گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

راه دهید یار را آن مه ده چهار را

کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان

عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد

رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد

غم به کناره می‌رود مه به کنار می‌رسد

تیر روانه می‌رود سوی نشانه می‌رود

ما چه نشسته‌ایم پس شه ز شکار می‌رسد

باغ سلام می‌کند سرو قیام می‌کند

سبزه پیاده می‌رود غنچه سوار می‌رسد

خلوتیان آسمان تا چه شراب می‌خورند

روح خراب و مست شد عقل خمار می‌رسد

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می‌رسد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

در مورد معنای «گل پیاده» و «گل سوار» (بیت ششم) اینجا را ببینید.

زهرا نوشته:

خیلی عرفانیه…

غلامرضا مقبلی نوشته:

این غزل مولانا درواقع تفسیر سوره انشقاق در قرآن است.
اشاره دارد به زمانیکه آسمان برچیده می شود وکوه ها از هم پاشیده میشوند وزمین با آن زلزله شدید هر آنچه درون خود دارد برملا می سازد وهمه انسان ها در محضر خدا جمع می شوندواز آنجا که مولانا عاشق چنین دیداری است لذا چنین صحنه ای را بصورتی که انسانها در دنیا قرار دیدار عزیز ومعشوقی را دارندوبرای این دیدارتدارک می بینند(مثلا” آب وجارو میزنند)به تصویر کشیده است ومولانا ازلحاظ تعالی روحی وفکر عمیق خود را در آنروز می بیند ولذا می سراید چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما……………….

امین کیخا نوشته:

غلامرضای نیکورایم با درود به شما نوشتن چون شمایی دلمان را پر نور می کند .مولانا همین زده شدن کوه ها را چون پشم در فیه ما فیه هم روشن ساخته است .

غلامرضا مقبلی(هنزاء) نوشته:

حضرت امین کیخا عزیز شما لطف نمودید:
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخرشد
راستش من حدود بیست سال است که دنبال کسی یا مکانی میگشتم تا اندرونیاتم را بگویم اما نیافتم تا اینکه امروزبه سایت گنجور برخورد کردم و از این بابت خوشحالم ویافته های شخصی خودم رادرباره اشعار عرفا بیان خواهم کرد انشالله.

امین کیخا نوشته:

هنزاء نیکو رای من چشمم به زیر پای تو بنویس که سالیانی است که برای دانه ای حکمت اسیمه سریم . به شگون می گیرم آمدنت را .درود و سد درود بر جان پاکت .

شمس الحق نوشته:

جناب مقبلی و دکتر کیخای عزیز
این دیگر حافظ وسعدی نیست که حقیر نداند و حقیر پایان نامه دکترای خود را در باب آیات قرانی که مولوی در مثنوی تفسیر کرده است در۴۰۰ صفحه نوشته است که در مجله دانشگاه تهران بعنوان نیکوترین پایان نامه آن دوره مندرج است و همان موجب دعوت حقیر برای تدریس مثنوی در ینگه دنیا شد که سی سال اخیر بدان اشتغال داشته ام . این غزل در باب باز گشت شمس تبریزی از دمشق پس از دیدار اولین ایشان سروده شد و کوچکترین ارتباطی به تفسیر آیات قرانی ندارد . این نکته البته قابل ذکر است که ذهن واندیشه مولوی بشدت تحت تأثیر قران مجید است و ای بسا در غزلیات صرفا عاشقانه - عرفانی خود آن دانش عظیم قرانی متجلیست .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق بزرگوار اول اینکه هنزاء شهری در کرمان است و این خود بختی است که یک کرمانی دیگر به نیکروزی به ما افزون شده باشد دوم اینکه ایشان نوشته اند که اندرونیاتم و این یعنی انچه می فرمایند انگارش ایشان از چامه مولانا ست و با انچه دیگران می گویند به ناچار( اجبارا) در ستیز نیست . و نیز به دل من نیک آمده که دانه ای خواهم چید شمس نیک بختم! وانگهی در دل دیدن گاهی نا اندام( distorted) می نماید ولی فرگان ( original) است . و می دانم شما هم این نگاه را دوست دارید .

شمس الحق نوشته:

حال که چنین است دکتر کیخای عزیز پس درود بر کرمان وکرمانیان که حقیر از استاد تاریخ خود جناب دکتر باستانی پاریزی بسی خاطرات نیکو دارم از جمله که ایشان غالباً با خطی خوش بر تخته کلاس می نوشتند :
چو گویی که وام خرد توختم / همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار / که بنشاندت پیش آموزگار
حقیر هم هرگز بدانچه میداند دل نبسته است و غروری از این جهت او را نیست ، پس قدوم جناب مقبلی را گرامی میدارم و ورودشان را به گنجور خجسته باد میگویم و در انتظار فرمایشات ایشان می نشینم .

امین کیخا نوشته:

درود بر شمس فرهمندم و درود بر هنزاء نیکدم .

غلامرضا مقبلی نوشته:

آقای شمس الحق بزرگوار:
دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخست شیرین است از لب هر چه فرمایی
باید بگویم از آشنایی با شما :
شدم خوشوقت وجانی تازه کردم
نشاط ووجد بی اندازه کردم
البته ببخشید از اینکه دگر باره مرا دیگ سخن جوشید وسررفت:
اولا”شما دریای علمید ولی در گفتارتان خود را حقیر می دانید که این احساس حقارت مرا رنجور می سازد.
در باب بزرگواری شما همین بس که مولانا فرماید:
مابه فلک بوده ایم یارملک بوده ایم
باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم واز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
عالم خاک از کجا گوهر پاک ازکجا
ورچه فرود آمدیم بار کنیم این چه جاست
ثانیا”دانش وکشف حقایق غرور نیست که عین بالندگیست ومنحصر به افراد خاصی هم نیست
حال که قدر ومنزلت شما عظیم است خود بهتر میدانید که در پشت گفتن کلمه این حقیر چه بار معنایی نهفته است.
با تمام احترامی که به شما و مخصوصا”به پایان نامه دکترایتان در مجله دانشگاه تهران وتدریس شما درینگه دنیا دارم بعرض استاد بزرگوارم میرسانم:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
وحضرتعالی نیکو میدانید که عشق حقیقی فقط عشق به خداست ولاغیر.که این مهم پس ازحصول عرفان عملی(دیدن خدا باچشم دل ویا بهتر سخن تجلی ذات خدا بر قلب انسان )بدست می آید.که مولانا یکی از همین انسانهاست.وتمام شعرای عارف حافظ سعدی و….. گفتارشان متاثر از دیدن جمال حقست که چنان ذوق ووجدی درآنها حاصل آمده که چنین غزلهای شیرین ونغزی برای ما به ارمغان آورده اندولذا :هزار نکته باریکتر زموی اینجاست.
مولانا دردیوان شمس(دیوانی که در مدح ومعاشقه باخداسروده است) می فرماید:زبان عاشقان عاشقان دانند
حال من می پرسم با ابزار عقلی چگونه میتوان امور ماورای عقلی رادرک کرد!
جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است……
ولذا اگر خدا برقلب جنابعالی ویا هر کس دیگر متجلی شد خواهیم دانست که مولوی کیست شمس کدام است وملاقات اول ودومش چه مضمونی دارد.
بزرگواراصراحتا” وجسارتا”معروض می دارم که اولین دیدار مولانا باشمس(خدا) در عرفان وی نهفته است که با مداقه جنابعالی در دیوان شمس صد البته پی خواهید بردکه شمس مورد نظر مولوی کیست
مثال می زنم:
شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو
صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست
آیا مولوی دردیوان خود در مدح یک معشوق مجازی به نام شمس تبریزی پرداخته است یا به مدح خدا؟
روشن است که مخاطب وی خداست که اورا به مثابه خورشیدی فوق تصور میداند وزبان خویش را در مدحش گنگ میداند.
هر که را اسراحق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند.
ولذا دلهای آگاه در می یابند که غزل بالا هییچ ربط واشاره ای به شخص شمس تبریزی نداردوبنده تحقیقا براین باورم که اشاره دارد به آیه شریفه الانشقاق که درمعانی آیات این موضوع مبرهن است ودراین غزل مولانا پس از عرفان وعشق که در این عالم کسب کرده وبا سوز وحزن عرفانی که داردبه ملاقات معشوق خود درآخرت اطمینان دارد
ولذا اگر غیر از اینست چه ضرورتی دارد برای بازگشت شمس تبریزی از دمشق به حضور مولانا آسمان شکافته شود وغلغله ای در جهان صورت بگیرد؟!!
حال اگر ما عشق مولوی را عشق به خدا ندانیم ومعطوف به شخصی به نام شمس تبریزی بدانیم به مولانا جفا کرده ایم.مولانا میفرماید:
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام
آیا این چه پیمانه ایست که مولانا آنرا گم کرده است؟ومگر این چگونه می ایست که در پیمانه ها جایش نمیشود.واده جواب؟
من میگویم پیمانه ای که گم شده خود مولاناست چرا که مولانا در خدا محو شده وخود رادیگر نمی بیندومی مورد نظر مولانا رخ تابان حضرت دوست است که از آن به شمس تعبیر کرده است که بی نهایتست.
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفرکنم
البته بزرگوارا جنابعالی نکته ای دلکش در نقدتان آورده بودید که ستودنی است وآن شاره افکار مولوی به قرآن مجید بودکه در تایید وتکمیل فرمایش اخیر شما عرض میکنم که ذهنیت وتاسی اندیشه مولانا به قرآن مربوط به قبل از عرفان وی است واشعار وغزلیات جملگی عرفا همگی متاثر از عرفان وعشقی است که تحصیل نموده اند .
وچقدر حیف است که ما این غزلیات ژرف وعمیق را با باورهای ناصواب وبصورت نگرش سطحی واحیانا با رجوع به افرادی که از سر عقل سخن می گویند ونه دل مورد نقد قرار دهیم.
حاصل کلام را از زبان خود مولانا عرض میکنم: حال پخته در نیابد هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

امین کیخا نوشته:

هنزاء بزرگوارم شمس خردمند و نیک نیوش و نیک گوی است ولیک خوی تیزنویسی اش گاهی رنجه می دارد دیگران را ولی من زبان می دهم که ایشان و شما کنار هم به فرخی به شکوه این گنجور می فزایید .
پس پردازش ( بعد التحریر)
تنها برای اگاهی چند بار این کهترک را نیز ششتار داده اند ولی به دل نیکمرد و خوشامیز هستند چنانچه در پایان به بشگون و همایون بودن امدن شما نیز زبان گشوده اند .

غلامرضا مقبلی(هنزاء) نوشته:

امین کیخای عزیز
من از محضر استاد شمس الحق وجنابعالی تلمذ می نمایم واز گفتاردو نیکو نهاد رطل گران مینوشم ولی وقتی احساساتم از درون غلیان میکند چاره ای جز گفتن ندارم واین با سرزنش دیگران منافات دارد لذا رخصت گفتار آزاد را از یکدیگر دریغ نکنیم.

امین کیخا نوشته:

دیوان شمس و مثنوی دیوان فراخرد و دلامده هاست البته من و شمس الحق و دوستان همه از امدنت خرسندیم و کاملا به آزادی اندیشه و سخن باورمندیم

شمس الحق نوشته:

” از گرانان جهان رطل گران مارا بس”
جناب مقبلی [ هنزاء] عزیز هم چنان است که دوست گرامی حقیر امین کیخا میفرماید و صد چندانست که فرمود . آشنایی با حضرتعالی برای منهم موجب کمال افتخار است . در انتظار سخنوری های بیشتری از شما می نشینم .

امین کیخا نوشته:

رطل فارسی است و از لتر بر همان وزن درست شده است و برخلاف سبو آوند باده سازی است ! و فوت الفرصة الغصه!

امین کیخا نوشته:

واژه نویسی فرصتی طلبی است یک واژه به موقع واقعا به یاد ها می ماند

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر : یک توضیح کوتاه برای جناب مقبلی
این ضعیف نه تنها حقیر که احقر است به دو علت روشن . یکی آنکه از جمله نادان ترین انسان هایی است که پای بر این کرۀ آبی - خاکی نهاده زیرا که از جمله کسانیست که میداند چه نمیداند و نسبت آنچه میداند به آنچه که نمی داند چیزی برابر صفر وهیچ است . دیگر آنکه در این جهان عظیم پیرامون خود بقدری کوچک و نا چیز است که حتی دیده هم نمی شود چون ذره ای غبار درآسمان .

غلامرضا مقبلی(هنزاء) نوشته:

شمس ذوالقدرم:
یار باماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارابس
دیگر سخن:
من آنچه شرط بلاغست باتو می گویم
توخواه از سخنم پند گیر وخواه ملال
اگر ما ازباده حق جرعه ای نوشیده باشیم و در بحر بیکران عالم معنا غوطه ای خورده باشیم هرگز خویش را ضعیف واحقر نمی دانیم.
چنانکه مولانا معتقدست ما خاک را آفریده ایم نه اینکه ما از خاک.
این گفتار ممکن است به مذاق خیلی ها ناخوش آید ولی اگر دریافته باشیم که وی آنقدر به خدا وصل است که خود را جدا از او نمیداندکه این کمال انسان است. شاید بگوییم چگونه؟
مولانا در مثنوی پاسخ میدهد: گر شدی عطشان بحر معنوی
فرجه ای کن در جزیره مثنوی
وتا زمانیکه روزن دل بر نگشاییم تهیدستیم.
لیک اگر این مهم حاصل آمد دلمان آگاه میشود ودیگرسرزنش نادانی خویش رها میکنیم.
رسد آدمی به جایی که جز خدا نبیند……..
حال آنکه اگر دنیا با جزایر آبی خاکیش را بگفته خودتان عظیم دانستیم ناگزیریم از اذعان به حقارت خود. امید است روزی که جز خدا نبینیم ودراینحالتست که خود را عظیم ودنیا راهیچ می بینیم.
وچه بسیار کسانی بودند بانام ویا بی نام که صدالبته هستند نیز چون شماوخواهندبودوبه این معارف ومعانی دسترسی دارند.
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش می گویم وبعد از من گویند به دورانها

تاوتک نوشته:

با درود به اساتید بزرگوار
من فکر میکنم که برای شناخت مولوی نیازی نیست که به هشت قرن پیش برویم مولوی ها در گذر و خیابان پیش روی ما هستند و اما اینکه چگونه وی دگرگون شد و در واقع مولانا گردید به نظر نقش فرد چندان مهم نیست و اندیشه در وی موثر افتاده است وقتی نقش فرد را مهم بدانیم خوب باید بنشینیم دست روی دست بگذاریم و منتظر منجی خود بمانیم پس جای اندیشه کجاست مولوی را نگرش نو دگرگون کرد و نه انسان نو .امادکتر سروش اینگونه فکر نمیکند وی قمار عاشقانه ای را متصور است که در آن مولوی خود را بی اختیار و بی خرد و اندیشه در اختیار شمس نهاده است و این گونه کاملا بی اختیار به ساحت عرفان و شناخت پای نهاده .پس چگونه است دوستان که شمس مولانا نشده و تنها شمس باقی مانده است.به نظر بنده هر کس بتواند دست از تعلقات ذهنی و مادی و معنوی خود بردارد و وابستگی های خود را قطع کند میتواند امید تحول و دگرگونی مولوی گونه داشته باشد .به نظر من هم غزلیات تفسیر میطلبند و مثنوی متحولمان خواهد کرد ان شاالله

تاوتک نوشته:

دوستان عزیز کتاب انسان ذهن است و دیگر هیچ در این زمینه راهگشا خواهد بود ..

شمس الحق نوشته:

البته که لازم نیست به هشت قرن قبل بروی تاوتک عزیز که باید به دو قرن بعد بروی .

شمس الحق نوشته:

سلام دوباره بر شما جناب مقبلی [ هنزاء ]
از حضرتعالی که یک سخن ساده حقیر را باژگونه معنی می فرمایید عجب نباشد که کم کم منکر وجود شخصی بنام شمس تبریزی و اثر او در زندگی وافکار مولوی بشوید و او را مجازی بپندارید .
حقیر کجا گفت کره خاکی آبی عظیم است . این سیاره قلوه سنگی در آسمان هم نیست که بقدری کوچک وحقیر است ک کافیست قدری از آن ذر فضای نه بین ستاره ای که در همین منظومه شمسی دور بشویم . اصلاً دیده نمیشود وبا قوی ترین لنز دوربین این فضا پیما های بدون سرنشین بقدر ذره ای محو شدنی دیده میشود .
آنچه عظیم است و حقیر خود را در برابر آن ناچیز می بیند جهان هستی است . به عرایض حقیر مراجعه بفرمایید . خواهید دید که چه عرض کرده ام اما اینجا قصد ندارم به کسی درس ستاره و فضا شناسی بدهم که درتخصص من نیست اما به آن علاقه بسیار دارم و آنچه بدستم میرسد که بخاطر لطف یک دوست شامل آخرین عکس های غیر طبقه بندی شده سازمان ناسا بصورت مستقیم هم میشود را با اشتیاق تمام نگاه میکنم . دوست گرامی حافظ و سعدی هم در تخصص حقیر نیست اما از خواندنشان لذت میبرم . در جایی شما به این بیت حافظ اشاره فرموده اید که :
که درس عشق در دفتر نباشد
حقیر [ این حقیر گفتن حقیر را بدل نگیرید و فرض بفرمایید که این اسم حقیر است ]. شما باید بهتر بدانید که اگر نگویم حقیر مجبورم بگویم [من] و این را دوست نمیدارم . اگر میخواستم بسبک شما یک در میان عرایضم یک بیت شعر از بزرگان بیاورم حالا میگفتم
این ثنا گفتن زمن ترک ثناست / کین دلیل هستی و هستی خطاست
پیش هست او بباید نیست بود ..
والخ …
آری عرض میکردم که حقیر سه گونه ازاین مصراع را در نسخ مختلف حافظ دیده ام ، یکی همان که شما فرمودی و دیگری
حدیث عش در دفتر نباشد
و سومی
که علم عشق در دفتر نباشد
وبسیاری از حافظ شناسان [ ونه حقیر ] این مصراع را چنین معنی کرده اند که واژه عشق حتی یک بار هم در قران نیامده است . گرچه میدانیم که در زبان عرب به آنچه مورد نظر ما از عشق است عشق گفته نمیشود ، اما سخن کوتاه میکنم و به یکی دو نکته اصلی مورد اختلاف با جنابعالی می پردازم و می روم بخوابم که شب از نیمه گذشته است . اگر چه خواب ما پیر مرد ها ۲ ساعت بیشتر نیست و یحتمل دو یا سه ساعت دیگر باز بسراغ گنجور میایم .
دوست عزیز سخن از عشق خدا گفتن و به وصال معشوق که خدا باشد رسیدن و یا در انتظار این وصل بودن یک چیز است و عملاً عاشق خدا بودن و به وصال او رسیدن یک چیز دیگر . آخر مگر خدا دختر همسایه است که عاشق او بشوی آقا .
گیرم عاشق خدا شدی . خوب که چه بشود
آری شیخ اجل هم مثل حضرتعالی فرمایش فرموده که گویند مگو سعدی ….. / میگویم و بعداز من ….
خداوند را نمیتوان حتی دید که او هم هست وهم نیست هم اول است و هم آخر . هم قدیم است و هم حادث . یک چنین موجودی را که نمی توان دید چگونه میشود عاشق شد و در انتظار وصل هم بود .
آری مولوی فرموده است که :
هرکسی کو دور ماند …..
باز جوید روزگار ……
اما این یک آرزوست . یک خیال است و همه میدانیم که نیست وش باشد خیال اندر جهان
خداوند در ۷ / ۱۳ میلیارد سال پیش از این در کسری از ثانیه که معادل یک بتوان منهای ۴۲ از یک ثانیه است کل این جهان هستی را از هیچ آفرید . [ یعنی یک ثانیه تقسیم بر ۱ که در مقابلش ۴۲ دانه صفر باشد ]
من همه شگفتی های این مطلب را بکناره مینهم و تنها به این موضوع میپردازم که بدلیل فوق الذکر سن و سال خدا حد اقل ۱۴ میلیارد سال است یعنی ۱۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال سن دارد . آنوقت چگونه یک انسان فانی که کل زندگیش ۷۰ - ۸۰ سال بیش نیست میخواهد عاشق چنین موجود کهنسالی بشود که حتی نمیتوان او را دید . یادتان هست در کوه طور چه برسر موسی و خرش آمد .
این از عشق خدا و ادامه این مطلب را انشاالله به بحث شیرین عرفان می پردازیم . شب بخیر .

تاوتک نوشته:

گل سرخ به لحاظ اینکه نسبت به سایر گیاهان بوته بلندتری دارد سواره ودیگر گیاهان کوتاه قامت پیاده دیده شده اند

شمس الحق نوشته:

کلاس درس حقیر در آن دانشکده ینگه دنیا [ که بسیار از آنچه که شهرت و اعتبار جهانی یافته کمتر و کهتر است ] بواقع یک نمونه و مثال جالبی از هر پنج قاره و کشورهای جهان بود که از همه نوع نژادی از سپید و سیاه و زرد و سرخ و قهوه ای و درجات مختلفی از دو رگه ها در آنجا موجود بودند و همه بدون استثنا با ضریب بالای هوش که لازمه ورود و پذیرش در چنین دانشگاهی است ، خصوصاً در دورۀ دکتری که همگان بطور نسبی به زبان و ادب و فلسفه و عرفان ایرانی - اسلامی تسلط داشتند . هرگز اتفاق نیفتاد که این غزل مشهور مولوی را با هم بخوانیم و با چشمان پرسنده و کمی هم تمسخر آمیز ایشان روبرو نشوم که چگونه است که مردی ۴۰ ساله پیری ۷۰ ساله را همچون ماه شب چهارده می بیند و زدودن این تفکر غالب در آن دیار که این دو هم جنس باز بوده اند یکی از سنگین ترین و شاق ترین بخش کار من در طول این سالها بوده است و فهماندن حقایق عشق و عرفان به این ها امری بود که در این مورد خاص هرگز ندانستم تا چه میزان در آن موفق بوده ام . خود حقیر هم بمدد قران و روح وانفاس قدسیه مولوی و مثنوی اش چنانکه عرض کرده ام در ۳۵ سالگی بدون آنکه حتی تصور چنین شغل و مقامی به ذهنم خطور کند برای تدریس بجای یک پروفسور لهستانی که ۴۰ سال درآنجا فلسفه وعرفان ایرانی تدریس می کرد و حالا بسرای باقی شتافته و چند ماهی بود که کرسی درسش بی استاد مانده بود به آنجا دعوت شدم و یکراست حقیر جوان و بی تجربه و خام را بجای آن گرگ پیر نشاندند که بهتر است بگویم نهنگ پیر که عمری در دریای عظیم ادب پارسی غوطه ور شنا کرده و ساحل را مثال همگان که پای در این بحر بی کرانه می گذارند نیافته بود . دوستان عزیز من که این ترهات میخوانند قطعاً میدانند که در آن کشور حتی در دانشگاه های ایالتی اش که ورودش برای همگان کاری آسان است برای آنکه به درجه ومقام استادی ویا چنانکه خود میگویند پروفسوری برسی باید اپتدا سالهای طولانی بعنوان کمک استاد [ استاد یار] وردست یک پروفسور مسن وباتجربه کارکنی که فکر میکنم این درهمه جا حتی در دانشگاه تهران خودمان هم معمول است اما حقیر در عین خامی و جوانی برکرسی استادی نشانده شدم که رشته ای که درآن تخصص داشتم درآن کشور پهناور بسی بیگانه و بلحاظ متخصص کمیاب وحتی نایاب بود خصوصاً در آن دانشکده معتبر و مشهور که مقبولیت جهانی داشت . دوستانی که نوشته های حقیر را میخوانند میدانند که حقیر نه تنها اسم وفامیل واقعی خود را که کوچکترین جزییات زندگی خصوصی خود را در همین گنجور به تحریر آورده و چیزی برای پنهان کردن ندارد . مسلمان ومسلمان زاده هستم و یک متعصب شدید شیعه دوازده امامی و تصورم برآنست که تنها مذهب وحتی دین بر حق و واقعی همین است که ما ایرانیان داریم و آنرا در نزد هر صاحب نظر دینی و مذهبی اثبات میکنم ، اما دوستان محترم من اگر مشاهده میفرمایند که حقیر از ذکر نام آن دانشگاه که شهرت واعتبار جهانی دارد خود داری می ورزم بنا بر دلایلی محکم استوار است . حقیر چنانکه عرض کرده ام در ۳۵ سالگی از دانشکده ادبیات فارق التحصیل شدم واگر این برای دوستان جدید الورودم به گنجور جای سؤالی باقی می گزارد علتش را هم باز قبلاً عرض کرده ام که قبل از آن در رشته فنی دیگری درس خوانده ام که لیسانس آنرا در تهران و فوق لیسانسش را در انگلستان اخذ نموده ام و با این رشته نان در می آوردم و بموازات آن به ادبیات روی نمودم که عشق همیشگیم بود و پس بواقع کل این ۳۵ سال را با احتساب دو سال سربازی به تحصیل اشتغال داشته ام و در آن روزی که در اولین کلاس درس بعنوان معلم حاضر شدم حتی یکساعت هم سابقه تدریس نداشتم و جوانی خام و خجالتی بودم و از طرفی خدایتعالی نعمات خود بر من تمام فرمود که مردی زیبا و بلند بالا بودم وهنوز هم که ۶۵ سالگی را رد کرده ام راست قامتم و با موهای خاکستری انبوه بنظر دیگران مردی خوش تیپ خوانده میشوم و در آن دانشگاه ودرآن سن و سال که هنوز فرصت ازدواج هم نیافته بودم جای عجب نداشت که همواره تعداد دختران کلاس هایم از پسران بیشتر بود و از طرفی مقررات سخت ونا نوشته آن دانشگاه هر گونه رابطه احتمالی بین استاد و دانشجو را نه تنها بر نمی تابد که امری بسیار نامطلوب و زشت و شنیع میداند و حال خود قضاوت کنید که حقیر از دست برخی دختران وقیح و پر رو و بقول خودشان آزاد در مسایل جنسی چه ها که نکشیدم و چند مرتبه یوسف وار و بی گناه تا مرحله اخراج و استیضاح و بی آبرویی پیش رفته ام و عاقبت هم با دوشیزه ای جوان و از نژاد اسلاو که بعداً همسرم شد ازدواج کردم . بنابراین برای دوستان جدیدی که میخواهند و می پرسند که نام آن دانشگاهی که تو درآن تدریس کرده ای چیست نباید جای عجب باشد که حقیر مایل نیست در این پیرانه سری با یک جستجوی در گوگل پروندۀ ام بیرون کشیده شده وبا خاطرات تلخ و شیرین ایام جوانی و خامی خود روبرو شوم . ازاینکه مرا می خوانید و حرمتم پاس میدارید سپاسگزار همه تان هستم .
آب زنید راه را هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او نور نثار میرسد

غلامرضا مقبلی(هنزاء) نوشته:

شمس الحق مهربان
اینجانب درشرح اولیه خودم بر غزل بالانقد شما را قدری جبهه گیرنده یافتم واز آنطرف درجستجوی گوگل شمس الحق رایک فرد تبه سمنگان افغانستان جستم که دارای دکترای ادبیات فارسی ومدرس دانشگاه کابل لذا تاحدی گران مینمودولی اکنون که شمافرمودید هموطن هستیم خرسندم واین شهامت را دارم که بگویم:
نکته نا سنجیده گفتم دلبرا معذور دار
سرفرازی وموفقیت تمام کسانی را که برای تعالی فرهنگ وادب فارسی گام بر میدارند از ایزد باریتعالی خواستارم.
تلمیذ بی ارادت

روفیا نوشته:

اقای مقبلی گرامی
think globally

روفیا نوشته:

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زانکه ز گفتگوی ما گرد و غبار می رسد
واژه ها واسطه هایی هستند که انسان ها برای برقراری ارتباط ابداع کردند .
ولی به هر حال واسطه هستند و واسطه ما را از اصل اصل دور می کند .
پیش ان خورشید کو بس روشن است
در حقیقت هر دلیلی رهزن است
وازه ها حقیقتا گویای احساسات ناب نیستند و بخشی از حقیقت را spoil می کنند .

مسعود نوشته:

عزیزان مقبلی و شمس الحق هردو بزرگوارید اما سلام و درود بر همه جویندگان راه حق و درود بر حضرت مولانا که مجلس عشاقش در این دوره و زمان گرمتر از همیشه است عزیزان اگر زمان تولد خدا را ملاک میدانید و حجم زمین را مانع از دیدار خدا سخت در اشتباه هستید البته مدعی طرف خطاب است لیکن خلاصه گویم که زمان و مکان در شناخت هیچ تاثیری ندارد و علم احاطه ای بر زمان دارد که ما دنیایی از آنرا در طی العرض میبینیم فلذا انسان باطل سعی و تلاش بقول همان سعدی رسد آدمی بجایی که بجز خدا نبیند کسی که دوران و طریق عشق را نپیموده بر کرسی دانشگاه بیگانه که هیچ بر کرسی هر شیخ عارفی تکیه بزند از دریای عشق جرعه ای دستگیرش نشود چگونه میخواهد درس عشق به بیگانه دهد آنهم بیگانگان اسیر شهوت جنسی متاسفم از بابت بیانات شمس الحق که هیچ رنگ و بویی از خاک خرقه پوشان ندارد بدرود

سجاد نوشته:

شک ندارم اگر خود مولانا الان بود و حرف‌ها و نوشته‌های خشک، بی ربط و ماشینی برخی از دوستان رو به دسنش می‌رسوندن، همه رو ریز ریز می‌کرد و …

به این غزل و موارد مشابه که نگاه می‌کتی، حس هیجان، سرمستی، رهایی و نشاط درونی همه وجودتو در بر می‌گیره، بعد یه سری دوستان اینجا رو کردن کلاس درس و دانشگاه و دنبال این هستن با درس و دانشگاه و پروژه و ادبیاتِ مثلا خاص و … پی به حال و هوای این اشعار ببرن :|

برخی‌هاتون دست بردارید و اجازه بدید که توی حال و هوای این شعرها، این سرمستی‌ها، بی‌خودی‌ها، این تن، جان، جسم، روح و اول و آخر همه این‌ها که خدا باشه، بمونیم و پای درس، دانشگاه، فیگورهای عصا قورت داده شده و احساس‌ها و ادبیات ماشینی و توضیح و نفسیرهای چند صفحه‌ای و خشک و بی‌ریط رو به این سایت و این عزل‌ها و این شور و هیجان‌ها نکشونید.

تارا نوشته:

یکی از مهمترین نشانه های نفهمیدن اشعار مولوی و عطار و حافظ آنستکه وقتی کسی بحث را به سنی بودن یا شیعه بودن آنها می کشاند؛ هرگاه دیدید کسی از مذهب اینها سوال کرد یا درباره آن اظهار نظر کرد شک نکنید که با یک آدم قشری و سطحی روبرو هستید چه آنکه دکترا و پروفسورا! داشته باشد. مخصوصا وقتیکه به اعتقاد به مذهبی خاص افتخار کرد. خودپسندی بد دردی است
“عشق بالای کفر و دین دیدم
بی نشان از شک و یقین دیدم
فانی محض گرد تا برهی
راه نزدیکتر همین دیدم”
عطار

بهنام نوشته:

تارا خانوم سلام
با این نظر شما مبنی بر اینکه نباید درباره ی مذهب شعرا زیاد مته روی خشخاش گذاشت کاملا موافقم ولی با این جمله ی شما مبنی بر اینکه هرکس به مذهب خاصی افتخار کرد انسانی سطحی است کاملا مخالفم، نظری هم که دادید متعصبانه بود پس دیگران را به خودپسندی متهم نکنید. یک سوال آیا همه ی اشعار عطار را خوانده اید؟ آیا میدانستید که خود عطار در شعرهایش خیلی محکم از اعتفادات و تمایلات دینی اش حرف میزند؟ امیدوارم زمانی که این اشعار را می خوانید به عطار انگ سطحی بودن و خودپسندی نزنید. بدرود

آرش نوشته:

حیف باشد بهر دنیا صرف کردن نقد عمر
هست دنیا نزد عارف جیفهٔ در مزبله
اکثر اهل نظر در راه عرفان عاجزند
از ذکاشان نیست در تاریکی ره مشعله
در پی هر آرزو او هم بصد دل میدود
راه حق را چون نبیند تا نگردد یک دله
حرف من باصاحب عقل است وفهم است وشعور
آنکه او چیزی نمیفهمد ندارم زو گله
مردم فهمیده باید تا ز آتش دم زند
کی رسد در ذیل عرفان دست و هم خر کله
زیرکی باید بفهمد رمز قرآن و حدیث
یا برد ره سوی تأویلات بای بسمله
جاهلی بینی که هر از بر ندانسته است هیچ
افکند در شش جهت از کوس دانش غلغله
فیض تن زن با که داری این خطاب و این عتاب
نیست در محفل مگر گاوان دنیا مشغله

آرش نوشته:

چون به سوی کعبه نماز می‌باید کرد، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کردند. چون کعبه را از میان حلقه بگیری، نه سجود هر یکی سوی همدگر باشد؟
دل خود را سجود کرده‌اند.

عبدالقدیر صالحی نوشته:

این شعر مولانا را یک از هنر مندان افغانستان به نام «شادکام» همراه با موسیقی سنتی افغانستان اجرا کرده

کانال رسمی گنجور در تلگرام