گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴

 
ناصرخسرو
ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید
 

گویند عقابی به در شهری برخاست

وز بهر طمع پر به پرواز بیاراست

ناگه ز یکی گوشه ازین سخت کمانی

تیری ز قضای بد بگشاد برو راست

در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز

وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست

زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید

گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

seraj نوشته:

how about roozi ze sare sang oghabi

seraj نوشته:

roozi ze sare sang oghabi be hava khast vandar talab tome parobal biarast

حمیدرضا نوشته:

@seraj:
روایت معروف‌تر این شعر را می‌توانید اینجا بخوانید: «از ماست که بر ماست»، در هر صورت یادم نیست این روایت را از کدام منبع برداشته‌ام ولی عبارت «منسوب به ناصرخسرو» نشان می‌دهد که این روایت که روان‌تر هم هست احتمال دارد از آن ناصرخسرو نباشد.

Ahmd Asghari نوشته:

rouzi ze sare sang oghabi be hava khast
Bahre talab tomeh paro bsl byarast

پویا نوشته:

من هم در کتابهای درسی قدیم اینطور دیده ام :
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
بهر طلب طعمه پر و بال بیاراست

saeed نوشته:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
بهر طلب طعمه پرو بال بیاراست

هومن موسویان نوشته:

زمانی که دبستانی بودم این شعر رو خدا بیامرز پدرم بهم یاد داد. اندکی با نسخه حمیدرضا فرق داره:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وز بهر طمع بال و پر خویش بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه ملک زمین زیر پر ماست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه ها خاست
ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز عالم الویش به سفلیش فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پر خویش کشید از چپ و از راست
گفتا عجبا این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست
چون نیک نظر کرد پر خویش دران دید
گفتا زچه نالیم که از ماست که بر ماست
حجت تو منی را زسر خویش بدر کن
بنگر به عقابی که منی کرد و چه ها خاست

علی امیری نوشته:

والله تا جایی که من میدونم شعر کتاب فارسیمون اینجوری بود
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه روی جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
میبینم اگر ذره ای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد او گشت بر او راست
بر بال عقاب آمد و آن تیر جگر سوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فروکاست
گفتا عجبا اینکه ز چوبی و ز آهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خواست
زی تیر نگه کرد و پر خویش برآن دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

احمد مهاجری نوشته:

شناختن شاعر و حاشیه نویسان وتصحیح کنندگان برای شعرا بس لازم است ولی برای بسیار بسیار از ادمیان ازماست که بر ماست چکیده کلام است. پس در خانه اکر کس است یک حرف بس است.

mansoor نوشته:

the poems are wrongly written and very badly arranged I just wanted to say it looks as if an illiterate arab has written it.

علی نوشته:

این شعر را که شما نوشته اید هم کوتاه است و ها پر اشتباه. درستش چنین است:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست،
بـر اوج چو پرواز کنم، از نظـر تــیز
می‌بینم اگر ذرّه‌ای اندر تک دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد بر او راست،
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،
گفتا: «عجب است این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

محمد نوشته:

سلام . تا انجایی که من می دانم در بیت ۱/مصرع ۲ باید بگوییم ((وز بهر طلب بال و پر خویش بیارست))

محمد نوشته:

در تعجبم چرا می نویسند ((به هواخواست)) خواست یعنی خواهش اما خاست یعنی بلند شدن به پا خاستن

آبان نوشته:

به نظرمیرسد با توجه به ادبیات قرن ۴ و ۵ این قصیدهء طولانی بیشتر “منسوب” به ناصر خسرو باشد. ابیات درج شده در سایت به سبک خراسانی نزدیک تر هستند.
در عین حال اگر دوستانی که معتقدند شعر صحیح قصیدهء طولانی تر است، منبع و مصحح اثر مورد استناد خود را معرفی کنند بحث مفیدتر و نتیجه بخش تر خواهد بود.

صدرا نوشته:

این شعر هم غلط است هم بسیار مخفف شده

ناشناس نوشته:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وز بهر طلب بال و پر خویش بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه رویِ جهان زیر پر ماست
بـر اوج چو پرواز کنم از نظـر تــیز
می‌بینم اگر ذرّه‌ای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی
تیری ز قضای بد او گشت بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست
گفتاعجبا این که ز چوب است و ز آهن
این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست

اسد طباطبائی نوشته:

این شعر در کتابهای ابتدائی در سالهای ۱۳۲۱-۱۳۲۷ بنام ناصر خسرو قبادیانی درج بود و ما بایستی آنرا از حفظ میکردیم. من ۷۷ ساله هنوز آنرا از حفظ میخوانم. آنچه در دیوان قصائد آمده کوتاه و نادرست است مانند بسیاری دیگر از حاشیه ها.

امین کیخا نوشته:

اقای طباطبایی وجود پیران فرزانه برنایان را یار مندی می کند درود به شما به شما نیاز داریم

آرمان نوشته:

از ماست که در ماست

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست - انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان نوشته:

[…] طباطبائی در اینجا نوشته: این شعر در کتابهای ابتدائی در سالهای ۱۳۲۱-۱۳۲۷ […]

ناشناس نوشته:

چرا این شعر این قدر کوتاه و خلاصه است

چرا این شعر اینقدر کوچک شده؟
آبروی ناصر خسرو با این چند بیت از میان می رود
ولی به هر حال بیت اول و آخر به صورت زیر است
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وَاندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا ز چه نالیم که از ماست که بر ماست

محسن نوشته:

با تشکر . مجموعا سایت خوب است و اشکالات باید با نظر اهل فن مرتفع شود . یک احتمال در اختلاف تعداد ابیات و فرم شعر هست . و این احتمال اینست که ممکن است اشعار نوشته شده در گنجور از ناصر خسرو بوده و شاعر دیگری بر تعداد ابیات افزوده است. و این ناممکن نیست. شعرای مختلفی شعر متقدمین را گسترده تر نوشته اند. چیزی شبیه تضمین.

ابوالفضل تیرگری نوشته:

با اجازه از آقای ناصرخسرو و استادان گرامی به نظرم ،درستش ابیات زیرمیباشد

روزی زسرسنگ عقابی به هوا خاست
وندرطلب طعمه پروبال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
که امروزه همه روی زمین زیر پرماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظرتیز
بینم سر مویی اگر درته دریاست
گر بر سرخاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظرماست
چو من که تواند بپرد اندرین عالم
از کرکس و ققنوس و سیمرغ که عنقاست
بسیارمنی کردوزتقدیرنترسید
بنگر که ازچرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگه زکمین گاه یکی سخت کمانی
تیری زقضاوقدر انداخت بر اوراست
بربال عقاب آمد آن تیر جگردوز
کز ابر مراورا سوی خاک فرو کاست
برخاک بیافتادو بغلتید چو ماهی
وآنگاه پرخویش گشاد از چپ و از راست
گفتاعجبست،این که زچوبست و زآهن
پس تندی و تیزی و پریدنش کجاخاست
چون نیک نظرکردوپرخویش درآن دید
گفتا زکه نالیم،که ازماست که برماست

شمس الحق نوشته:

خاطرات دوران دبستان یا دبیرستان حقیر هم همانست که دوستان به تکرار در بالا فرموده اند واین چهار بیت گنجور مرا نیز متعجب کرد .

مجتبی خراسانی نوشته:

یَا غَایَةَ آمَالِ الْعَارِفِینَ
قصیده های ناصرخسرو را می خواندم که رسیدم به این بیت:
وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب
وقت بهار شاد به آب و گیا شدم
خود جنابش فرموده:
“شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: “قولوا الحق و لو علی انفسکم. ” شبی در خواب دیدم یکی مرا گفت: “چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر به هوش باشی بهتر.” من جواب گفتم که “حکما جز این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند.” جواب داد که “بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید” چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود. بر من کار کرد و باد خود گفتم که ” از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.” .”
این بنده ی خدا از باده توبه کرده و رهسپار کعبه شده بود. خود را به بیت الله الحرام رسانده بود که استغفر الله ربی واتوب الیه و بعد رفته بود مصر و افتاده بود در تور اسماعیلیه و خیال کرده بود که حالا کارش درست شده و البته ما چه می دانیم؟ شاید خدا از او قبول کرده باشد که “حالا تو همینجوری هم بیای پیش ما خیلی خوبه.” فرقه ی مذکور به دوست عزیز ما لقب اقا حجت داده بودند و او هم زود آمده بود خراسان و به همه گفته بود که ای جماعت نادان دور من جمع بشوید که من حجت خدا بر شما هستم و امام زمان (آقای المستنصر فاطمی) به ما گفته که برو مردم را آدم کن و من آمده ام که شما را آدم کنم.
اقا حجت رفته بود خراسان و شروع کرده بود که من ال میکنم و بل میکنم و شراب بد است و کعبه خوب است و خلیفه…است و فعلا هفت امامی ها از همه بهترند و من هم حجت شما هستم. (و مسلم است که ان ها برنمی تابیدند این مهم را)
خبر که به خلیفه ی…(فلان فلان شده ی) بغداد رسید پیغام داده بود به غزنوی ها که پدر فلان کس را دربیاورید و آن ها هم آقا حجت را از خراسان انداخته بودند بیرون که برو یک جای دیگر زندگی کن. و البته صحیح این است که آقا حجت فرار کرده است و به افغانستان امروز ما رفته و یک عده مثل خودش را پیدا کرده است که از مستنصر خان فاطمی خوششان می آمده و جایی بوده به نام یمگان که البته چند تا ا سم دیگر هم داشته است. بگذریم حالا.
جناب ناصر شروع کرده بود به شعر گفتن از نوع فارسی و عربی(البته عربی ان موجود نیست متاسفانه) و خلاصه به همه گفته بود که کسایی (کسایی مروزی خودمان) و این ها و امثالهم باید بروند (بوق بزنند) چرا که حرف های آقایان کهنه شده و امروز این منم که حرف جدید دارم و حامی نسل جوانم.(این شعار از قدیم الایام بوده است) و اگر در آن گیر و دار مذاهب که حاکم (فلان فلان شده ی) بغداد از هر که خوشش نمی آمده انگ رافضی و قرمطی بودن را به او می زده. جاداشت که آقا حجت لااقل به خاطر تشیع اثنی عشری مرحوم کسایی مروزی علم (رایت) حمایت از اشعار او را بلند می کرده است ولی از آنجا که مستنصرخان فاطمی گفته بود تو حجت خدا بر مردم خراسان هستی آقاحجت ما کسایی مرحوم را هم جزو بندگان گذشته ی خود می دانسته که توفیق درک محضر حجت خود را نداشته است.
اقایی که شما باشی(خانم ها هم می توانند این متن را بخوانند) آقا حجت بنا را گذاشته بود که من پرچم دار تقوی هستم و تشیع یعنی همین و بس. شروع کرده بود به تازاندن به فقه عامه و انصافا در این یک مورد خوب…کرده همه را. از حنبل گرفته تا تنبل و زرنگ و کودن و حنفی منفی و این ها. رحم هم نکرده. از صدور جواز نگهداری گلابی در خانه به واسطه ی حکم مالک و فتوای خوردن ساکی (شراب مثلث) توسط حنفی گرفته تا حلیت لواط همه را گفته. (جا دارد واقعا از ایشان تشکر کرد و گفت: دست مریزاد)
به هر حال شخصیت جالبی داشته و هر جا می رفته غوغا می کرده ولی ای کاش اسماعیلیه را انتخاب نمی کرد تا تشیعش کامل می شد.
غفرالله لنا و له والسلام

مجتبی خراسانی نوشته:

غرور و خودبینی چشم خرد ادمی را کور می کند و او غافل از حکم قضا در پیش خواهش های نفسانی می رود و سرانجام خود را در چنگال ناکامی و بدبختی گرفتار می بیند و انگاه درمی یابد که این بدبختی از خود اوست.
در چاپ دانشگاه و چاپی که سید حسن تقی زاده انجام داده تنها ۴ بیت است که گنجور از ان نقل کرده و اورده.
در چاپ تقوی (که نزد حقیر موجود است) این قصیده کامل اورده شده که از نظر شعری قوی تر و شیواتر است:
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه روی جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
می بینم اگر ذره ای اندر تک دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن ان پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگه ز کمین گاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضای بد بگشاد برو راست
بر بال عقاب امد ان تیر جگردوز
وز ابر مرو را به سوی خاک فرو کاست
بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا عجب است این که ز چوبی و ز اهن
این تیزی و تندی و پریدن ز کجا خاست
زی تیر نگه کرد و پر خویش برو دید
گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی