که اصلیت عراقی دارد و بدست این کپی اوغلوی روزگار ( اوقلو ؟) در گنجه که اکنون در جمهوری آذربایجانست و قبلاً از بلاد ایران بوده متولد شد و در همان شهر وفات یافت [ قرن ششم قمری] در عشق او به زبان پارسی همین دوبیت بس باشد :
سخنگوی پیشینه دانای طوس + که آراست زلف سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راند + بسی گفتنی های نا گفته ماند
قبر او تا همین نیم قرن اخیر ناشناخته بود و سر آخر توسط باستان شناسان شوروی در گنجه یافت شد . روی سنگ قبری که بر مزارش نهادند بخط روسی و بزبان ترکی چیزی نوشته شده است که ترجمۀ آن این میشود :
شیخ نیظامی گنجالی ایلیاس اوغلو نیظام الدین
Tav 535 - 1141
Vaf 599 - 1203
به ابیات زیر توجه کنید و آن را با عبارت بالا مقایسه فرمایید :
بیاد آور ای تازه کبک دری + که چون بر سر خاک ما بگذری
گیا بینی از خاکم انگیخته + سرین سوده پایین فرو ریخته
همه خاک فرش مرا برده باد + نکرده زمن هیچ هم عهد یاد
چو آنجا رسی می در افکن بجام + سوی خوابگاه نظامی خرام
و در غم بی همزبانی چنین می سراید :
خدایا حرف گیران در کمین اند + حصاری کن که حرفم را نبینند
گه این بی پرده را موزون کنم ساز + گه این گنجشک را گویم زهی باز
نگهدارم به چندین اوستادی + چراغی را درین طوفان بادی
ز هر کشور که بر خیزد چراغی + دهنندش روغنی از هر دماغی
گر اینجا عنبرین شمعی دهد نور + ز باد سردش افشانند کافور
ز شکر زهر می باید خریدن + پس از هر نکته دشنامی شنیدن
نور به قبرت ببارد ای مخزن اسرار .

امین کیخا نوشته:

مردم عراق البته به گواهی تاریخ با ایرانیها یک ریشه دارند . و ایرانیها با عرب های وارد شده به هنگام تازش زمان خلیفه عمر آرام آرام آمیخته شدند همین امروز همانندی عرب های عراق را با ما می توان در رفتارشان دید . در واقع در زمان نگارش عربی به خط جدید امروز که گویا زمان امویان بوده است سه نفر نگارش را اداره می کردند که یکی عرب بود به نام عبد الحمید که نویسنده با استعداد و ماهری بوده است و دیگری یک اسیر سیستانی به نام صالح است که ایرانی است و بیشتر آثار پهلوی را هم روزبه ابن مقفع به عربی برگردانیده بود چون فرزند بسره ( بصره ) بود .بهرسو مردم ایران و عراق یک مردم هستند تا همین امروز هم نیمی از کشور دارد کردی سخن می گوید که با فارسی بیش و کم یکی است و عرب هایشان نیز از نگاه یک انساندوست با ما فرقی ندارند و بسیار مهربان و مهمانواز هستند .

اردشیر نوشته:

جناب عباس ربیعی!
شما میگوید: (( آن زمان فقط به مردمی که اهل استان فارس بوده و یا نسبشان به آن برمیگشته پارسی زاد میگفته اند!)) اصلا چنین چیزی نیست. در گذشته تقسیم بندی جغرافیایی در کشور مثل امروز نبود که استانی بنام فارس باشد. اعراب به ایران بلاد فارس میگفتند همانطور که اروپاییان نیز تا چند دهه اخیر ایران را پرشیا مینامیدند. از کدام منبع این ادعا را میکنید که(( آن زمان فقط به مردمی که اهل استان فارس بوده و یا نسبشان به آن برمیگشته پارسی زاد میگفته اند!)) ؟
نظامی در این بیت به صراحت تبار خود را پارسی معرفی میکند و خود را ((دهقان فصیح پارسی زاد)) مینامد دیگر از این واضحتر میشود اصل و نسب خود را بیان کرد؟ بعد شما میگویید (این بیت نمیتواند اشاره به فارس بودن نظامی داشته باشد)!
شما انتظار داشتید مثلا نظامی چه بگوید که دلیل بر تبار پارسیش باشد؟ نظامی به صراحت سخن گفته.
این که شعرای قبل از نظامی از لیلی و مجنون یاد کرده اند چه ربطی به روایت داستان دارد؟ آنها راوی داستان که نبودند. داستان لیلی و مجنون به این شکلی که نظامی گفت و با این جزییات مختص خود اوست نه کس دیگر.نظامی میگوید :
دهقان فصیح پارسی زاد
از حال عرب چنین کند یاد
سنایی کجا داستان لیلی و مجنون را روایت کرده که شما میگوید منظور نظامی از (دهقان فصیح پارسی زاد) سنایی است؟

بیت:
فرزانه سخن سرای بغداد
از سر سخن چنین خبر داد
به هیچ وجه نمیرساند که شاعر اهل بغداد بوده بلکه میرساند که شاعر در بغداد (مهمترین شهر جهان اسلام در آن زمان) نیز مشهور و سرآمد بوده. (فرزانه سخن سرای بغداد) فرزانه شاعران بغداد، کسی که در بین شعرای بغداد سرآمد است لزومی ندارد که حتما زاده بغداد باشد.
اما گفتید که: ((گاهی وزن شعر و یا سیستم حاکم بر جامعه شاعران را به تملق گویی وا میدارد!))
یعنی شما نظامی را شاعری متملق میدانید؟ چرا نظامی باید تملق کند؟ اصلا برای چه کسی تملق کند؟ حاکمان ایران در آن زمان که ترک بودند نه فارس. نظامی برای چه کسی تملق کرده و خود را پارسی زاده معرفی کرده؟ اتفاقا اگر میخواست تملق کند خود را ترک زاده معرفی میکرد که حاکمان ترک ایران خوششان بیاید. این طرز فکر شما جای تاسف دارد!

صابر نوشته:

شکی نیست که نظامی گنجه ای فارس بوده.
بنابر قول گیراگوس گاندزاکِتسی ،تاریخ‌نگار و کشیش ارمنی هم عصر با نظامی گنجوی،(پیش از حملهٔ مغولان به شهر گنجه) شهر گنجه دارای انبوه جمعیّت پارسیان و و اقلّیّتی از مسیحیان بود. باید توجّه داشت که گیراگوس بین ایرانی (پارسی) و عرب و ترک تفاوت می‌گذاشته است.
در این کتاب به نام «تاریخ ارمنیان» ( تالیف در سدهٔ هفتم ق. / سیزدهم م. یعنی بسیار نزدیک به روزگار شاعر بزرگ ایرانی نظامی گنجه‌ای)، نگارندهٔ ارمنی (که خود زادهٔ شهر گنجه است) بین عرب، ترک و پارسی (در ترجمهٔ انگلیسی « ایرانی») تفاوت گذاشته است و تنها به انبوه پارسیان و اقلّیّتی از مسیحیان در گنجهٔ تأیید کرده است:
اصل متن ارمنی:
“Ays k’aghak’s bazmambox lts’eal parsko’k', ayl sakaw ew k’ristone’iwk”
(Kirakos Ganjakets’i’s “History of the Armenians “ edited by K.A. Melik’-Ohanjanyan, (Erevan, 1961), p. 235)’

ترجمه انگلیسی (مترجم همه جا واژهٔ “پارسی” را به “ایرانی” ترجمه کرده است در حالیکه ترجمهٔ روسی واژهٔ پارسی را نگهداشته است):
“This city was densely populated with Iranians and a small number of Christians.”.
(Kirakos Gandzakats’i’s ” History of the Armenians” / translation from Classical Armenian by Robert Bedrosian. — New York: 1986. — p. 197. Excerpt)

نویسنده بین عرب، ترک و پارسی (در ترجمه انگلیسی مترجم همه جا واژهٔ “پارسی” را به “ایرانی” ترجمه کرده است ) تفاوت می گذاشته است. برای نمونه :
“The king who sat in Baghdad was not called sultan or melik as the Turkish, Iranian or Kurdish autocrats customarily are, but caliph, that is, a descendant of Mahmet”
که ترکی و ایرانی ( در متن اصلی«پارسی») و کردی را از هم جدا کرده.

امین کیخا نوشته:

صابر جان از نوشتار دانشورانه ات سپاسگزارم .مایه برازش ما هستی .

صابر نوشته:

با سپاس از امین کیخا
برای تکمیل کامنت قبلی خود اضافه میکنم:
۱-مترجم انگلیسی (Robert Bedrosian ) در مقدمه ترجمه خود اشاره میکند که واژه ” پارسی” را به “ایرانی” برگردانده.
۲-نمونه دیگر در تایید این مطلب که تاریخ نگار ارمنی بین عرب، ترک و پارسی (در ترجمه انگلیسی «ایرانی») تفاوت می گذاشته است : در کتاب اصلی به زبان ارمنی ( به ویراستاری Ohanjanyan، ایروان،۱۹۶۱) صفحه ۱۸۷ نگارندهٔ ارمنی میگوید که جلال‌الدین محمد خوارزمشاه برای مقابله با تاتارها سپاهیان خود را از میان پارسیان و اعراب و ترکان گرد آورد.
ترجمه انگلیسی متن ارمنی (ترجمه Robert Bedrosian، نیویورک، ۱۹۸۶) :
Previously we spoke of the people from the northeast called T’at’ars. These T’at’ars harassed the sultan of Khurasan, Jalal al-Din, striking his army and destroying his lands. They caused him to flee through the land of Aghbania and he came and captured the city of Gandzak. He then assembled his countless troops from among the Iranians, Tachiks and Turks, and came to Armenia.
که تاریخ نگار ارمنی ایرانیان( در متن اصلی«پارسیان»)، اعراب و ترکان را از هم جدا کرده است.( در کتابهای قدیمی فارسی و ارمنی لفظ تاجیک (تازی) برای عرب بکار می رفته است.)

دانیال نوشته:

با سلام وتشکر از سایت خوبتون
وقتی تصور می کنم اگر من جای پدر مجنون بودم اون لحظه که بچه ام بهم بگه :کیستی ز من چه خواهی.
دوست دارم همان لحظه جان از تنم به در برود تا….. تصورش هم سخته….

کانال رسمی گنجور در تلگرام