گنجور

غزل شمارهٔ ۸۹۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

زانک بلندت کند تا بتواند فکند

قطره آب منی کز حیوان می‌زهد

لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند

توده ذرات ریگ تا نشود کوه سخت

کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند

تا نشود گردنی گردن کس غل ندید

تا نشود پا روان کس نشود پای بند

پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید

زهر بدان کس دهند کوست معود به قند

برگ که رست از زمین تا که درختی نشد

آتش نفروزد او شعله نگردد بلند

باش چو رز میوه دار زور و بلندی مجو

از پی خرما بدانک خار ورا کس نکند

از پی میوه ضعیف رسته درختان زفت

نقش درختان شگرف صورت میوه نژند

دل مثل اولیاست استن جسم جهان

جسم به دل قایمست بی‌خلل و بی‌گزند

قوت جسم پدید هست دل ناپدید

تا به کی انکار غیب غیب نگر چند چند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

ارزو دارم یک اروس و داماد وقتی می خواهند خانه بخت بروند خون جانوران را نریزند و درختی بکارند بخدا که خداوند به گوشتها و خونها نگاه نمی کند و او پرهیز در دلها را می بیند .

امین کیخا نوشته:

پدید را برای شهادت و ناپدید را برای غیب اورده مولانا .

امین کیخا نوشته:

پیر مغان که ذکرش به خیر باد می فرمود که میوه ( می وا ) بوده است یعنی انچه با می خورند! چه کنیم ما هم گردن نهادیم به این هرمسیگری و تاویل !

کانال رسمی گنجور در تلگرام