گنجور

غزل شمارهٔ ۹۲۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود

که را قرار بود جان که را قرار بود

شکارگاه بخندد چو شه شکار رود

ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود

هزار ساغر می‌نشکند خمار مرا

دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود

گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود

نه ذره ذره من عاشق نگار بود

ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی

بدانک ذره من اندر آن غبار بود

دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم

اگر چه آه ز ماه تو شرمسار بود

به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست

ولی نه از تو که صبر از تو سخت عار بود

ایا به خویش فرورفته در غم کاری

تو تا برون نروی از میان چه کار بود

چو عنکبوت زدود لعاب اندیشه

دگر مباف که پوسیده پود و تار بود

برو تو بازده اندیشه را بدو که بداد

به شه نگر نه به اندیشه کان نثار بود

چو تو نگویی گفت تو گفت او باشد

چو تو نبافی بافنده کردگار بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پیرایه یغمایی نوشته:

متأسفانه شکل نوشتاری غزل ها در گنجور نارسایی بسیار دارد و فاقد نشانه های نوشتاری است . نشانه هایی که برای خوانش ونیز دریافت معنی در حین خوانش ضرودی می نماید . این مورد را می توان در مورد اشعار ساده به چشم پوشی برگزار نمود ، اما در مورد غزل های مولانا که سرشار از غنای فلسفی است، نه .
برای نمونه غزل ۹۲۲ ، با رعایت نشانه ها بازنویسی می شود تا بخشی از معنای شعر ، هنگام خوانش دریافت شود

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود؟ جان! که را قرار بود؟

شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود؟

هزار ساغر می‌نشکند خمار مرا
دلم چو مست ِ چنان چشم پر خمار بود

گهی که خاک شوم خاک ذّره ذّره شود
نه ذرّه ذرّه ی من عاشق نگار بود؟

ز هر غبار که آواز ِ های و هو شنوی
بدان که ذرّه ی من اندر آن غبار بود

دلم ز آه شود ساکن و ازو خجلم
اگر چه آه ، ز ماه تو شرمسار بود

به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو، که صبر از تو سخت عار بود

ایا به خویش فرورفته در غم کاری،
تو تا برون نروی از میان، چه کار بود؟

چو عنکبوت ز دود لعاب اندیشه،
دگر مباف که پوسیده پود و تار بود

برو تو باز ده اندیشه را بدو که بداد
به شه نگر، نه به اندیشه کان نثار بود

چو تو نگویی، گفت ِ تو، گفت ِ او باشد
چو تو نبافی، بافنده کردگار بود

از متصدیان گنجور تقاضا می شود ، غزل را جایگزین فرمایند

فریدون قاسمی نوشته:

ضمن تشکر از دست اندرکاران گنجور ، کاملا با نظر آقا (یا خانم) پیرایه یغمایی موافقم .
و از ایشان بخاطر اعراب گذاری شعر و اصلاح نوشتار آن ممنونم.

نادر.. نوشته:

به از صبوری اندر زمانه چیزی نیست
ولی نه از تو، که صبر از تو سخت عار بود..

کانال رسمی گنجور در تلگرام