گنجور

بخش ۱۵ - زاری کردن مجنون در عشق لیلی

 
نظامی
نظامی » خمسه » لیلی و مجنون
 

مجنون چو شنید پند خویشان

از تلخی پند شد پریشان

زد دست و درید پیرهن را

کاین مرده چه می‌کند کفن را

آن کز دو جهان برون زند تخت

در پیرهنی کجا کشد رخت

چون وامق از آرزوی عذرا

گه کوه گرفت و گاه صحرا

ترکانه ز خانه رخت بربست

در کوچگه رحیل بنشست

دراعه درید و درع می‌دوخت

زنجیر برید و بند می‌سوخت

می‌گشت ز دور چون غریبان

دامن بدریده تا گریبان

بر کشتن خویش گشته والی

لاحول ازو به هر حوالی

دیوانه صفت شده به هر کوی

لیلی لیلی زنان به هر سوی

احرام دریده سر گشاده

در کوی ملامت او فتاده

با نیک و بدی که بود در ساخت

نیک از بد و بد ز نیک نشناخت

می‌خواند نشید مهربانی

بر شوق ستاره یمانی

هر بیت که آمد از زبانش

بر یاد گرفت این و آتش

حیران شده هر کسی در آن پی

می‌دید و همی گریست بر وی

او فارغ از آنکه مردمی هست

یا بر حرفش کسی نهد دست

حرف از ورق جهان سترده

می‌بود نه زنده و نه مرده

بر سنگ فتاده خوار چون گل

سنگ دگرش فتاده بر دل

صافی تن او چو درد گشته

در زیر دو سنگ خرد گشته

چون شمع جگر گداز مانده

یا مرغ ز جفت باز مانده

در دل همه داغ دردناکی

بر چهره غبارهای خاکی

چون مانده شد از عذاب و اندوه

سجاده برون فکند از انبوه

بنشست و به هایهای بگریست

کاوخ چکنم دوای من چیست

آواره ز خان و مان چنانم

کز کوی به خانه ره ندانم

نه بر در دیر خود پناهی

نه بر سر کوی دوست راهی

قرابه نام و شیشه ننگ

افتاد و شکست بر سر سنگ

شد طبل بشارتم دریده

من طبل رحیل برکشیده

ترکی که شکار لنگ اویم

آماجگه خدنگ اویم

یاری که ز جان مطیعم او را

در دادن جان شفیعم او را

گر مستم خواند یار مستم

ور شیفته گفت نیز هستم

چون شیفتگی و مستیم هست

در شیفته دل مجوی و در مست

آشفته چنان نیم به تقدیر

کاسوده شوم به هیچ زنجیر

ویران نه چنان شد است کارم

کابادی خویش چشم دارم

ای کاش که بر من اوفتادی

خاکی که مرا به باد دادی

یا صاعقه‌ای درآمدی سخت

هم خانه بسوختی و هم رخت

کس نیست که آتشی در آرد

دود از من و جان من برآرد

اندازد در دم نهنگم

تا باز رهد جهان ز ننگم

از ناخلفی که در زمانم

دیوانه خلق و دیو خانم

خویشان مرا ز خوی من خار

یاران مرا ز نام من عار

خونریز من خراب خسته

هست از دیت و قصاص رسته

ای هم نفسان مجلس ورود

بدرود شوید جمله بدرود

کان شیشه می که بود در دست

افتاده شد آبگینه بشکست

گر در رهم آبگینه شد خورد

سیل آمد و آبگینه را برد

تا هر که به من رسید رایش

نازارد از آبگینه پایش

ای بی‌خبران ز درد و آهم

خیزید و رها کنید راهم

من گم شده‌ام مرا مجوئید

با گم شدگان سخن مگوئید

تا کی ستم و جفا کنیدم

با محنت خود رها کنیدم

بیرون مکنید از این دیارم

من خود به گریختن سوارم

از پای فتاده‌ام چه تدبیر

ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست

زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم

جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر

در گردن تو چراست زنجیر

در گردن خود رسن میفکن

من به باشم رسن به گردن

زلف تو درید هر چه دل دوخت

این پرده‌دری ورا که آموخت

دل بردن زلف تو نه زور است

او هندو و روزگار کور است

کاری بکن ای نشان کارم

زین چه که فرو شدم برآرم

یا دست بگیر از این فسوسم

یا پای بدار تا ببوسم

بی کار نمی‌توان نشستن

در کنج خطاست دست بستن

بی‌رحمتم این چنین چه ماندی

(ارحم ترحم) مگر نخواندی

آسوده که رنج بر ندارد

از رنجوران خبر ندارد

سیری که به گرسنه نهد خوان

خردک شکند به کاسه در نان

آن راست خبر از آتش گرم

کو دست درو زند بی‌آزرم

ای هم من و هم تو آدمیزاد

من خار خسک تو شاخ شمشاد

زرنیخ چو زر کجا عزیز است

زان یک من ازین به یک پشیز است

ای راحت جان من کجائی

در بردن جان من چرائی

جرم دل عذر خواه من چیست

جز دوستیت گناه من چیست

یکشب ز هزار شب مرا باش

یک رای صواب گو خطا باش

گردن مکش از رضای اینکار

در گردن من خطای اینکار

این کم زده را که نام کم نیست

آزرم تو هست هیچ غم نیست

صفرای تو گر مشام سوز است

لطفت ز پی کدام روز است

گر خشم تو آتشی زند تیز

آبی ز سرشک من بر او ریز

ای ماه نوم ستاره تو

من شیفته نظاره تو

به گر به توام نمی‌نوازند

کاشفته و ماه نو نسازند

از سایه نشان تو نه پرسم

کز سایه خویشتن می‌بترسم

من کار ترا به سایه دیده

تو سایه ز کار من بریده

بردی دل و جانم این چه شور است

این بازی نیست دست زور است

از حاصل تو که نام دارم

بی‌حاصلی تمام دارم

بر وصل تو گرچه نیست دستم

غم نیست چو بر امید هستم

گر بیند طفل تشنه در خواب

کورا به سبوی زر دهند آب

لیکن چو ز خواب خوش براید

انگشت ز تشنگی بخاید

پایم چو دولام خم‌پذیر است

دستم چو دو یا شکنج گیر است

نام تو مرا چو نام دارد

کو نیز دویا دولام دارد

عشق تو ز دل نهادنی نیست

وین راز به کس گشادنی نیست

با شیر به تن فرو شد این راز

با جان به در آید از تنم باز

این گفت و فتاد بر سر خاک

نظارگیان شدند غمناک

گشتند به لطف چاره سازش

بردند به سوی خانه بازش

عشقی که نه عشق جاودانیست

بازیچه شهوت جوانیست

عشق آن باشد که کم نگردد

تا باشد از این قدم نگردد

آن عشق نه سرسری خیالست

کورا ابد الابد زوالست

مجنون که بلند نام عشقست

از معرفت تمام عشقست

تا زنده به عشق بارکش بود

چون گل به نسیم عشق خوش بود

واکنون که گلش رحیل یابست

این قطره که ماند ازو گلابست

من نیز بدان گلاب خوشبوی

خوش می‌کنم آب خود درین جوی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سونیا نوشته:

فیلم دل شکسته رو که دیدم خیلی دوست داشتم این ابیات رو پیدا کنم.
بر سنگ فتاده خوار چون گل
سنگ دگرش فتاده بر دل
صافی تن او چو درد گشته
در زیر دو سنگ خرد گشته

نازلی نوشته:

من هم پس از دیدن فیلم دل شکسته خیلی مایل بودم این شعرو پیدا کنم!چه شعر زیبایی واقعا

mobina joooooooooooooooon نوشته:

Ali boooooooooooood va hast….mersi…..

حامد حسن پور نوشته:

من خیلی کنجکاو بودم که داستان لیلی ومجنون را بدونم.چون خیلی عاشق دوست دخترم هستم.

لیلی نوشته:

جالبه انگار همه از دیدن فیلم دل شکسته به این سایت هدایت می شن! چون من هم از دیدن همین فیلم و در جستجوی همین ابیات به این جا رسیدم. زیباست. بسیار زیباست.

شروین نوشته:

آری زیباست
بسیار زیباست.
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.

شروین نوشته:

از لیلی خانم تقاضا می کنم جواب بدن.
من منتظرم.

پگاه نوشته:

فوق العادست این شعر…

محمد نوشته:

منم دل شکسته رو دیدم!
ولی تصمیم داشتم لیلی و مجنون رو کامل بخونم اما تا وسطاش بیشتر نخوندم!
پیشنهاد میکنم حتما کامل بخونید این منظومه رو …

فاطی نوشته:

اگر با من بودش میلی / چرا ظرف مرابشکست لیلی
فیلم دل شکسته هم دل بعضی هارو شاد کرد و من دل بعضی هارو شکوند اما فیلم قشنگی بود

کامبیز نوشته:

واقعا زیباست خیلی زیباست زبونم بند اومده ای کاش الان عاشقی یامون این طوری بود دوست دختر من به خاطر همین شعرا ولم کرد

مهدی نوشته:

سلام.منم مثل بقیه تو فیلم دلشکسته جذب این شعر شدم.مخصوصا این چند بیت:
بر سنگ فتاده خوار چون گل

سنگ دگرش فتاده بر دل

صافی تن او چو درد گشته

در زیر دو سنگ خرد گشته

چون شمع جگر گداز مانده

یا مرغ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکی

بر چهره غبارهای خاکی
.
.
نشست و به هایهای بگریست
..
.
.
.
مرسییییییییییییییی

ramin نوشته:

شعر بسیار زیبایی است

یاسمین نوشته:

قشنگ بود

سعید نوشته:

واقعا خیلی جالبه همه ما بعد فیلم ارزش این شعرا رو بیشتر دونستیم.
راستی این شعری هم که استاد شکیبایی گفت رو خیلی دوست دارم:
شیشه پنجره را باران شست
از دل تنگ من اما چه کسی
نقش تو را خواهد شست…

مهدی نوشته:

بسیار زیبا بود

محمد رضا نوشته:

سلام به همه خیلی جالبه منم با فیلم دل شکسته جذب این اشعار شدم خیلی عالی بود خوشحالم که اون فیلم رو بارها دیدم بعدشم این اشعارو پیدا کردم

علیرضا نوشته:

سلام. منم فیلم دل شکسته رو دیده بودم و فقط همون قسمت بنشست و به های های بگریست یادم بود که سرچ کردم و اینجا رو پیدا کردم. واقعا شعر قشنگیه

علیرضا نوشته:

اما اگه اشتباه نکنم توی فیلم میگفت
کآخر چه کنم دوای من چیست

علیرضا نوشته:

پیشنهاد میکنم فیلم heer ranjha رو ببینید خیلی زیباتر از دل شکسته هست و معنی تمام شعرهای لیلی و مجنون داخلش هست

علی نوشته:

با سلام البته من بعد از دیدن فیلم نبوئ که علاقه مند شدم به لیلی و مجنون بلکه وقتی عاشق شدم علاقه پیدا کردم مخصوصا از این قطعه شرو شد که میگه دانست که دل اسیر دارد دردی نه دوا پذیر دارد از عمر من هرچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای

الهه نوشته:

سلام من فکر کردم که فقط خودم با فیلم دلشکسته رفتم دنبال لیلی و مجنون.. این شعر عالیه من اولین بارم بود که شعر از لیلی و مجنون خوندم.

افسون نوشته:

از روزی که در کتاب فارسی اول دبیرستان با این شعر نظامی آشنا شدم و بی اختیار از بر شدم؛ شعرهای لیلی و مجنون با روح و روانم درآمیخت و وقتی هم که عاشق شدم، این اشعار رو با گوشت و خونم درک کردم…. واقعا زیباست… دانست که دل اسیر دارد دردی نه دوا پذیر دارد….
واقعا عشق به جز وصال درمونی نداره امیدوارم همه ی عاشقا درمون بشن

محمد پرهازه نوشته:

چو گشته از مرگ لیلایش خبر دار. گریبان چاک کرد تا روی دامان. بدید آنجا یکی کودک فتاده دو دست خود ز غم بر هم نهاده. سراغ تربت لیلی از آن جست. سپس کودک بخندید و به او گفت. که ای مجنون تو را گر عشق بودی تمنایی دگر کی می نمودی. برو اندر بیابان جستجو کن زهر خاکی کفی بردار و رو بو کن. ز هر خاکی که بوی عشق بر خاست یقین دان تربت لیلی همان جاست. والی آخر. واقعا سعر زیبایی بود من عاشق شعرهای لیلی و مجنونم

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
شنیدستم که مجنون دل افکار/چه شد از مردن لیلی خبر دار
گریبان چاک زد با آه و افغان/به سوی تربت لیلی شتابان
در آنجا کودکی دید ایستاده/به سر عمامۀ مشکین نهاده
نشان مرقد لیلی از او جست/پس آن کودک برآشفت و بدو گفت
که ای مجنون تو را گر عشق بودی/ز من کی این تمنا می نمودی؟
برو در این بیابان جستجو کن/ز هر خاکی کفی بردار و بو کن
ز هر خاکی که بوی عشق برخاست/یقین کن تربت لیلی در آنجاست
هزار سال گذشت از مصیبت مجنون
هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشند
بابا فغانی شیرازی

اسماعیلی نوشته:

فاصله ای بین و و رود هست که اینجا رعایت نشده
ای هم نفسان مجلس ورود
بدرود شوید جمله بدرود
*ای هم نفسان مجلس “و رود”

اسماعیلی نوشته:

از سایه نشان تو نه پرسم
کز سایه خویشتن می‌بترسم
در مصرع دوم “خویش” صحیح است

بهرام ناهد نوشته:

بیت “ای هم نفسان مجلس و رود بدرود شوید جمله بدرود” در برنامه گلهاب رنگارنگ ۵۲۸ توسط استاد شهیدی این گونه خوانده شده :
ای هم نفسانِ محفل ما
رفتید ولی نه از دل ما

کانال رسمی گنجور در تلگرام