گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند

بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند

بارخدا تو حکم کن تا به ابد همین کند

چونک ستاره دلم با مه تو قران کند

اه که فلک چه لطف‌ها از تو بر این زمین کند

باده به دست ساقیت گرد جهان همی‌رود

آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند

گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند

غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند

از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند

چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند

جان چو تیر راست من در کف تست چون کمان

چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند

دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من

زانک مرا به هر نفس لطف تو همنشین کند

سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق

در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

این غزل حقیقتی را از زبان خود جلال دین در باره خودش آشکار می‌‌سازد
پیوستن شمس و جلال دین رویدادی ویژه در عرفان و رازورزی است که بی‌ نظیر و بی‌ همتاست
استثنا و جداگانه‌ای بی‌ مانند که آغاز گر گردش عشق و عرفان ویژه‌ای میان همه انسان‌ها می‌‌شود
گویی عرفان برای نخستین بار قابل آموزش می‌‌گردد و ذوق همگان را بر می‌‌انگیزد
و نام جلال دین را در جهان بطور روز افزون آشنای همگان می‌‌سازد چرا که این عرفان خود به خود گسترش می‌‌یابد
گویی جلال دین هر روز هم چنان شمس را ملاقات می‌‌کند و هر روز پیامی نو به هستی‌ عرضه می‌‌دارد
و براستی عرفان آنان چون آتشی زنده زبانه می‌‌کشد و به روح انسان گرمی و نرمی و خرمی می‌‌بخشد
عرفانی رها که به هیچ مذهب و آئینی و هیچ قاعده و قانونی مربوط نمی شود و رنگ کهنگی نمی پذیرد
و بطور خالص و ناب به بن مایه‌های وجود و کنه روان آدمی همبستگی و یک پارچگی سازنده دارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام