گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مر عاشق را ز ره چه بیمست

چون همره عاشق آن قدیمست

از رفتن جان چه خوف باشد

او را که خدای جان ندیمست

اندر سفرست لیک چون مه

در طلعت خوب خود مقیمست

کی منتظر نسیم باشد

آن کس که سبکتر از نسیمست

عشق و عاشق یکی‌ست ای جان

تا ظن نبری که آن دو نیمست

چون گشت درست عشق عاشق

هم منعم خویش و هم نعیمست

او در طلب چنین درستی

در پیش سهیل چون ادیمست

چون رفت در این طلب به دریا

دری‌ست اگر چه او یتیمست

ای دیده کرم ز شمس تبریز

مر حاتم را مگو کریمست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام