گنجور

غزل شمارهٔ ۹۸۱

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

شعر من نان مصر را ماند

شب بر او بگذرد نتانی خورد

آن زمانش بخور که تازه بود

پیش از آنک بر او نشیند گرد

گرمسیر ضمیر جای ویست

می‌بمیرد در این جهان از برد

همچو ماهی دمی به خشک طپید

ساعتی دیگرش ببینی سرد

ور خوری بر خیال تازگیش

بس خیالات نقش باید کرد

آنچ نوشی خیال تو باشد

نبود گفتن کهن ای مرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام