گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

هر دم سلام آرد کاین نامه از فلانست

گویی سلام و کاغذ در شهر ما گرانست

زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه

بینی دراز کردن آیین نر خرانست

هر جا که سیمبر بد می‌دانک سیم بر بد

جان و جهان مگویش کان جان ز تو جهانست

بتراش زر به ناخن از کان و چاره‌ای کن

پنهان مدار زر را بی‌زر صنم نهانست

گر حلقه زر نبودی در گوش او نرفتی

در گوش حلقه زر بر طمع او نشانست

ور زانک نازنینی بی‌سیم و زر ببینی

چونک عنایت آمد اقبال رایگانست

این یار زر نگیرد جانی بیار زرین

زیرا که زر مرده آن سوی ناروانست

سنگی است سرخ گشته صد تخم فتنه کشته

مغرور زر پخته خام است و قلتبانست

خامش سخن چه باید آن جا که عشق آید

کمتر ز زر نباشی معشوق بی‌زبانست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام