گنجور

غزل شمارهٔ ۸۱۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

باز شیری با شکر آمیختند

عاشقان با همدگر آمیختند

روز و شب را از میان برداشتند

آفتابی با قمر آمیختند

رنگ معشوقان و رنگ عاشقان

جمله همچون سیم و زر آمیختند

چون بهار سرمدی حق رسید

شاخ خشک و شاخ تر آمیختند

رافضی انگشت در دندان گرفت

هم علی و هم عمر آمیختند

بر یکی تختند این دم هر دو شاه

بلک خود در یک کمر آمیختند

هم شب قدر آشکارا شد چو عید

هم فرشته با بشر آمیختند

هم زبان همدگر آموختند

بی نفور این دو نفر آمیختند

نفس کل و هر چه زاد از نفس کل

همچو طفلان با پدر آمیختند

خیر و شر و خشک و تر زان هست شد

کز طبیعت خیر و شر آمیختند

من دهان بستم تو باقی را بدان

کاین نظر با آن نظر آمیختند

بهر نور شمس تبریزی تنم

شمع وارش با شرر آمیختند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

درود
در میان جمعی از یاران دلپسند هر کس یادبودی شیرین از گذشته و کودکی بر زبان می راند.
دوستی میگفت در روزهای کودکی به روستای همسایه برای تماشای تعزیه رفته بود.
در میانه روز که نمایش تعزیه برای ساعتی استراحت و صرف ناهار متوقف شده بود مردم متفرق شدند. ولی کودک داستان ما به دلیل دوری خانه اش در زیر سایه درختی به استراحت و خوردن نان و پنیری مشغول بود که ناگهان موضوعی توجه او را به خود جلب کرد.
دید در پشت صحنه نمایش، بازیگران از جمله امام حسین و شمر و… بر سر ظرف آبگوشت به گفتگو و شوخی مشغولند و کودک بیچاره متحیر که چه نفرتی از بازیگر شمر در دل داشت حال آنکه آن پشت اینان دل می دهند و قلوه می ستانند!
طفلک با خود خیال میکرد چه ساده لوحانه بازی خورده است!!
راوی داستان به شیرینی شباهت این غزل مولانا با این خاطره دوران کودکی را یاد آور شد :
باز شیری با شکر آمیختند
عاشقان با همدگر آمیختند
روز و شب را از میان بر داشتند
آفتابی با قمر آمیختند
چون بهار سر مدی حق رسید
شاخ خشک و شاخ تر آمیختند
رافضی انگشت در دندان گرفت
هم علی و هم عمر آمیختند
گرچه ما خیال میکنیم در دنیا پلیدی و پاکی، سیاهی و سپیدی، زشتی و زیبایی به گونه ای آشتی ناپذیر رو در روی یکدیگر ایستاده اند،
ولی اگر نیک بنگریم همه با یکدگر در صلح و آشتی اند…
روز بهنگام جای خود را به شب می دهد و شب ثانیه ای بیش از آنچه باید نمی پاید…
نظامی می فرماید :
سایه سخنگو به لب آفتاب
زنده شده ریگ ز تسبیح آب
شما در لبه سایه چه می بینید؟
غیر از آفتاب؟
سایه و آفتاب گرچه تفاوت های ماهوی دارند ولی لب بر لب به بوس و کنار مشغولند!
به یاد دارم جایی خواندم که حتی رنگ های متضاد مانند سبز و سرخ، یا سپید و سیاه در یک ویژگی( طول موج؟ یا فرکانس؟) با هم هارمونی دارند،
چیزی مشابه این بر نت های موسیقی نیز حاکم است.
چنین هارمونی ای در میان همه پدیده های متضاد وجود دارد،
مثلا گرچه بلند و کوتاه متضادند ولی یک شباهت بنیادی دارند و آن اینست که هر دو طول دارند!
گرچه سپید و سیاه ضد یکدیگرند ولی پیش از این ضدیت هر دو از یک جنس اند و هر دو رنگ اند و هر دو به نور حساسند!
تنها آن کودک بیچاره بود که تقابل ذاتی آن بازیگر ها را جدی انگاشته بود!

سمانه ، م نوشته:

دنیا به همین تضاد و همین هارمونی زنده و در گردش است
جمع اضداد است این عالم ، ولی
بشنو آهنگ اش اگر صاحب دلی
شعر از ” نیا “

تضمینی نوشته:

«اگر نیک بنگریم همه با یکدگر در صلح و آشتی اند…»!!!!!!!
لطفا کسی معنای این عبارت بالا را برای بنده شرح دهد.
به نظر من که نظری احساسی و انشاگونه و کاملا غلط است. ولی اگر توضیح مقبولی داده شود قطعا خواهم پذیرفت.
با تشکر

حسین نوشته:

بعضی مطالب هست که اهلش میفهمند

شما احساسی و انشاگونه و کاملا غلط حساب کن

سید نوشته:

جان مطلب همان است که : بانو روفیا نوشتند:
تنها آن کودک بیچاره بود که تقابل ذاتی آن بازیگر ها را جدی انگاشته بود!
و بسیار زیبا ست که :
اگر نیک بنگریم همه با یکدگر در صلح و آشتی اند
و بانویی نوشتند :
دنیا به همین تضاد و همین هارمونی زنده و در گردش است
جمع اضداد است این عالم ، ولی
بشنو آهنگ اش اگر صاحب دلی
آفرین بر شمایان

تضمینی نوشته:

حسین جان یا سید جان یا حتی سمانه جان که شاید همه تان یکی باشید.
ممنون از راهگشایی شما. با نظر شما فهمیدم که چه مقدار منطقی و حساب شده سخن می گویید.
راحت است انسان بر اثر دانش اندکش حرف های بی مبنا بگوید و بعد خودش یا همفکرانش با این توجیه که اهل فن آن سخنان بی مبنا را می فهمند، از جواب دادن طفره ببرد.
مهم نیست. تا بوده چنین بوده…
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار
کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست؟
شاد باشید دوست دانای من.

روفیا نوشته:

صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی؟!
سعدی

... نوشته:

تضاد و مفاهیم پارادوکسیکال از مهمترین ویژگی های عرفان شرق و همچنین تصوف در ایران هستن. دقیقاً آفرینش های هنری و ادبی بی بدیلی بر پایه همین پارادوکس ها در آثار بزرگان ادبیات عرفانی می بینید:
بر دوزخ هم کفر و هم ایمان تو راست / بر دو لب هم درد و هم درمان تو راست (غزلیات سنایی)
ای سنایی کفر و دین در عاشقی یکسان شمر / جان ده اندر عشق و آنگه جان ستان را جان شمر
کفر و ایمان گر به صورت پیش تو حاضر شوند / دستگاه کفر بیش از مایهٔ ایمان شمر (غزلیات سنایی)
در قلندریات عطار که به وفور از این نمونه ها پیدا میشه:
ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است / هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است
کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو/ نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است (غزلیات عطار)
عشق بالای کفر و دین دیدم / بی نشان از شک و یقین دیدم
کفر و دین و شک و یقین گر هست / همه با عقل همنشین دیدم (غزلیات عطار)
و در آثار سایر ادبا مثل عراقی، مولوی، هجویری، نجم الدین رازی و … که بی دردی رو درد می دونن و هوشیاری رو غفلت، ایمان رو کفر می دونن و جنون رو اوج عقلانیت.
دقیقاً به عنوان قرینه ای برای این مفهوم در آموزه های مکاتب شرقی، یین و یانگ مطرح میشه که نمادی از همین متضادهای درگیر با هم هست. البته که این مفهوم به عنوان شناخته شده ترین نماد و سمبل برای تضاد در هستی مطرح میشه و غیر از اون هم مفاهیم پارادوکسیکال به ویژه در عقاید عرفانی شبه قاره هند به وفور وجود داره. نکته جالب اینه که هر چیزی در تکامل خودش به ضدش تبدیل میشه و این خیلی جای بسط و تشریح داره.
در عرفان اسلامی هم خبر معروف «تعرف الاشیاء باضدادها» رو داریم که راه شناخت اشیا رو از ضد اونها می دونه و اتفاقاً از همین طریق ناتوانی فلسفه رو در شناخت خدا توجیه می کنه، چون معتقدن هر چیزی در عالم ضد داره جز خدا، پس چون خدا ضدی نداره قابل شناخت از این طریق نیست و در نتیجه تنها راه درک رو شهود می دونن.
این بیت به خوبی به تضادها در طبیعت هستی اشاره می کنه:
خیر و شر و خشک و تر زان هست شد / کز طبیعت خیر و شر آمیختند
و اما نکته آخر اینکه مفهومی که به عنوان یک محوریت برای ارتباط و تعادل این اضداد عنوان میشه، وحدت وجود هست که در سایه اون تمام این اضداد جلوه های متفاوتی از یک حقیقت واحد به شمار میرن.
بحث در این مورد بسیار مفصل هست.
با احترام.

ایوب نوشته:

صرف نظر از مفهوم کلی شعر ، در بیت یکی مانده به آخر مولانا می فرماید ” من دهان بستم تو باقی را بدان ” و در تعداد زیادی از شعر های مولانا که خوانده ام ، مولانا در انتهای شعر به ” دهان بستن ” دعوت میکند ؛ چون میداند که زبان بسیار ناتوان است .” این زبان بربند و خامش چون صدف ، کاین زبانت خصم جان است ای پسر” . گاهی ما نماییم که از مولانا یاد بگیریم و به سمت کامل شدن حرکت کنیم . تنها میاییم که شعرهای مولانا و حافظ و سعدی و دیگر شاعران بزرگ را حفظ کنیم تا در موقعیت مناسب نشان بدهیم چقدر باسوادیم ؛ یا از شعر مولانا و دیگر شاعران در جهت تخریب شخص دیگری استفاده کنیم ؛ یا در جهت دفاع از منافعمان از این شاعران و حتی قرآن آیه بیاوریم . من نظرات روفیا را زیر چند گنجور خوانده ام و سخنان او بیشتر به رنگ حقیقت هستند . امیدوارم روحش هم به زیبایی نظراتش باشد .خواستم اگر این حاشیه را میبیند ، به او بگویم که : “ممنون”
” در حقیقت کفر و دین و کیش نیست
عاشقان را جستجو از خویش نیست”

شمس شیرازی نوشته:

روفیا،
می گفت؛ شیر تعزیه روستای ( ه) بی که رخت شیری از تن بدر کند، بر دوچر خه به بازی نقش در روستای(چ) می رفت.
تنی چند از فرنگان که در آن روزگار شمارشان کم شمار نبود، شگفت زده ، هراسان به پاسگاه ده رفتند و با اشاره به شیر پرچم و دوچرخه سرکار استوار داستان را در میان نهادند
استوار خندید و با همان زبان به آنان فهماند ؛
” شیر گاه از علم تک میشود ، بر دو چرخه می نشیند تا به یاری حسین بشتابد”
بیچاره ندانست که شیرش سفری بود.
و العهده علی الراوی

بی سواد نوشته:

بیچاره ندانست که شیرش سفری بود!
زیباست ، بسیار زیباست و بسیار گویاست.
فاعتبرو…..

روفیا نوشته:

,All discord ; harmony not understood
… all partial Evil ; universal good
Alexander pope
شاعر انگلیسی قرن هجدهم
مترجم آثار هومر

کانال رسمی گنجور در تلگرام