گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید

آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید

خور نور درخشاند پس نور برافشاند

تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید

مسکین دل آواره آن گمشده یک باره

چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید

جان به قدم رفته در کتم عدم رفته

با قد به خم رفته در حین به میان آید

دل مریم آبستن یک شیوه کند با من

عیسی دوروزه تن درگفت زبان آید

دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد

این رقص کنان باشد آن دست زنان آید

شمس الحق تبریزی هر جا که کنی مقدم

آن جا و مکان در دم بی‌جان و مکان باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

زینب نوشته:

سلام.
به نظر می رسد مصراع آخر شعر کلمه ای اشتباه نگارشی دارد:
»آن جا و مکان در دم بی جا و مکان باشد»
در نسخه گنجور بی جان و مکان آمده.

نادر نوشته:

مقیم عرش بودی ..
نهایت، یک دو ساعت،
به دنیایی مجازی وصل گشتی
- که صد سالیست در ظاهر- *
همین وادی که میخوانیم آنرا:
” صحنه ی یکتا و بی چونِ هنرمندی” **
تو گویی پرتو نوری
گذر کرده است از منشور و اینک
بی نهایت رنگ، رقصان است
در اینجا نغمه ی خود خوانده و راهی شوی، امّا
نیست زین پس صحنه ای برپا
“تو”یی پیوسته پا بر جا …

در این بازی،
بجز عشق و محبت هیچ معنایی حقیقی نیست
تو باید
بی نهایت رنگها را،
به شور عشق، دائم درهم آمیزی
که معنایی اصیل از خویشتن یابی
و از سرگشتگی هایت رها گردی،
… بسوی عرش برگردی
——————————-
* برداشتی از آیه ۴۷ سوره حج
** اشاره به شعر خانم”ژاله اصفهانی” با نگاهی متفاوت

کانال رسمی گنجور در تلگرام