گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را

که صد فردوس می‌سازد جمالش نیم خاری را

مکان‌ها بی‌مکان گردد زمین‌ها جمله کان گردد

چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را

خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری

که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را

چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد

چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را

جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد

ولیکن نقش کی بیند به جز نقش و نگاری را

جمال گل گواه آمد که بخشش‌ها ز شاه آمد

اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را

اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی

ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را

به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو

چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را

ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی

که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

وقتی می‌گوید مسلمانان معلوم میشه که با هر چه مسلمان است رودر رو میشود

و خبری نو می‌‌آورد در حد پیامبر و بالاتر

و از عشق خود که جنسیتی و غریزه یی نیست می‌گوید، انسانی‌ یافته است که

صد بهشت میسازد و لطافت حور و نوی بهار را دارد

و مهم تر آنکه جلال دین را چنان قدرتی داده که یک تنه رودرروی جهان و جهانیان می‌‌ایستد

و با احساس بی‌ مرگی و جاودانگی شمشیر بر هر که دشمن شمس باشد میکشد

و هر چه عشق دروغین است زیرا چنین توانایی را یافته است و بیهوده نمی گوید

هر چند شمس همیشه او را از خونریزی منع میکرده است و این نیست جز اوج بی‌خودی

بی‌خودی از عشق شورانگیز شمس

کانال رسمی گنجور در تلگرام