گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت‌ها

مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت‌ها

مگر تقویم یزدانی که طالع‌ها در او باشد

مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت‌ها

مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند

و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت‌ها

عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند

عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت‌ها

و یا آن روح بی‌چونی کز این‌ها جمله بیرونی

که در وی سرنگون آمد تأمل‌ها و فکرت‌ها

ولی برتافت بر چون‌ها مشارق‌های بی‌چونی

بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت‌ها

عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه

از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت‌ها

چو زلف خود رسن سازد ز چه‌هاشان براندازد

کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت‌ها

چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد

خمش که بس شکسته شد عبارت‌ها و عبرت‌ها

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امید مددی نوشته:

املاک اینجا فکر میکنم به معنی پادشاهان است.

غزل بسیار سنگینی می نماید و تعجب می کنم چرا حاشیه ای نوشته نشده.
از اساتید تقاضا دارم شرحی بر بیت ششم بنگارند که هرچه دست و پا میزنم از درک آن عاجزتر می شوم.

عبوری نوشته:

من سواد تحلیل این دست اشعار را ندارم. به ویژه اگر بخواهیم با ادب قرآنی-ولایی مولانا آن را تفسیر کنیم زود مورد انکار قرار می گیرد و بسیاری از نظردهندگان محترم می گویند که در پی مصادره ی مولوی هستید و نباید او را-که ظاهر اشعارش دلالت بر بسیاری عرف های دنیوی دارد- در عالم معنا، حصر کرد. غافل از اینکه مولوی از جهانی دیگر است و نباید با نگاه زمینی او را تفسیر کنیم.
شعر می تواند اشاره به تجلی اعظم داشته باشد. تجلی اعظم و اشراق نخست، حقیقت محمدیه(ص) در در ادوار و اکوار پس از او دراطوار جانشینان حضرت که به عقیده ی ما امامان دوازده گانه اند، ظهور و تجلی و تحقق دارد.

عبوری نوشته:

مشارق ها از لحاظ ادبی غلط است چون مشارق خودش جمع است و جمع، جمع بسته نمی شود الا در ادبیات عرب که منتهی الجموع و جمع الجمع دارند و بعضا به زبان فارسی هم سرایت کرده مثل جواهرات.
اما مولوی در بند ادبیات نیست و به معنا کار دارد. مشارقها را هم اگر وقت می کرد چند بار دیگر جمع می بست.
از این جهت املاک، بیشتر از اینکه اشاره به پادشاهان باشد اشاره به فرشتگان-ملائک- است هر چند قوانین جمع بستن با این احتمال سر یاری ندارد، مفتعلن مفتعلن کشت مرا!
خطاب مولوی به تجلی اعظم است و در مصرع دوم بیت۵، اشاره به صفت «الخاتم لما سبق» حقیقت محمدی دارد.
در بیت ششم که استمرار بحث بیت ششم است و معنایش صعب، از تجلی حقیقت محمدیه در عالم طبیعت و زمین سخن می گوید و بی چونی ها، همان حقیقت تجلی اعظم و اشراق نخست است که بر چون ها که عالم خاک باشد تابیده است. معنای مصرع بعدی این بیت را خیلی نمی فهمم.
از جمع آمدن بی چونی شاید بتوان، جلوه های همان حقیقت یا در نظر گرفتن آن حقیقت با خلفا و جانشیناش-یعنی امامان معصوم- را قصد کرد، که برخی ها به سبب سرایت دادن آثار بی چونی-یعنی اشراق صفات الهی بر حقیقت محمدیه- بر حقیقت منعکس شده در عالم خاک، به اشتباه افتاده باشند. ولی این معنا به دلم نمیچسبد. اگر نسخه بدلی برای مصرع دوم این بیت یافتید ممکن است معنای نزدیکتری بیابیم.
در ابتدای سوره ی طور، آیاتی هست که مولوی برخی عبارت های آن را در این غزل مورد اشاره قرار داده است. «وَ الطُّورِ وَ کِتابٍ مَسْطُورٍ فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ وَ الْبَیْتِ الْمَعْمُورِ»
و در طور تجلی اعظم توسط یکی از خلفای حضرت محمد، که حضرت علی بوده باشد بر موسی، آشکار شده است.
مولوی شمس را نماد کنایی- و نه نماد حقیقی- حقیقت محمدیه و خلفایش می داند.
او به غیر از این غزل در صدها غزل دیگرش در پی بازشناساندن حقیقت محمدیه است و خودش هم می داند که آن حقیقت را جز خدا و صاحب حقیقت نمی شناسد، که «فمن ذا ینال معرفتنا، أو بیان درجتنا، أو یشهد کرامتنا، أو یدرک منزلتنا؟ حارت الألباب والعقول، وتاهت الأفهام فیما أقول، تصاغرت العظماء، وتقاصرت العلماء، وکلّت الشعراء، وخرست البلغاء، وألکنت الخطباء، وعجزت الفصحاء، وتواضعت الأرض والسماء عن وصف شأن الأولیاء،… جلّ مقام آل محمد صلى الله علیه وآله وسلم عن وصف الواصفین، ونعت الناعتین، وأن یقاس بهم أحد من العالمین»
و به زبان های مختلف و از جمله در این غزلش اقرار می کند که عبارت و لفظ برای رساندن آن مقام کفایت نمی کند و ظرفی که مدعی در بر گرفتن بحر قلزم باشد را باید در هم شکست.
یعنی خاموش شد و سخن نگفت: خمش، که بس شکسته شد عبارت‌ها و عبرت‌ها(خمش/خاموش/خامش، تخلص مولوی است ولی در اینجا فعل امر است یعنی خاموش باش و زبان بر بند.)
از خوانندگان محترم درخواست بخشش دارم که وقتشان را با این دو نظر گرفتم.

امید مددی نوشته:

درود و سپاس فراوان خدمت جناب عبوری بزرگوار. از اینکه زمان گذاشتید و توضیح مبسوط دادید بسیار سپاسگزارم.
به راستی که غزل عجیبی است و شرح و تفسیری از آن یافت نمی شود. به قول دوست صاحب نظری شاید از منسوبات به مولانا باشد. البته شاید. چون کلام بسیار سحرآمیز است و خیلی شبیه کلام خود مولاناست.
به هر تقدیر اجازه می خواهم برداشت خودم هم بنویسم به امید تصحیح اساتید و همینطور جنابعالی.
در جستجوی واژه ی مشارق به کتابی برخوردم به نام “مشارق انوار الیقین فی اسرار المومنین” از رجب بن محمد که به تقریب هم عصر مولانا بوده و موضوع کتاب در خصوص احوال امامان شیعه به ویژه امام اول است و در صحت و سقم آن تردید و نقد زیادی وارد شده.
از نظر من مخاطب شعر ذات احدیت است و کل ابیات مدح خداست.(شاید مخاطب شمس باشد اما بر همگان روشن است ارتباط شمس با حق)
بیت شش با ولی شروع میشود! یعنی شاعر می خواهد با ایجاد یک عطف، مطلبی متفاوت بیان کند.
مشارق اگر معنی شرق و جهت شرقی داشته باشه چون خودش جمع هست، بنابراین مشارقها همانطور که فرمودید غلط است. مگر اینکه مشارق خودش مفردی باشد که می تواند همان کتاب خاص یا فلسفه ای خاص باشد.
مولانا تا آخر بیت پنجم از صفات برتر می گوید اما بیت ششم به نظرم می تواند اینطور تعبیر شود:
ولی به آن همه “چون” که من اشاره کردم، متاسفانه تعبیرهای غلط و نابخردانه ای می زنند و بر این همه نشان زیبا که از تو هست با دید غلط نگاه می کنند.
یک نقد تند از فلسفه بافی و زهد و تفاسیر و ….
این هم نظر بنده ی حقیر

سمانه ، م نوشته:

ای انسان ، بدن تو با ارزش است ، مانند شب قدر که ثروت مادی و معنوی هدیه ی اوست
جان تو چون ماه در شب ، تاریکی ها را از میان بر میدارد
بیت دوم : تو چون دفتر ایزدی که سرنوشت ها در آن است
و مانند دریای بخششی که گمراهی ها و لغزش ها را پاک می کند
بیت سوم : تو چون سرنوشته ی پنهان ، نزد خداوندی ، که الهام می بخشی
و چون خزینه ی بخشش ، که لباس فاخر {انسانیت} اهدایی توست
بیت چهارم : شگفت انگیز خانه ی آبادی ، که پادشاهان {فرشتگان } بر آن معتکف اند
و شگفت { رقعه ، رق } ورق منتشر شده ای که شراب گوارای {عشق} مینوشانی
بیت پنجم : شاید هیچ کدام از بر شمرده ها نیستی و خارج از چون و چرایی
که اندیشه و خیال در چگونگی تو در مانده
بیت ششم : اما ، { چون می نگرم } افق های روشن یقین بر شک ها پیروز آمد
و خط بطلان بر آنچه گمان بود کشیده شد
بیت هفتم : تو چون یوسف ماه رخساری که نورت در دل ها { صد قید کثرت است }می تابد
که مردمان ، چون یعقوب دل در گرو تو دارند
بیت هشتم : انسان اگر طالب باشد و ٰعاشق ، با سرٰ زلفِ عشق دیگران را از گمراهی نجات می دهد
و با لطف و بخشش خود ، آنان را از سر گردانی می رهاند
بیت نهم : چون چاره ای نیست ، و باید از سر گردانی رها شد ، و از صفات آگاهانِ اسرار سود جست
چه بهتر که سکوت پیشه کنم که گفتار من گویای مقام والای تو نیست
با پوزش از زبان ِ قاصرم

عبوری نوشته:

با تشکر از امید عزیز و سمانه ی گرامی
من همان طور که گفتم معنای این دست اشعار را نمی فهمم و نظراتم فاقد مایه ی کافی است.
اما از نظرات شما دو دوست محترم استفاده بردم و خوشحالم که هم وطنانی مثل شما دارم.
تشکر انبوه و سپاس فراوان.
علم و معرفتتان همواره در ازدیاد و افزایش.

ناصر نوشته:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
.
بانو سمانه گرامی
بنده یکی از ناشناسان هستم که چندی قبل نا دانسته ، جوگیر شده ، به ساحت پاک شما اهانتی روا داشتم ، که بعد از خواندن چند حاشیه ی سرکار ، مخصوصاً دوسه اظهار نظر آخری شما متوجه اشتباه خود شدم ، لذا وجدانم ناراحت است که چنین کردم
قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروى کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است
ابتدا از درگاه احدیت جل جلاله و سپس از سرکار طلب مغفرت دارم
و من الله توفیق

بابک نوشته:

امید مددى گرامى،
املاک جمع مَلَک یعنى فرشتگان.
بیت معمور یا بیت المعمور گویا مسجد فرشتگان است در آسمان چهارم که از زمرد و یاقوت باشد، و فرشتگان در آن پرستش و نیایش کنند.
مى فرماید،
عجب که تو (روح) بیت معمورى که فرشتگان گرد آن در طوافند…
عجب تو رُق منشورى کز او نوشند شربتها…
اگر رَق منشور و یا ورق نشر یافته را در نظر بگیریم، آنزمان مى باید محتوى و آنچه بر آن آمده را متصور شویم که چون شربتها مى نوشند…
اما به گمانم این برداشت دیگر نزدیکتر باشد:
رُق، آب تنک در رود و یا دریا
منشور: نشر یافته، پراکنده شده، آشکار شده، گسترده شده، باز شده
عجب تو آب گوارا و تنکى (که آشکار گردیده) آنرا چون شربتها نوشند
در بیت پنجم،
و یا آن روح بى چونى…
پرسش مى کند که آیا آن روحى مى باشى که بى مثال است و هیچ نظیرى ندارد، یعنى که هیچ چیزى مانند، شبیه، نظیر روح نیست و روح نیز مانند هیچ چیز دیگرى نیست. به عبارتى روح فقط شبیه خود است.
در ضمن بى چون یا بى صفت، یعنى که هیچ صفتى بیان کننده روح نیست.
ادامه آن : کز اینها جمله بیرونى…
صحت این بیان را تصدیق میکند، بدین معنا که وراى تمامى توصیفات و هر آنچه هست و نیست مى باشى.
مصراع دوم،
که در وى سرنگون آمد تأملها و فکرتها
اشاره به آنست که تاملها (جمع نکو نگریستن، تعمق کردن) و فکرتها یا تفکرات در آن سرنگونند، یعنى که تعقلات و تفکرات آن (روح) را نمى توانند درک و فهم کنند. به عبارتى ساده تر آنکه درک و فهم روح از هوش و حس و تعقل و تفکر و تخیل خارج است.
بیت ششم،
ولى برتافت بر چونها مشارقهاى بى چونى…
برتافتن: در اینجا تابیدن
مشارق: جایهاى بر آمدن خورشید
مشرق: تابنده، روشن
در اینجا اشاره به انوار
ولى تابید بر چونها (هستیها،آنچه که ماهیت مادى دارند) انوارى که ماهیت غیر مادى (فرامادى) دارند
بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفتها…
آثار لطیف: زلال، شاید (Transparent) آنرا بهتر نمایاند
الفتها: انسها، آشنایى ها (آنچه آشنا، قابل فهم و ملموس است)
بر آثار لطیف تو (زُلال بودنت) به اشتباه افتادند آشنایى ها
یعنى که فهم و درک، طبیعت زلال تو را به اشتباه متصور شدند، نفهمیدند
همه اینها بر مى گردد به بیت اول:
مه بَدرست روح تو کز او بشکافت ظلمتها
—–
این غزل پیرامون روح (عربى) و یا روان است
رَوان برگرفته از پهلوى رو وان (ruwan) خود آمده از زبان اوستایى اوروان ( Urvan)، در میان نیاکانِ ایرانیان باستان آتمَن (Ātman ) و از خصوصیاتش آنکه اَمِرتا (Amrta) بى مرگ، جاودانى، لایزالى باشد. و دیگر آنکه وجودش بس نورانى است…
در برخى از مکاتب روح و یا روان را پاره اى از خداوند مى دانند، در برخى نیز بر این باور که خداوند در بطن و ژرفاى همین روح نشسته…
پرسش اینجاست که مولانا به کدام روح اشاره مى کند؟ روح خود؟ و یا دیگرى (مثلاً شمس)؟ یا کلاً هر روحى؟ و یا نهایتاً روح اعظم (خدا)؟
مصراع اول بیت نخست از جسم گوید، و چون خداوند را فاقد جسم (وراى هر ماهیتى) بیان کرده اند این گزینه کنار مى رود.
باز هم در برخى مکاتب روح را زمانى که مشتق شده و در جسم است داراى فردیت مى دانند، ولى اصل و باطن وجودش را خارج از فردیت. بدین معنا که اصل روح چه در بنده و یا شما و یا هر موجود دیگرى که روح در آنست همان روح است و تفاوتى با یکدیگر ندارند.
اهل دل صحبت از خودشناسى و بازگشت به اصل خویش نموده اند، چنانکه مولانا در آغاز مثنوى آورده:
بشنو از نى چون حکایت مى کند
از جداییها شکایت مى کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسى کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش…
و زمانى را که شخص از اصل ماهیت خود آگاه شده با آن یگانه مى گردد را نیز شب قدر خوانده اند، چراکه شب (ظلمت، تاریکى) کنار رفته و نور مى بارد.. مانند بیت اول در این غزل،
و از حافظ:
آن شب قدرى که گویند اهل خلوت امشب است
یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است…
و،
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعهء پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلى صفاتم دادند
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد ازین روى من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند…
بسیارى از غزلیات این بزرگواران و همچنین شیوخ بزرگ عطار و سعدى و… پیرامون همین روان است، که بسیارى ناآشنایان آنانرا به اشتباه معشوق زمینى و یا حتى آسمانى متصور مى شوند…
سرت شاد باد جاوید

پرویز اشکان نوشته:

هو الحق

مولوی در بیت اول این غزلش پیام خود را داده و آنهم معرفی حضور جسمانی خداوند است احتمالأ برای خیلی ها این موضوع کاملأ غیر عادی و دور از ذهنه اما باید توجه داشت که تمامی انبیاء و رسولان و کتابهای خدا بخاطر معرفی حضور جسمانی خداوند به مردم آمده اند و اشخاصی مثل مولوی و حافظ و سعدی هم در تلاش برای معرفی حضور جسمانی خداوند بوسیله شعر های خود به مردم بوده اند

واژه «الحق» یکی از نامهای نیک الله متعاله که همان معبود و خدای واقعی است:

این بدان سبب است که بی شک الله متعال همان حق تعالی (الحق) است و اوست که مردگان را زنده مى‌کند و اوست که بر هر چیزى سنجشی گذاشته * ذلک بأن الله هو الحق و أنه یحیی الموتى و أنه على کل شیء قدیر [ حج ۶ ]

و ذات حق تعالی (الحق) بر روح القدس قرار گرفته و در دنیای ما تجلی می کند و خلقت ها را انجام می دهد و هدایتگر و بشارتگر برای تسلیم شدگان است:

بگو: نازلش کرد !؟ روح القدس از آفریدگارت با حق تعالی (الحق) برای تثبیت کسانى است که ایمان بیاورند و براى مسلمانان هدایتگر و بشارتگر است * قل نزله روح القدس من ربک بالحق لیثبت الذین آمنوا وهدى وبشرى للمسلمین [نحل:۱۰۲]

و در حقیقت روح ، جسم مقدس خداوند است ، که مولوی در این بیت می گوید:

شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت‌ها
مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت‌ها

در شب قدر ایمان آورندگان ، بوسیله حضورجسمانی تو به پاداش رحمت (روح) می رسند و در آن شب روح القدس مانند ماه شب چهارده ، ایمان آورندگانش را از ظلمت ها و گمراهی خارج کرده و بسوی راه راست و نور خود هدایتشان می کند که این بیت تلمیح به این آیه هاست:

او کسى است که با ملائک خود به شما توجه می کند تا شما را از ظلمت ها بسوی نور خارج کند تحیتشان روزی که او را ملاقات می‌ کنند، سلام است و الله برای آنان پاداش ارزشمندی را فراهم ساخته است [احزاب:۴۳]

عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند
عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت‌ها

ای بیت تلمیح به سوره طور شده که می فرماید کسانی که به حضور جسمانی
خداوند ایمان بیاورند توسط او هدایت شده و از این دنیا مستقیم وارد بهشت می شوند

سوگند به طور * و الطور [۱ ]
و کتابى نوشته شده *وکتاب مسطور[۲ ]
در اوراقی جداگانه * فی رق منشــور [۳ ]
سوگند به آن خانه آباد * و البیت المعمور [۴ ]
بی شک متقیان در بهشتند و به آنان نعمت روح داده شده به خاطر آنچه به جاى مى‌آوردید بخورید و بنوشید؛ گوارایتان باد * إن المتقین فی جنات و نعیم [۱۷] کلوا و اشربوا هنیئا بما کنتم تعملون [ طور ۱۹]

و یا آن روح بی‌چونی کز این‌ها جمله بیرونی
که در وی سرنگون آمد تأمل‌ها و فکرت‌ها
و دانش ما درباره روح کم است تا زمانی که ما رو به تکامل برساند و
به ما دانش و حکمت عطا کند که بتوانیم او را از روی علم و یقین بشناسیم
و در باره « روح» از تو مى‌پرسند، بگو: « روح» از « امر» آفریدگار من است و به شما از دانش جز اندکى داده نشده است * و یسألونک عن الروح قل الروح من أمر ربی و ما أوتیتم من العلم إلا قلیلا [ إسراء ۸۵ ]

ولی برتافت بر چون‌ها مشارق‌های بی‌چونی
بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت‌ها

کسانی که قبل از به تکامل رسیدن ، بخواهند از اسرار خدا سر
در بیارن به اشتباه و گمراهی کشیده میشن از جمله مشارق و آثار لطیف
آثار لطیف منظور به جسم الله متعاله : هو اللطیف
مشارق به معنی مشرق هاست و منظور به مشرق های جهان های هفت گانه هست
به آفریدگار این مشرق ها و این مغرب ها سوگند یاد مى‌کنم که ما تواناییم
* فلا أقسم برب المشارق و المغارب إنا لقادرون [معارج ۴۰]

عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه
از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت‌ها

ملت = مذهب
با اینکه او همانند ماه آشکار و روشن است اما مذاهب (شیعه و سنی) او را
کتمان کرده اند و پیروان این مذاهب از روی تکبر و جهالت او را دروغ می دانند

چو زلف خود رسن سازد ز چه‌هاشان براندازد
کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت‌ها

رحمت = روح
رحمت خدا هم نجات دهنده است «زلف خود رسن سازد » و هم
عذاب می دهد «چه‌هاشان براندازد» و هم پاداش رحمت (روح) برای مؤمنین است
فرمود: «عذاب خود را بوسیله او به هر کس بخواهم مى ‌رسانم و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است و به زودى او را براى کسانى که تقوا دارند و زکات مى‌دهند و آنان که به آیات ما مؤمن می شوند، مقرّر مى‌دارم [ أعراف ۱۵۶ ]

و ما را بوسیله رحمت خود از قوم کافران نجات بده [یونس ۸۶]

کانال رسمی گنجور در تلگرام