گنجور

بخش ۱۹ - بر تخت نشستن بهرام به جای پدر

 
نظامی
نظامی » خمسه » هفت پیکر
 

طالع تخت و پادشاهی او

فرخ آمد ز نیک خواهی او

پیش از آن راصد ستاره‌شناس

از پی بخت بود داشته پاس

اسدی بود کرده طالع تخت

طالعی پایدار و ثابت و سخت

آفتابی در اوج خویش بلند

در قران با عطاردش پیوند

زهره در ثور و مشتری در قوس

خانه از هردو گشته چون فردوس

در دهم ماه و در ششم بهرام

مجلس آراسته به تیغ و به جام

دست کیوان شده ترازوسنج

سخته از خاک تا به کیوان گنج

چون بدین طالع مبارک فال

رفت بر تخت شاه خوب خصال

از بسی لعل ریخت با در

کشتی بخت شد چو دریا پر

گنجداران فزون زحد شمار

گنج بر گنج ساختند نثار

آنکه اول سریر شاهی داشت

بیعت شهری و سپاهی داشت

چونکه دید آن شکوه بهرامی

کافسر و تخت شد بدو نامی

اول او گفتش از کهان و مهان

شاه آفاق و شهریار جهان

موبدانش شه جهان خواندند

خسروانش خدایگان خواندند

همچنین هر که آشکار و نهفت

آفرینی به قدر خود می‌گفت

شاه چون سر بلند عالم گشت

سربلندیش از آسمان بگذشت

خطبه عدل خویشتن برخواند

لؤلؤتر ز لعل تازه فشاند

گفت کافسر خدای داد به من

این خدا داد شاد باد به من

بر خدا خوانم آفرین و سپاس

کافرین باد بر خدای شناس

پشت بر نعمت خدا نکنم

شکر نعمت کنم چرا نکنم

تاج برداشتن ز کام دو شیر

از خدا دانم آن نه از شمشیر

چون رسیدم به تخت و تاج بلند

کارهائی کنم خدای پسند

آن کنم گر خدای بگذارد

که زمن هیچکس نیازارد

مگر آن کو گناه‌کار بود

دزد و خونی و راهدار بود

با من ای خاصگان درگه من

راست خانه شوید چون ره من

از کجی به که روی برتابید

رستگاری به راستی یابید

گر نگیرید گوش راست به دست

ای بسا گوش چپ که خواهد خست

روزکی چند چون برآسایم

در انصاف و عدل بگشایم

آنچه ما را فریضه افتادست

ظلم را ظلم و داد را دادست

نیست از هیچ مردمیم هراس

به جز از مردم خدای شناس

اعتمادی نمی‌کنم بر کس

بر خدای اعتماد کردم و بس

طاعت هیچکس ندارم دوست

به جز از طاعتی که طاعت اوست

تا بماند به جای چرخ کبود

باد بر خفتگان دهر درود

بیش از اندازه سیاه و سپید

زندگان را ز ما امان و امید

کار من جز درود و داد مباد

هرک ازین شاد نیست شاد مباد

چون شه انصاف خویش کرد پدید

سجده شکر کرد هر که شنید

یک دو ساعت نشست بر سر تخت

پس به خلوت کشید از آنجا رخت

عدل می‌کرد و داد می‌فرمود

خلق ازو راضی و خدا خشنود

انجمن با بزرگواران کرد

استواری به استواران کرد

چون ز بهرام‌گور تاج و سریر

سازور گشت و شد شکوه پذیر

کمر هفت چشمه را در بست

بر سر تخت هفت پایه نشست

چینی‌ئی بر برش چو سینه باز

رومیی بر تنش به رسم طراز

واو به خوبی ز روم باج‌ستان

به نکوئی ز چین خراج ستان

چار بالش نهاده چون جمشید

پنج نوبت رسانده بر خورشید

رسم انصاف در جهان آورد

عدل را سر بر آسمان آورد

کرد با دادپروران یاری

با ستمکارگان ستمکاری

قفل غم را درش کلید آمد

کامد او فرخی پدید آمد

کار عالم ز نو گرفت نوا

بر نفسها گشاده گشت هوا

گاو نازاده گشت زاینده

آب در جویها فزاینده

میوه‌ها بر درخت بار گرفت

سکه‌ها بر درم قرار گرفت

حل و عقل جهان بدو شد راست

دو هوائی ز مملکت برخاست

پادشه زادگان به هر طرفی

یافتند از شکوه او شرفی

کارداران ز حمل کشور او

حمل‌ها ریختند بر در او

قلعه داران خزینها بردند

قلعه را با کلید بسپردند

هرکسی روزنامه نو می‌کرد

جان به توقیع او گرو می‌کرد

او چو در کار مملکت پرداخت

هرکسی را به قدر پایه نواخت

کار بی‌رونقان بساز آورد

رفتگان را به ملک باز آورد

ستم گرگ برگرفت از میش

باز را کرد با کبوتر خویش

از سر فتنه برد مستیها

کرد کوته دراز دستیها

پایه گاه دشمنان به شکست

بر جهان داد دوستان را دست

مردمی کرد در جهان داری

مردمی به ز مردم آزاری

خصم را نیز چون ادب کردی

ده بکشتی یکی نیازردی

کادمی را به وقت پروردن

کشتن اولی‌تر است از آزردن

مردمی کرد و مردم اندوزی

هیچکس را نماند بی‌روزی

دید کین خیل خانه خاکی

نارد الا غبار غمناکی

خویشتن را به عشوه کش می‌داشت

عیش خود را به عشوه خوش می‌داشت

ملک بی‌تکیه را شناخته بود

تکیه بر ملک عشق ساخته بود

روزی از هفته کار سازی کرد

شش دیگر به عشقبازی کرد

نفس از عاشقی برون نزدی

عشق را در زدی و چون نزدی

کیست کز عاشقی نشانش نیست

هرکه را عشق نیست جانش نیست

سکه عشق شد خلاصه او

عاشقان مونسان خاصه او

کار و باری بر آسمان او را

زیر فرمان همه جهان او را

او جهان را به خرمی می‌خورد

داد می‌داد و خرمی می‌کرد

گنج در حضرتش روانه شده

غارت تیغ و تازیانه شده

آوریدی جهان به تیغ فراز

به سر تازیانه دادی باز

ملک ازو گرچه سبز شاخی داشت

او چو خورشید پی فراخی داشت

مردمان از غرور نعمت و مال

تکیه کردند بر فراخی سال

شکر یزدان ز دل رها کردند

شفقت از سینه‌ها جدا کردند

هرگهی کافریدگان خدای

شکر نعمت نیاورند به جای

آن فراخی شود بر ایشان تنگ

روزی آرند لیک از آهن و سنگ

سالی از دانه بر نرستن شاخ

تنگ شد دانه بر جهان فراخ

برخورش تنگی آنچنان زد راه

کادمی چون ستور خورد گیاه

تنگدل شد جهان از آن تنگی

یافت نان عزت‌گران سنگی

باز گفتند قصه با بهرام

که در آفاق تنگیی است تمام

مردمان همچو گرگ مردم‌خوار

گاه مردم خورند و گه مردار

شاه چون دید قدر دانه بلند

در انبار برگشاد زبند

سوی هر شهر نامه‌ای فرمود

که دراواز ذخیره چیزی بود

تا امینان شهر جمع آیند

در انبار بسته بگشایند

با توانگر به نرخ در سازند

بی‌درم را دهند و بنوازند

وانچه ز انبار خانه ماند باز

پیش مرغان نهند وقت نیاز

تا در ایام او ز بی‌خوردی

کس نمیرد زهی جوانمردی

آنچه از دانه بود در بارش

هر کسی می‌کشید از انبارش

اشترانش ز مرز بیگانه

می‌کشیدند نو به نو دانه

جهد می‌کرد و گنج می‌پرداخت

چاره کار هرکسی می‌ساخت

لاجرم چارسال بی‌بر و کشت

روزی خلق بر خزینه نوشت

کارش آن بود کان کیائی یافت

از چنان پیشه پادشائی یافت

جمله خلق جان ز تنگی برد

جز یکی تن که او به تنگی مرد

شاه از آن مرد بینوا مرده

تنگدل شد چو آب افسرده

روی از آن رنج در خدای آورد

عذر تقصیر خود به جای آورد

گفت کای رزق بخش جانوران

رزق بخشیدنت نه چون دگران

به یکی قدرت خدائی خویش

بیش را کم کنی و کم را بیش

ناید از من و گرچه کوشم دیر

کاهوئی را کنم به صحرا سیر

توئی آن کز برات پیروزی

یک به یک خلق را دهی روزی

گر ز تنگی تنی ز جانوران

مرد، جرمی مرا نبود در آن

کز حسابش خبر نبود مرا

چونکه مرد او خبر چه سود مرا

شاه چون شد چنین تضرع ساز

هاتفی دادش از درون آواز

کایزد از بهر نیک رائی تو

برد فترت ز پادشائی تو

چون تو در چار سال خرسندی

مرده‌ای را ز فاقه نپسندی

چار سالت نوشته شد منشور

کز دیار تو مرگ باشد دور

از بزرگان ملک او تا خرد

کس شنیدم که چارسال نمرد

فرخ آن شه که او به نعمت و ناز

مرگ را داشت از رعیت باز

هرکه میزاد در جهان میزیست

دخل بی‌خرج شد ازین به چیست

از خلایق که گشته بود انبوه

بی‌عمارت نه دشت ماند و نه کوه

از صفاهان شنیده‌ام تا ری

خانه بر خانه شد تنیده چونی

بام بر بام اگر شدی خواهان

کوری از ری شدی به اسپاهان

گر ترا این حدیث روشن نیست

عهده بر روایست بر من نیست

بود نعمت خورندگان بسیار

لیک نعمت فزون ز نعمت خوار

مردم ایمن شده به دشت و به کوه

ناز و عشرت کنان گروه گروه

بر کشیده صفی دو فرسنگی

بربطی و ربابی و چنگی

حوضه می به گرد هر جوئی

مجلسی در میان هر کوئی

هرکسی می خرید و تیغ فروخت

درع آهن درید و زرکش دوخت

خلق یکبارگی سلاح نهاد

همه را تیغ و تیر رفت از یاد

هر کرا بود برگ عشرت ساز

عیش می‌کرد با تنعم و ناز

وانکه برگش نبود شه فرمود

او ز بخت و جهان از او خشنود

هرکسی را گماشت بر کاری

دادش از عیش روز بازاری

روز فرمود تا دو قسمت کرد

نیمه‌ای کسب و نیمه‌ای می‌خورد

هفت سال از جهان خراج افکند

بیخ هفتاد ساله غم برکند

شش هزار اوستاد دستان ساز

مطرب و پای کوب و لعبت باز

گرد کرد از سواد هر شهری

داد هر بقعه را ازان بهری

تا به هرجا که رخت کش باشند

خلق را خوش کنند و خوش باشند

داشت دور زمانه طالع ثور

صاحبش زهره زهره صاحب دور

در چنان دور غم کجا باشد

که درو زهره کدخدا باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

راضیه ابوالحسنی نوشته:

تنگ شد دانه: قحط شد، دانه نایاب شد.
تنگی: قحطی
راه زدن: غارت کردن / توضیح: سبب آنکه دزد را “راهزن” گفته‌اند این است که دزدان راه در کمینگاه‌ها مخفی می‌شدند و وقتی که کاروانی و یا مسافری می‌رسید از کمین بیرون می‌آمدند و اول‌کاری که می‌کردند این بود که آنها را به بیراهه می‌بردند و به جایی می‌رسانیدند که ناله و فریاد آنان به جایی نرسند و همانجا دست و پایشان را می‌بستند و اموال آنان را غارت می‌کردند و می‌بردند.
یافت نان…. : بر اثر کمی، نان عزت یافت (گران قیمت شد). نان می‌تواند دو نوع عزت داشته باشد:
۱/ اینکه نعمت خداست و نعمت خدا عزیز و ارزشمند است.
۲/ بر اثر قحطی و نایابی حتی نان‌های نامرغوب هم عزیز و گران‌قیمت می‌شوند.
در بعض نسخ: یافت نان عزت سبک‌سنگی، غلط است.
مردار: لاشة حیوان
قدر دانه بلند: عزت گندم و جو، گرانی گندم و جو
یعنی از توانگر به نرخ ساخته و قیمت بگیرند و بینوا را رایگانی بدهند.
انبارخانه: جایگاه انبار
هرچه از دانه محموله داشت همه از انبارهای پادشاهی به خانة خود می‌بردند.
یعنی هرچه از جنس دانه وجود داشت، بار بسته و بار دانه را هرکسی از هر طبقه از انبار بیرون می‌کشید. ضمیر «بارش» به «دانه» برمی‌گردد.
کشیدن: حمل‌کردن
نوبه‌نو دانه: انواع دانه‌ها، غلات

یعنی از این بخشایش و مردم‌داری و رعیت‌پروری آن‌گونه شهنشاهی یافت. کی و کیا: به معنی شهنشاهی و ملک‌الملوکی است.
بینوا: بی‌توشه
آب افسرده: یخ. نظامی دلتنگی را به یخ‌زدن آب تشبیه کرده زیرا دلتنگی یعنی گرفتگی خاطر و یخ هم گرفتگی آب است.
دیر کوشیدن: کوشش بی‌وقفه، دیرزمانی کوشش‌کردن
برات: نوشته‌ای است که حوالة وجهی یا جنسی را بدهند.
پیروزی: روایی حاجت
فترت: سستی
خرسندی: قناعت
هرکه متولد می‌شد در آن چهارسال زنده می‌ماند، درنتیجه هزینه مرگ و میر از میان رفت و درآمد بی‌هزینه شد، از این بهتر چیزی نمی‌تواند باشد. و دخل بی‌خرج بهتر از همه‌چیز است.
توضیح: خرج دوگونه است: خرجی که سبب عایدات بیشتر شود مانند هزینة آبادکردن زمین و احداث چاه و قنات و هزینة زندگی که سبب فعالیت بیشتر انسان و سلامتی است و درنتیجه به‌دست‌آوردن منفعت بیشتر را سبب می‌گردد.
خرج دیگری است که منفعت مادی نمی‌رساند، مانند هزینة مرگ و میر، و منظور نظامی از «بی‌خرج» در عبارت «دخل بی‌خرج شد» همین نوع دوم است.
یعنی دخل ولادت از خرج مردن دور شد و بهتر از این چیست؟
در کتاب دکتر برات زنجانی به جای واژه «کور»، واژة «گربه» آمده است.
شنیده‌ام که از ری تا اصفهان، خانه‌ها بهم پیوسته بود چنانکه گربه‌ای می‌توانست از ری تا اصفهان بام بر بام برود. به عبارت‌دیگر آنقدر آبادیها بهم دیوار به دیوار بودند که فاصله‌ای در میان نبود.
یعنی اگر یک شخص کور خواهان می‌شد که از ری تا اصفهان بر سر بام برود، از بس عمارت به هم متصل بود، می‌توانست.
این سخن را که «کوری بام به بام از ری تا اصفهان می‌توانست برود» اگر تو باور نمی‌کنی، صحت و سقم آن برعهدة راوی است و برعهدة من «نظامی» که از دیگری شنیده‌ام، نیست.
یعنی اگر این حدیث را باور نمی‌کنی و به نظرت محال می‌آید، عهده بر راوی است زیرا من از خود نمی‌گویم.
بربطی: بربط‌زن / ربابی: رباب‌زن / چنگی: چنگ‌نواز
حوضة می: می‌دان، ابریق
زرکش: زرباف، لباس زرکشیده
یعنی شمشیر فروخته و می‌خریدند و جوشنها دریده و جامة سرکش دوختند.
شه فرمود: پادشاه دستور داد تا توشه و آذوقه بدهند.
یعنی هرکس برگ عیش و عشرت نداشت، شاه برگ او را ساز می‌فرمود.
روز بازار: رونق
معنی دو بیت این است که هرکس را که به کاری می‌گماشت، یک نیمة روز برای کار او مقرر بود و نیمة دیگر برای می خوردن.
از جهان خراج افکندن: از مردم جهان خراج نگرفتن
اوستاد دستان ساز: موسیقی‌دان، آهنگساز ماهر
مطرب: آواز‌خوان / پای‌کوب: پای‌کوبنده / لعبت‌باز: عروسک‌باز، کسی که عروسک‌ها را به صحنة نمایش می‌آورد.
سواد: سیاهی / سواد شهر: حومة شهر
رخت‌کش: رخت‌کشنده
طالع ثور: طالعی بسیار نیک و سعادت‌آور است.
ثور در زهره: زهره در ثور از نظر نجوم هم‌خانه‌اند و موافق.
صاحب، صاحب دور: کدخدا. طالع ثور را هیلاج و زهره را کدخدا شمرده‌ است، این دو در هر وقتی که اتفاق افتد دلیل خوشی و خوشبختی و شادی است. دربارة هیلاج و کدخدا به حاشیة ص۲۵۰ التفهیم ابوریحان بیرونی به تصحیح علامه جلال همایی مراجعه شود.
مطابق علم نجوم، ثور خانة زهره است؛ پس اگر طالع زمانه ثور و زهره، که ستارة مطربان است، در برج ثور و خانة خود باشد، دور، دورِ شادی است، نه غم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام