گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

یکی لحظه از او دوری نباید

کز آن دوری خرابی‌ها فزاید

تو می‌گویی که بازآیم چه باشد

تو بازآیی اگر دل در گشاید

بسی این کار را آسان گرفتند

بسی دشوارها آسان نماید

چرا آسان نماید کار دشوار

که تقدیر از کمین عقلت رباید

به هر حالی که باشی پیش او باش

که از نزدیک بودن مهر زاید

اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز

که پاکی‌ها ز نزدیکی فزاید

چنانک تن بساید بر تن یار

به دیدن جان او بر جان بساید

چو پا واپس کشد یک روز از دوست

خطر باشد که عمری دست خاید

جدایی را چرا می‌آزمایی

کسی مر زهر را چون آزماید

گیاهی باش سبز از آب شوقش

میندیش از خری کو ژاژ خاید

سرک بر آستان نه همچو مسمار

که گردون این چنین سر را نساید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نادر.. نوشته:

جدایی را چرا می‌آزمایی؟!

همایون نوشته:

پیامی زیبا و سودمند و پایه ای‌ در این غزل هست

که با زبانی ساده و صمیمی بیان شده است

با یار خود جدایی و دوری را تجربه نکن

آنچه اهمیت دارد داشتن یار و دوست است

جلال دین در عرفان خود داشتن دوست را شرط اساسی‌ میداند

و دوستی‌ شمس این نکته را به او آموخت و همواره آن را بکار بست

و همیشه دوستی‌ با وفا در کنار خود داشت

بار‌ها تأکید میکند که از دل‌ به دل‌ راهی‌ هست

که همان راه مستی و پرواز است

چه زیبا دیدن یار را تماس دو جان قلمداد میکند

که بالاترین لذت برای انسان است

کانال رسمی گنجور در تلگرام