گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۳

 
ناصرخسرو
ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید
 

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

گوئی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا

در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم

صفرا همی برآید از انده به سر مرا

گویم: چرا نشانهٔ تیر زمانه کرد

چرخ بلند جاهل بیدادگر مرا

گر در کمال فضل بود مرد را خطر

چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا؟

گر بر قیاس فضل بگشتی مدار چرخ

جز بر مقر ماه نبودی مقر مرا

نی‌نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضل

این گفته بود گاه جوانی پدر مرا

«دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک»

این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا

با خاطر منور روشنتر از قمر

ناید به کار هیچ مقر قمر مرا

با لشکر زمانه و با تیغ تیز دهر

دین و خرد بس است سپاه و سپر مرا

گر من اسیر مال شوم همچو این و آن

اندر شکم چه باید زهره و جگر مرا

اندیشه مر مرا شجر خوب برور است

پرهیز و علم ریزد ازو برگ و بر مرا

گر بایدت همی که ببینی مرا تمام

چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن

زین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا

هر چند مسکنم به زمین است، روز و شب

بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا

گیتی سرای رهگذران است ای پسر

زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا

از هر چه حاجت است بدو بنده را، خدای

کرده‌است بی‌نیاز در این رهگذر مرا

شکر آن خدای را که سوی علم و دین خود

ره داد و سوی رحمت بگشاد در مرا

اندر جهان به دوستی خاندان حق

چون آفتاب کرد چنین مشتهر مرا

وز دیدن و شنیدن دانش یله نکرد

چون دشمنان خویش به دل کور و کر مرا

گر من در این سرای نبینم در آن سرای

امروز جای خویش، چه باید بصر مرا؟

ای ناکس و نفایه تن من در این جهان

همسایه‌ای نبود کس از تو بتر مرا

من دوستدار خویش گمان بردمت همی

جز تو نبود یار به بحر و به بر مرا

بر من تو کینه‌ور شدی و دام ساختی

وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا

تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی

از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا

گر رحمت خدای نبودی و فضل او

افگنده بود مکر تو در جوی و جر مرا

اکنون که شد درست که تو دشمن منی

نیز از دو دست تو نگوارد شکر مرا

خواب و خور است کار توای بی خرد جسد

لیکن خرد به است ز خواب و ز خور مرا

کار خر است سوی خردمند خواب و خور

ننگ است ننگ با خرد از کار خر مرا

من با تو ای جسد ننشینم در این سرای

کایزد همی بخواند به جای دگر مرا

آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور

پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا

چون پیش من خلایق رفتند بی‌شمار

گرچه دراز مانم رفته شمر مرا

روزی به پر طاعت از این گنبد بلند

بیرون پریده گیر چون مرغ بپر مرا

هرکس همی حذر ز قضا و قدر کند

وین هر دو رهبرند قضا و قدر مرا

نام قضا خرد کن و نام قدر سخن

یاد است این سخن ز یکی نامور مرا

واکنون که عقل و نفس سخن‌گوی خود منم

از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟

ای گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام

چون خویشتن ستور گمانی مبر مرا

قول رسول حق چو درختی است بارور

برگش تو را که گاو توئی و ثمر مرا

چون برگ خوار گشتی اگر گاو نیستی؟

انصاف ده، مگوی جفا و مخور مرا

ای آنکه دین تو بخریدم به جان خویش

از جور این گروه خران بازخر مرا

دانم که نیست جز که به سوی توای خدا

روز حساب و حشر مفر و وزر مرا

گر جز رضای توست غرض مر مرا ز عمر

بر چیزها مده به دو عالم ظفر مرا

واندر رضای خویش تو، یارب، به دو جهان

از خاندان حق مکن زاستر مرا

همچون پدر به حق تو سخن گوی و زهد ورز

زیرا که نیست کار جز این ای پسر مرا

گوئی که حجتی تو و نالی به راه من

از نال خشک خیره چه بندی کمر مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

saba نوشته:

ای کاش به جلای معنی لغات معنی هر بیت را می شد مشاهده کرد!

طغرل طهماسبی نوشته:

معنی ابیات:
آزرده کرد کژدُمِ غُربت جگر، مرا گویی زبون نیافت زِ گیتی مگر مرا
غربت و دوری از عزیزانم در وطن، مثل عقرب، جگر مرا آزار می‌دهد. گویی ناتوان و حقیرتر از من در این دنیا گیر نیاورده است.

در حالِ خویشتن چو هَمی ژرف بِنْگرم صَفرا هَمی برآید از اَندُه به سَر مرا
وقتی خوب و عمیق به روزگار و حال خودم نگاه می کنم، بسیار غمگین و غصه دار می شوم.(صفرا برآمدن کنایه از ناراحتی شدید)

گویم: چرا نشانه‌ی تیرِ زمانه کرد چرخِ بلند جاهلِ بیدادگر مرا؟
با خود می گویم: چرا دنیا و آسمان بلند(فلک) ستمگر نادان، مرا هدف تیر روزگار کرده است؟(چرا دنیا به من سخت گرفته است؟)

گـر در کمـال فضل بود مـرد را خطـر چون خواروزارکردپس این بی خطر مرا؟
اگر ارزش مرد به داشتن دانش و تکمیل علم و فضیلت است، پس چرا این دنیای زبون و بی ارزش مرا خوار و زار کرده است؟

گـر بر قیاس فضـل بگشتی مدار چـرخ جـز بـر مقـرّ مــاه نبــودی مقـر ، مرا
اگر کار دنیا و چرخ و فلک، بر مدار فضیلت و هنر و دانش می چرخید، به جز بالای ماه جایگاهی برایم نبود.(مقام علمی من خیلی بالاست.)

نی نی که چرخ و دهر ندانند قدر فضـل ایـن ،گفتـه بـود گاهِ جـوانـی پـدر، مرا
نه درست نیست. نه فلک و روزگار قدر علم و دانش را نمی دانند. این حرف را پدرم زمان جوانی به من گفته بود.

با لشـکر زمـانـه و بـا تیـغ تیـز دهــر دین و خـرد بس است سپاه و سپـر مرا
برای جنگیدن با سپاه دنیا و حوادث روزگار، دانش و دین و خرد به عنوان سپاهیانم برای من کافی است.

گر من اسیر مال شوم همچـو این و آن انـدر شکم چـه بایـد زهـره و جگـر مرا
اگر من مثل بقیه بخواهم گرفتار ثروت و مال شوم، دیگر جوهر جرأت و شجاعت و دلیریم به چه دردم می خورد؟

اندیشـه مر مرا شجر خوبِ برور اســت پرهیـز و علم ریزد ازو بـرگ و بـر مرا
اندیشه و تفکّر برای من مثل درخت سالم و تنومند میوه دار است. که پارسایی و دانش به عنوان میوه های آن برای من حاصل می شود.
گـر بـایـدت همی کـه بینی مرا تمام چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا
اگر خواستی(لازم بود) مرا کامل بشناسی، باید مثل خردمندان با بینش و دانایی به من(به زندگی ام) نگاه کنی.

منگر بدین ضعیف تنم ز آنکه در سخن ز ین چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
به این جسم ناچیزم توجّه نکن. زیرا در حرف زدن و دانش ، آثار من از شماره ی ستاره های آسمان بیشتر است.

هرچند مسکنم به زمین است، روز و شب بـرچرخ هفتـم است مجـال سفـر مرا
اگرچه خانه ی من روز و شب در زمین است، اما توانایی پرواز(بلندپروازی) تفکر و اندیشه ی من تا آسمان هفتم است.

از هرچه حاجت است بدو بنده را ، خدای کرده ست بی نیاز در این رهگـذر مرا
خداوند از هر چیزی که بشر به آن نیاز دارد، مرا در این مسیر(دانش)بی نیاز کرده است.

شکرآن خدای راکه سوی علم ودین خود ره داد و سـوی رحمت بگشـاد در، مرا
سپاس خدایی که مرا در مسیر علم و دانش و دین خودش راه داد و دروازه های رحمتش را برایم گشود.

انـدر جهـان بـه دوستـی خـانـدان حـق چـون آفتاب، کرد چنیـن مشتـهر مرا
و در دنیا مرا به خاطر دوستی خاندان پیامبر و ولایت مرا مثل آفتاب مشهور ساخت.

گر من در این سرای نبینم در آن سـرای امروز جای خویش ، چه باید بصر مرا ؟
اگر من نتوانم در این دنیا در همین زمان، جای خود را در آخرت ببینم، بینایی ام به چه دردم می خورد.

ای ناکس و نفایـه، تنِ مـن در این جهـان همسـایه ای نبود یار به بحر و به بر مرا
ای جسم بدرفتار و نفرت انگیز من در این دنیا(شاعر از کردار قبل خود ناراحت است.) من قبلا( در دریا و خشکی) همسایه و یاوری نداشتم(اگرنه اسیر تو نمی شدم.)

بر مـن تـو کینه ور شـدی و دام ساختی وز دام تـو نـبـود اثــر ، نـه خـبـر مرا
تو با من دشمن شدی و برایم تله گذاشتی و من از دامهای تو خبری نداشتم.

تـا مـر، مـرا تـو غـافـل و ایمـن بیـافتی از مکـر و غـدر خویش گرفتی سخر مرا
همین که مرا غافل دیدی و خیالم را آسوده دیدی، با مکر و فریب خودت مرا تسخیر کردی و بر من مسلّط شدی.

گـر رحمـت خـدای نـبـودی و فضـل او افگنـده بود مکـر تـو در جوی و جر مرا
اگر رحمت خدا نبود و فضل الهی یاریم نمی کرد. فریب های تو مرا در گرفتاری ها و مشکلات می انداخت.(جوی و جر، تعبیر عامیانه)

اکنون که شـد درست، که تو دشمن منی نیـز از دو دسـت تـو نگـوارد، شکـر مرا
حالا که یقین پیداکردم که تو دشمنم هستی، مطمئنّم از هر دو دست تو(تمام تواناییت) هیچ بهره ای و هیچ شیرینی حاصلم نمی شود.(هیچ آب خوشی از گلویم پایین نخواهد رفت.)

خواب و خور است کارتو ای بی خردجسد لکـن خـرد بـه است زخواب و ز خَور مرا
ای جسم بی فکر من کار تو خوردن و خوابیدن است اما از نظر من خرد و دانش از خوردن و خوابیدن بهتر است.

مـن با تو ای جسد ننشینم در این سرای کـایـزد همـی بخـوانـد به جای دگر مرا
من در این دنیا دیگر با تو همراه نمی شوم چون خداوند مرا به دنیایی دیگر فرا می خواند.

آنجا هنر به کار و فضایل، نه خواب و خور پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا
دنیایی که در آنجا به دانش و فضیلت اهمیت داده می شود نه به خوردن و خوابیدن. پس خوردن و خوابیدن برای تو و خرد و هنر برای من

روزی بـه پـر ّطاعـت از این گنبـد بلنـد بیـرون پریـده گیـر ، چـو مرغ بپـر، مرا
سرانجام یک روزی مثل پرنده ای پروازی(” بپر” در اینجا صفت است.) به وسیله ی اطاعت از خداوند، مرا در حال آزادی و پرواز و رهایی از این گنبد دنیا خواهی دید.

هـرکـس همـی حـذر ز قضـا و قدر کند ویـن هـر دو رهبـرنـد، قضـا و قـدر مرا
هر کسی در دنیا از قضا و قدر دوری می کند اما من این دو تا را راهبر خود می دانم.

ای گشته خوش دلت زقضا و قدر به نـام چـون خویشتـن ستور، گمـانی مبـر مرا
ای کسی که دلت به اسم قضا و قدر خوش است، مرا مثل خودت چهارپا و حیوانی (که چیزی نمی فهمد و خرد ندارد) حساب نکن.

قـول رسول حق، چو درختی است بـارور بـرگش تـو را که گـاو توئی و ثمـر مرا
سخنان پیامبر مثل درخت میوه دار است. برگش برای تو که حیوان هستی میوه اش برای من که با خرد و فضیلتم.(ظاهر دین و دانش را داشتن برای انسان کافی نیست.)

ای آنکه دیـن تو بخریـدم به جان خویش از جـور ایـن گروه خران، بـازخر ، مرا
ای خدایی که دین تو را انتخاب کردم، مرا از این گروه مردم بی فکر و نادان جدا کن.(مرا به راه خودت برگردان)

دانم که نیست جز که به سوی تو ای خدا روز حسـاب و حشـر، مفـرّ و وزر مرا
ای خدا می دانم که در روز رستاخیز و روز حساب و کتاب، به جز به سوی تو گریزگاهی برای من وجود ندارد.

گـر جز رضای توست غرض مر، مرا زعمر بـر چیـزها مـده بـه دو عالـم ظفـر مرا
اگر من در زندگیم به جز خوشنودی تو غرضی داشته ام، در هر دو دنیا مرا در حوادث و مشکلاتم پیروز نکن.

و اندر رضای خویش، تو یارب به دو جهان از خـانـدان حـق، تـو مکـن زاستــر مرا
و ای خدا در هر دو جهان در مسیر رضایت خودت مرا از خاندان پیامبر و خاندان حق مرا آنطرف تر مبر( ذره ای مرا از مسیر ولایت و رسالت منحرف نکن.زاستر یعنی آنطرف تر. مخفّف زان سو تر)

هم‌چون پدر به حق، توسخن گوی وزهد ورز زیـرا که نیست کار جـز این ای پسر مرا
مثل پدر تو هم به حق حرف بزن و پارسایی پیشه کن زیرا ای پسر به جز این کاری برایم شایسته نیست.

گـویی که حجّـتی تـو و نـالی بـه راه مـن از نـال خشک خیـره چه بندی کمر، مرا
مرا حجّت( مقام و رتبه ای در فرقه ی اسماعیلیّه) خطاب می کنی و در راه من اعتراض و ناله داری. چرا بیهوده ادعای یاریم را داری.

امین کیخا نوشته:

با سپاس از طغرل انچه که کردی نتیجه یک شخصیت پیگیر ، استوار و دقیق است زهی که افزون شدت به ما مایه دل استواری ما شد
این ابیات دو کلمه سخت دارد یکی نفایه است که نفرت انگیز ترگمان شده است که ترجمه أزادی پذیرفتنی است ولی دقیق ان ناسره و نبهره است که هردو واژه معنی پول ناروا و قلب را میدهند و لغت بعدی مرغ بپر است و ان را تأکید صفت ترجمه کرده اید به معنی پرواز کننده و ان درست است اسدی توسی هم این لغت را به کار برده است امروزه برای ماشین می گوییم ماشین برو یعنی ماشین تیز رو که بر همین شیوه و ساخت است سپاس از دقت و شکیبایی شما از این به بعد هر چه بنویسید خواهم خواند زهی شکر پاره سخن دری که برخواندی

حمید رضا گوهری نوشته:

جناب طغرل طهماسبی
آنچه شما بکردی را ” دُرّ معنی سفتن ” گویند و خوشا براهل ادب این ملک که چون تورا دارند .

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
رنج غربت {ظاهرا آوارگی در یُمگان} شاعر را آزرده کرده است . از جور زمانه شکایت دارد که چرا قدر اهل فضل را نمی داند ، اما معتقد است که در برابر ، سپاه دین و سپر عقل در اختیار اوست . آنگاه خود را می ستاید و شعرش را نافذتر از چرخ پرستاره می داند ، و سپاس گزار است که خدا او را به سوی دین و دانش راهبر شده ، و دوستی خاندان حق را نصیبش کرده است . اما از «تنِ» خود بیم دارد . تن خاکی را سرزنش می کند که چرا برای او ، که پرندۀ باغ ملکوت است ، دام ساخته ، و چرا نمی داند که وی متعلق به عالمی دیگر است . سرانجام با یادآوری رسالت مذهبی از خدا می خواهد تا از دستِ مخالفان نادانش رهایی بخشد .
ای ناکس و نفایه تن من در این جهان/همسایه‌ای نبود کس از تو بتر مرا
ناکس: پست و رذل ، و شاید ناکِس باشد که در عربی به معنی سر به زیر افکنده از خواری است . نُفایه: ناسره ، هر چیز پست و بی ارزش و دورانداختنی ؛ شاعر خطاب به جسم و تن خود می کند که او را به دام هوا و هوس انداخته و به مادیات گرفتارش کرده است . می گوید: ای تن بی ارزش من ، برای من در جهان همسایه و همدمی بدتر از تو وجود ندارد .
دانم که نیست جز که به سویِ تو ، ای خدا/روزِ حساب و حَشر مقر و وَزَر مرا
حشر: گردآوردن ، روز حشر: روز قیامت . وَزَر:پناهگاه ، اشاره است به آیه های۱۰ـ۱۲ سورۀ قیامة: یَقُولُ الْإِنسَانُ یَوْمَئِذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ ـ کَلَّا لَا وَزَرَ ـ إِلَى رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ . یعنی روز قیامت انسان می گوید : گریزگاه کجاست ؟ نه چنین است ، پناهگاهی نیست . استقرار بندگان در آن روز به سوی خداست .
بمنه و کرمه

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
واکنون که عقل و نفس سخن‌گوی خود منم/از خویشتن چه باید کردن حذر مرا؟
عقل، معانی مختلف آن:
کلمه «عقل» از کلماتی است که در ادبیات و سنت اسلامی در موارد مختلف به کار رفته و معانی مختلف از آن اراده گردیده است. در قرآن مردمان از جانب خدا تشویق شده اند که عقل خود را به کار بیندازند «افلا تعقلون» و آنان که عقل خود را در کارها به کار نمی گیرند و به تقلید از پدران و گذشتگان خود اکتفا می کنند نکوهش شده اند «انا وجدنا اباءنا علی امة و انا علی اثارهم » و در احادیث عقل نخستین چیزی است که از جانب خداوند صادر گشته «اول ما خلق الله العقل» و به وسیله آن خداوند عبادت می شود و بهشت به دست می آید «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» اکنون به موارد مختلف استعمال عقل و معانی که از آن اراده شده می پردازم.

۱ـ عقل در برابر جهل که در ادبیات اسلامی آمده و شیخ کلینی (ره) در کتاب کافی بابی را اختصاص به عقل و جهل داده و عقل مورد ستایش و جهل مورد نکوهش قرار گرفته است و در برابر آن می بینیم برخی از متفکران همچون ابن الراوندی گفته اند که عاقلان تنگ روزی و بیچاره اند و جاهلان همیشه در ناز و نعمت به سر می برند:
کم عاقل عاقل اعیت مذاهبه/و جاهل جاهل تلقاه مرزوقا
هذا الذی ترک الاوهام حائرة/و صیر العالم النحریر زندیقا

۲ـ عقل در برابر جنون که در فقه اسلامی یکی از شرائط تکلیف عقل است و مجنون را تکلیفی نیست و در این قسمت مانند طفل است، باز در این معنی نیز در ادبیات اسلامی سخن بسیار گفته شده است، از جمله آن که:
عاقل به کنار جوی تا پل می جست/دیوانۀ پابرهنه از آب گذشت
کم عاقلٍ لم یلج بالقرع باب مُنی/و جاهلٍ قبل قرع الباب قد ولجا

۳ـ عقل در برابر نفس است و این در فلسفه مطرح است که جوهر یا مادی است یا مفارغ جوهر مادی هیولی و صورت و جسم و جوهر مفارق عقل و نفس است نفس تعلق به جسم دارد ولی عقل تعلق به جسم ندارد.

۴ـ عقل در برابر عشق است و این معنی در تصوف و فلسفه اشراق مورد بحث است که با عشق می توان به حقیقت مطلق دست یافت و عقل و استدلال قلمرو آن محدود است، حافظ می فرماید:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عقل می خواست کزین شعله چراغ افروزد/دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
فخرالدین رازی گوید:
نهایة اقدام العقول عقال/و اکثر سعی العالمین ضلال

۵ـ عقل در برابر هوی و این معنی در اخلاق فلسفی مورد بحث و گفتگو است، افلاطون و جالینوس مکررا گفته اند که افراط و تفریط نفس غضبیه و شهوانیه در نتیجۀ غلبه هوی بر عقل است و عقل که حاکم بر نفس ناطقه است اعمال آن دو نفس را تحت مراقبت در می آورد و این معنی در ادبیات هم انعکاس یافته است، چنان که ابن درید گفته است:
و آفة العقل الهوی، فمن علا/علی هواه عقله فقد نجا
«هوی آفت عقل است، هر کسی که عقل او بر هوایش غلبه داشته باشد، رهایی می یابد.»

۶ـ عقل در برابر امام و این معنی در نزد اسماعیلیه مورد بحث است، که می گویند راهنمایی امام آنان را از عقل بی نیاز می سازد. شهرستانی فصول چهارگانه حسن صباح را که در آن این بحث به تفصیل آمده، نقل کرده و حسن صباح معتقد بود که عقل کافی نیست و امام و معلم لازم است و غزالی در کتاب فضائح الباطنیه دلیل او را رد کرده است، علاقه مندان رجوع کنند به آن کتاب، بحث به درازا می کشد و محل آن نیست، و شاید ابوالعلاء معری که گفته است که مردمی امیدوار به قیام امام هستند در حالی که امامی جز عقل نیست که در بامدادان و شامگاهان باید راهنمای انسان باشد، نظر به همین گروه داشته است:
یرتجی الناس ان یقوم اما/مُ ناطق فی الکتیبة الخرساء
کذب الظن، لا امام سوی العقل/مشیرا فی صبحه و المساء

۷ـ عقل در برابر نقل است که میان دانشمندان اختلاف است که اگر این دو معاوضه کردند کدام را باید انتخاب کرد. اشاعره بیشتر متمایل به نقل و معتزله متمایل به عقل اند، یکی از پیشوایان معتزله به نام بشر بن المعتمر می گوید: خداوند عقل را برکت دهد که در آسانی و دشواری با آدمی همراه است:
لله درالعقل من رائد/و صاحب فی العسر و الیسر
و شیعه حد وسط را گرفته است و می گوید اگر عقل را رها کنیم و نقل را بگیریم نقل بی اعتبار می گردد زیرا ارزش و اعتبار نقل با عقل به دست آمده، پس عقل را می گیریم و نقل را تاویل و توجیه می کنیم.

۸ـ عقل در برابر قیاس است که اهل سنت ادله احکام را کتاب و سنت و اجماع و قیاس می دانند و شیعه به جای قیاس عقل را می گذارند. برخی تصور می کنند عقل به معنی، حکم عقلی است، یعنی آن چه را که عقل هر یک از آحاد مردم بپسندد، در حالی که اینطور نیست زیرا در این صورت همان اشکال اسماعیلیه به میان می آید، که عقول مردم یکسان و یکنواخت نیست. بلکه مقصود از آن ادله عقلیه است که فقهای شیعه هنگام شک در حکمی از احکام به آن متوسل می شوند.
برخی از فلاسفه، همچون محمد بن زکریای رازی پیرامون عقل نظراتی اظهار داشته اند، برای آگاهی بیشتر بدان مراجعه کنید.
بمنه و کرمه

کانال رسمی گنجور در تلگرام