گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی

سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی

مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضهٔ امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی

آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی

پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی

راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسین علیزاده » باده توئی » باده توئی

شهرام ناظری » آتشی در نیستان » یار مرا...(قطعه ی ضربی حجاز)

محسن چاوشی » تک آهنگ های محسن چاوشی » قلاش

مهران مدیری » تک آهنگ های مهران مدیری » یار تویی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سینا نوشته:

شاید لازم باشد اشاره کنم که در بعضی تصحیح ها “تویی” ها “توی” نوشته شده اند که البته همان طور خوانده می شوند. درباره ی دلیلش و مساله هر کسی بیشتر می داند استفاده خواهیم کرد…

حمید نوشته:

بیت ۵ مصرع ۲:

روضه امّید تویی…

پاسخ: با تشکر، «روضه اومید تویی» با پیشنهاد شما جایگزین شد.

امیر حسین نوشته:

آیا منظور بیت آخر ستایش و تکریم تن(=نفس) است؟ اگر چنین است مصرع دوم چه مفهومی خواهد داشت؟

مصطفی نوشته:

به امیر حسین: خیر. به نظر من مصرع آخر بدین معناست: اگر این تن کمتر مرا به خود مشغول کند، اگر کمتر به کار تن بپردازم، کمتر از راه دل گمراه میشومریا، کمتر تنم باعث میشود از راه دل باز بمانم، تنم کمتر راه دلم را میزند… و تو آن هنگام راه من شدی، راهبر من شدی، راهنمای من شدی، که دهان بستم و کمتر سخن گفتم… اشاره به مقام سکوت در مقابل شهوت کلام… و قرار گرفتن این مصرع که در مدح سخن نگفتن و دهان بستن است در پایان شعر بر زیبایی آن افزوده است.

مصطفی نوشته:

فکر میکنم در جایی مصرع آخر را اینطور دیدم: راه شدیم، تا نبدیم این همه گفتار مرا….

پاسخ: هر چند در غزلیات شمس وجود لغزش وزنی بعید نیست، اما نقل شما مشکل عروضی دارد (مگر آن که گفتاری خوانده شود) و نمی‌تواند صحیح باشد.

پژگاچ نوشته:

در جایی دیگه این شعر رو با یک بیت تخلص دار دیدم که مصرع اولش اینطوری بود:
شمس شکرریز تویی,مفخر تبریز تویی
اما به خاطر قدیمی و پاره بودن کتاب مصرع دوم خوانا نبود!

صمد بدراق نژاد نوشته:

غزل موردنظر از دیدگاه وحدت وجودی مولانانشات گرفته است .هر چند اشیا .حوادث .فصول . توالی روز وشب .ظرف ومظروف .لغات والفاظ .علی الظاهر باهم متفاوت هستند ولیکن جهت شکل گرفتن و معنی یافتن نظام طبیعت .ونظام اجتماعی همه وهمه لازم می باشد …از انجا که حضرت مولانا با تمام وجود به حضرت دوست که منتهی بی منتهی می باشد عشق می ورزد .وخداوند نیز به فعل حضرت مولانا بصیر است .او رادوست دارد به جایش می بنیند به جایش می شنود . به جایش حرف می زند .جان کلام اینکه حضرت حق مولانا را در دریای علم وفضلش غرق کرده است …وخود مولانا در بیت اخر به این موضوع معتر ف است…..

سسسسسسس نوشته:

غلت دارد

نگار نوشته:

مرسی از مصطفی
“راه شدیم، تا نبدیم این همه گفتار مرا” هم خیلی جالب بود

رستم شجاعی مقدم نوشته:

این تن اگر کم تندی…………..
این بیت شاه بیت عزل است و شاعر در آن آخرین تقاضای خود را از یار بیان می کند .
تن زلف معشوقه است که راه را بر دل عاشق به دام خود تنیده و بسته است .
شاعر از معشوقه خواسته است که این دام را کمتر سر راهش بگذارد (کم تندی) تا راه باز باشد و امکان پیشرفتن میسر گردد (راه شدی) و شاعر از بیان اینهمه گفتنی ها و شکوائیه ها آزاد گردد(تا نبدی این همه گفتار مرا)

صمد بدراق نژاد نوشته:

صمد بدراق نژاد نوشته:

غزل موردنظر از دیدگاه وحدت وجودی مولانانشات گرفته است .هر چند اشیا .حوادث .فصول . توالی روز وشب .ظرف ومظروف .لغات والفاظ .علی الظاهر باهم متفاوت هستند ولیکن جهت شکل گرفتن و معنی یافتن نظام طبیعت .ونظام اجتماعی همه وهمه لازم می باشد …از انجا که حضرت مولانا با تمام وجود به حضرت دوست که منتهی بی منتهی می باشد عشق می ورزد .وخداوند نیز به فعل حضرت مولانا اگاه وبصیر میباشد .لذا حضرت مولانا مشمول حدیث قدسی که هر گاه خداوند بنده اش را دوست بدارد بجایش می بیند وبجایش حرف می زند قرار گرفته .وحضرت مولانا در بیت :این دل اگر کم تندی راه دلم کم زندی ….راه شدی تا بندی این همه گفتار مرا .به این موضوع معترف می باشند .در پاره ای از ابیات من الجمله: حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی….روضه اومیدتویی راه ده ای یار مرا :عوالم خیال و.سیال بودن روح حضرت مولانا انقدر به اوج خود میرسد .تابرای ذهن انسان قرن بیست ویکم .عشق کیهانی را دیکته کند وبگوید انسان جهانی شد وجهان انسانی …..

samad نوشته:

۱۲/ S. Bedraqi race Post:

Pantheistic view of the ghazal is Mvlananshat. Every few objects. Accidents. Seasons. Succession of day and night. Within Vmzrvf. Valfaz words. Apparently are different, but the form and the means by nature. Systematic community should be paying job … Because Hazrat Imam love with all of that result is never ending loves. Vbsyr God is well aware of Hazrat verb. Sacred Sayings of Hazrat subject to any servant of God’s love instead see Vbjaysh been talking. Vhzrt bit Rumi: The heart of a less aggressive way I’ve set up Ranking least Zandi …. It’s all my speech. they admit to it. Aljmlh some of my lines: solar cells Nahid you’re home …. Avmydtvyy thy way, a friend took me ten: Realms of Imagination. fluid Hazrat spirit reaches so. Tabray mind twenty-first century. cosmic love Vbgvyd dictate global human human world …..

Comment by Samad Bedraqi race - November 14, 1391 @ 2:04 b. PM

امین کیخا نوشته:

صمد جان هردو نوشته ات زیباست ، ولی پارسی بنویس که روانشادم کنی .

صدری خالصی نوشته:

اگر بنویسیم:
“راه شدم تا نبدم این همه گفتار مرا”
هم وزن درست میشود و هم اصول دستور زبان رعایت میگردد. شدم و نبدم و مرا همه اول شخص میشوند.

روح اله نوشته:

وقتی استاد ناظری این غزل و میخونه عقل از سر آدم میپره. کاش قدر هنرمندایی که باعث بسط شعر فارسی شدنو بیشتر بدونیم.

علی نوشته:

بیت یار مرا غار مرا… رو بنیامین بهادری تو آهنگش به نام خط سوم خونده بچه ها عزیزان اگر خودتون شاعرید باید بدونید که یه شاعر با احساسش شعر میگه نه فکرش پس با فکر کردن درباره ی شعر نظر ندیم شعر مال شاعرشه فقط فقط فقط نگید اینجاش مشکل داشت مثلا باید این کار رو بکنه، تو شعر هیچ بایدی در کار نیست. سلطان، عشقه عشق

پیام نوشته:

بنده هم با نظر آقا مصطفی موافقم
بهر حال واسطه بین دل و جان ما با عالم ماده تن ماست و اوست که شهوت دارد ( در انواع مختلف ) گرسنه می شود و…( احتیاجات فیزیکی ) خلاصه خیلی ها از اول صبح تا آخر شب دنبال برآورده کردن خواسته های تنند و آقایان عرفا همیشه از این بار گران به فریاد بوده اند یاد شعر حضرت حافظ می افتم که می فرمایند دل به امید روی او همدم جان نمی شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند .
عرفا سه اصل کم خوابی کم خواری و کم حرفی را پیوسته مد نظر دارند که تائید کننده عایض بنده است
در پایان باید بگویم به حال و احوالات و مقام رفیع حضرت مولا رشک می برم که دلدار را در تمامی اجزا و عناصر دنیا مجسم می بیند . روحش شاد

اسماعیل نوشته:

فکر میکنم منظور از تن، نفس ماست. یعنی هواهای نفسانی من جلوی معنویات من رو میگیره، راه اصلی ما رو کج میکنه راهزنی دل ما که مسیر رسیدن به کمالات هست رو میزنه. در زمانی دل من در مسیر خودش قرار میگیره که سکوت درونی اختیار کنم .از درون خودم آگاه بشم حق چیزهائی که باید ببینم رو به من نشون میده و آگاه میشم.

محسن نوشته:

با سلام
از تمام دوستان عزیز تشکر میکنم بابت تحلیل های بسیار خوب و پر بارشان
بسیار استفاده کردم واقعا لذت بردم…

رضا نوشته:

در بیت اول مصرع دوم خواجه نگه دار مرا به نظر میاد توصیف باشد نه درخواست چرا که اگر خواجه خطاب به خدا باشد نمیتواند درست باشد به نظر من (خواجه نگه دار مرا ) به معنی این است ( ای کسی که مرا خواجه و سرور و آقا نگه داشته )

ارسلان زیازی نوشته:

نگاه دگری‌ به سروده”یار مرا…”ی مولانا

در بدو امر به گمان من باید کمتر به دنبال معنی بود تا خود را گم کردن، و گم شدن در زیبائی و موسیقی ی این اثر. گم شدن در حالات و عوالمی که سراینده به هنگام سرودن در آن بسر میبرده، کوشش در وصل کردن خود به آن حالات و عوالمی که احتمالا خالق این اثر در هنگام سرودن بوده است. در اوج یک نوع سکر، مست از سکر هستی‌، سر شار از وجدِ بودن. البته تنها میشود حدس زد که از سراینده در چه حالتی‌، در چه وجد و شوری، چنین عباراتی موزون و آهنگین صادر شده باشد. اگر خواننده نتواند به هنگام خواندن این شعر خود را دست کم تا حدی به وجد بیاورد، به طوری‌که همانند یک قطعه موسیقی‌ موزون آنرا در وجود خود، در اعضای بدن خود، حس کند، وشاید به رقص بیاید، نخواهد توانست به ژرفنای این اثر شگفت پی‌ ببرد

+++
وآنگاه است که میبایستیبه پرداخت معانی دست زد. در این مرحلهٔ باید به خاطر داشت که با متنی روبرو هستیم که قرین هشتصد سال پیش نگاشته شدهاست. امکانا استفاده کلمات آنی‌ نیست که در زمان ما درک میشود. در اینجاست که باید به منابعی از قبیل دهخدا مراجعه کرد و کوشش نمود که در لابلای معانی ی فهرست شده به منظور سراینده پی‌ برد. دهخدا برای غار بیش از ده صفحه واژه دارد

:از آن میان بر می‌خوریم به این معنی
یار غار به کسی گویند که رفیق گرمابه و گلستان باشد، غم دوست، او را متالم و شادیش او را مسرور و مبتهج کند.”ا”
:و در جایی‌ دیگر میبینیم که ارجاع به حضرت محمد است

بعضی ها عقیده داشتند که باید محمد را به زندان انداخت و بدین وسیله از فعالیتش در راه ترویج دین جدید جلوگیری کرد. برخی می گفتند باید او را نفی بلد و یا به اصطلاح امروزه تبعید کرد ولی اکثریت مخالفان به قتل و کشتن وی رای دادند منتها چون قتل او از طرف افراد یک قبیله خالی از اشکال نبود سرانجام قرار بر این گذاشته شد که هر قبیله یک یا چند جوان نیرومند و شمشیرزن از میان خود انتخاب کنند و این جوانان با شمشیر آخته یکباره بر محمد هجوم برده هر کدام ضربتی بر او بزنند و خونش را بریزند تا بدین طریق خون او در میان قبایل مختلف لوث شود و بنی عبد مناف نتوانند در مقام معارضه و انتقام برآیند. محمد به علی بن ابی طالب دستور داد که در آن شب از فاطمه زهرا مراقبت کند و برد یمانی او را پوشیده در رختخوابش بخوابد و خود با ابوبکر در نیمه های شب مخفیانه از در کوچکی که پشت خانه ابوبکر بود بیرون رفتند و با دو شتر جماز که قبلا آماده شده بود راه جنوب را در پیش گرفتند و در غار ثور پنهان شدند. یکی از مردان قریش همین که به در غار رسید دید که تارهای عنکبوتی مدخل غار را مسدود کرده و دو کبوتر نیز در دهانه غار نشسته اند که با دیدن وی پرواز کردند. چون این بدید عطف عنان کرد و به جوانان دیگر گفت : «راجع به این غار مطمئن باشید که سالهاست احدی به درونش پای نگذاشته است زیرا در ورودی غار را عنکبوتان قبل از تولد محمد تنیده اند ! عقل سلیم حکم نمی کند کسی وارد غار شده باشد بدون آنکه تارهای عنکبوت را پاره کند.» این بود ماجرای غار ثور که ابوبکر از آن تاریخ به بعد به یارغار موسوم گردید و مجازا در رابطه با دوستان یکدل و وفادار مورد استشهاد و تمثیل قرار می گیرد

این را تنها به عنوان نمونه آوردم چون پرداختن به همه ی واژه‌ها در حوصله ی این مجمل نیست.ا

و اما روی سخن مولانا با کیست؟ به گمان من روی سخن جلال الدین با کس و یا پدیده ایست که به نحوی بر او تسلط دارد و یا قادر به بر آورده کردن خواسته‌ها و آمال اوست. به او صفاتی بس متعال نسبت میدهد. و مستقیما با او رو برو میشود. گویی اینکه با او هم سخن است. به معادله یی اشاره می‌کند که روشن کند هر یک در چه وضعی به سر می‌‌برد. تو آنی‌ و من این. ببین تفاوت از کجا تا به کجاست. “یار تو یی، غار تو یی”، “نوح تو یی، روح تو یی، فاتح و مفتوح تو یی”… واز سوی دیگر ببین در این معادله نسیب من چیست؟ “عشق جگر خوار”، “خسته به منقار”(هسته و نه خودِ میوه)، “بر درِ اسرار” (و نه محرم اسرار)… و آنگاه است که با تعرض از او میخواهد: “بیش میازار مرا”، و چون “آب تو یی”، “کوزه تو یی” پس آنقدر نپیچان مرا و آزارم نده: “آب ده‌‌‌ این بار مرا”. لحن خطاب اعتراض است و تمرد و نه تسلیم و خضوع و خشوع. این جور به نظر میرسد که از بازی‌های این قادر متعال خسته شده باشد. به او مستقیما می‌گوید که میداند که او “حجره خورشید” است و “روضه امید” و از او نمی‌‌خواهد بلکه با لحنی آمرانه بر او می‌‌تابد که: “راه ده‌‌‌‌ای یار مرا”، شکوه می‌کند که چرا او‌را در بیرونِ در نگاه میدارد (و نه در اندرون با همدمان و محرمان اسرار). وی را به مکر و مکاری متّهم می‌کند: “دانه تو یی، دام تو یی” و این که او هم “باده” در دستش است و هم “جام”؛ هم “پخته” است و هم “خام” (می تواند وی را از خامی به در آورد) و بنا بر این با تعرض از او می‌‌خواهد “خام نمگزار مرا”. در بیت آخر میخواهد تکلیف خود را با این موجود پر از تضاد تعیین کند: این تن‌ اگر کم تندی راه دلم کم زندی” این تو ایکه با وجود اینهمه قدرت از دادن امساک می‌‌کنی‌، درِ رحمت خود را بر روی من می‌‌بندی و به جای مغز پوست را نسیبِ من می‌‌گردانی،اگر کمی‌ به راه دلِ من می‌‌رسیدی و مرا در این تاریکی ی حرمان رها نمی‌‌کردی، آنگاه: “راه شدی تا نبشدی اینهمه گفتار مرا” (به راه می‌‌آمدم و این طور جسورانه در برابرِ تو ایستادگی نمی‌‌کردم) … این تو هستی‌ که مرا به چنین گستاخی واداشته یی، اگر با وجود آنهمه تعالی و قادر بودن به این همه خساست و امساک دست نمی زدی و مرا بیرونِ در تشنه نگاه نمی‌‌داشتی، من براه می‌‌آمدم ولی‌ در این وضع و حال چه انتظاری از من داری به جز گستاخی؟

+++

به گمان من در ادبیات کلاسیک اینگونه بیان کم نظیر است. دانته (که هم عصر مولانا بود) در اثر بزرگش “کمدی الهی” و سه قرن بعد از او میلتون در “بهشتِ گمشده” و یا قرن‌ها بعد گوته در “فاست” در مقایسه با مولانا بسیار محتاطانه قدم بر میدارند. شاید بتوان مولانا را با دفتر “جوب”، همان ایوب تورات، قیاس ‌کرد. در طول قرن‌های متمادی فیلسوفان و کسانی که دستی‌ در ایجاد هنر داشته اند اشارات کثیری به لحن اعتراض آمیز ایوب در مقابل خدا میکنند. در ادبیات ما “الست بربکم” را شاید بتوان مثال زد. “روز الست” است که اشارات متعدد دارد. تنها جائیست که الله (جابر قادر که تسلیم محض از بنده خود طلب میکند) به او این اختیار را میدهد که بگوید “آیا من ربّ تو نیستم؟ اگر بشر این جرات را می‌داشت که بگوید “نه!”، آنگه چه بسا که از قید تسلیم آزاد میشد. و چه افسوس‌های پنهان نیست که در اشعار حافظ و دیگران بدان اشاره نشده باشد. که البته دعوتی ‌ست به تمرد از این قادر متعال خسیس که با وجود آنهمه قدرت وبیان آنهمه رحمت و شفقت ما ی ضعیف و حقیر را به آتش ابد‌ی تهدید می‌کند. پس کو آن ادعای “الرحمان و الرحیم”؟

+++

مولانا مراحل مختلفی را در زندگی‌ خود پیمود. از مفتی و آخوند به عارف و صوفی و بالاخره به هنرمند رسید. سروده ی “یار مرا…”می‌‌بایستی در مرحله هنری او خلق شده باشد. او تسلیم و فنا و وحدت وجود را پشت سر گذاشته و به مرحلهٔ هنر رسیده است. و این آن مولانا ایست که مطلوب من است. ارسلان زیازی

کمال نوشته:

باعرض سلام به دوشتان اهل سخن وشعرفارسی،درموردغزل فوق بایدبگویم که خواننده معروف شهرام ناظری بصورت نوارکاست لراءه داده است که بنده چندسال پیش آنر اسمع نمودم ،شایدل اکنون سی دی آن ببازارعرضه شده باشد، اثرزییااست برای تجریه ان راخریداری کنید….

شیوا خنیاگر نوشته:

همه زندکی من مولاناست جز او راهی نمیبینم وجز راه او فکری در سر ندارم

ادب دوست نوشته:

امین کیخای عزیز
خدا نیاورد انروز که کسی شما را روان شاد کند

خیلی زود است ، انشاالله سالها زندگی کنید.

مسعود نوشته:

سلام شعر مولانا+صدای ناظری فارسی زبان و فارسی فهم را به جاهایی میبرد که بعید میدانم به کس دیگری وصال دهد! بگذریم در خصوص بیت آخر که اتفاقا دغدغه خیلی ها هست دو نظر دارم ؛ اول این که احتمال دارد منظور از کم تندی همان کمتر تنیدن و داخل شدن است ؛ همان که می گویند دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد…..یعنی با اختلاط کمتر با انسان ها راه سعادت باز می شود و نیاز به حرافی نیست. نظر دوم که البته فقط یک گمانه است این که شاید بجای کم تندی ، کم طلبی ،درست باشد!

علیرضا نوشته:

به شیوا خنیا گر:
اگر مولانا را بشناسید،این تفکر که همه زندگیتان مولانا شود که در خلاف اصول این مرد هست را باید بفهمید
خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
هر چند زبان مولانا و نبوغش فوق العاده است ،اما شیوه فکرش و وحدت وجودش بی فایده و مطرود شده است

الی نوشته:

قطعه
ای از این شعر رو محسن چاوشی خونده و زیباست

عباس کریمی نوشته:

این شعر واقعا فوق العاده اس…و از توضیحات دوست عزیز و فهیم، ارسلان زیاری هم بسیار لذت بردم.متشکرم ارسلان جان.

محمدرضا نوشته:

شمس شکرریز تویی,مفخر تبریز تویی
لخلخه امیز تویی خواجه عطار مرا

. نوشته:

مصرع ۶ ایراد وزنی داره

پارسا نوشته:

در “راه شدم تا نبدیم” دوستان نبدیم را نبودیم تعبیر کرده اند و مشکل جمع و مفرد را درست کرده و در پی حل مشکل خودساخته بر آمده اند و حال آنکه نبدیم تلخیص نبودی ام یعنی نبود مرا می باشد

حسین ابراهیم پور نوشته:

در بیتی که مولوی میفرماید : قطره تویی…
تفسیر این حقیر این است که شاعر به کُنه حقیقت معبود رسیده و دیگر میخواهد بگوید که ای خدا هرچه بودی تورا‌فهمیدم ودیگر در اشکال مختلف خودرا ب من ننمای که طاقت آنرا ندارم…
الله اکبر از معرفت جلال الدین.انسانی که تحفه ای هرچند کم از معرفت داشته باشد با خواندن این غزل یه وجد و شوری بی بدیل میرسد

محمد امین نوشته:

سلام. دوستی فرموده بودند که مصراع ششم مشکل وزنی داره.خواستم بگم مشکلی در این مصراع وجود نداره

سجاد نوشته:

من این ابیات رو هم شنیدم آخرش

خواند مرا، خواند مرا، گفت بیا، گفت بیا
میروم ای وای بمن، گر ندهد بار مرا

شمس شکر ریز تویی، مفخر تبریز تویی
لخّلخّه آمیز تویی، خواجه عطار مر

علی معرف نوشته:

بسیار زیبا

درود بر حضرت مولانا(ع) که زیبائی را به جهان هدیه کرد

مجتبی نوشته:

با سلام و ضمن تشکر از دوستان
در خصوص مصرع نخست بیت آخر به نظر این جانب شاید بتوان چنین گفت که “تندی” یک نوع فعل جعلی و برگرفته از اسم “تن” باشد و البته دوستان اشاره نمودند که تن در نظر عرفا چه جایگاهی دارد کمااینکه در این مصرع نیز در جایگاه راه زن دل معرفی شده است.
گویا ساخت فعل جعلی از برخی لغات معمول بوده است به عنوان مثال در بیت
من خود کجا ترسم ازو شکلی بکردم بهر او / من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام (کلّیات شمس تبریزی، ص ۵۳۱، غزل شماره ۱۳۷۲) که در این بیت مصدر گیجیدن از صفت گیج جعل شده است.
به این ترتیب شاید مصدر تنیدن نیز جعل از اسم تن باشد که با عنایت به این موضوع شاید بتوان به درک بهتری از معنی و مفهوم این مصرع دست یافت

محسن نوشته:

باسلام.ادبیات مولانا الهامی است واز این حیث معزه ی الهیست لذا بعضی از واژگان یا جملات که ذهنمان معنی انرا درک نمی کند ممکن است صدهاسالها بعد رمزگشایی شوندواینست هنر حضرت مولانا اگر کسی خواست ره صد ساله را یک شبه برود باید به همان میزان هم عاشق باشد

... نوشته:

این غزل نکته جالبی داره.
مولوی در وزن «مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن» این غزل رو سروده. این وزن، اساساً وزن شاد و پر تحرکی هست. به این علت که در هر کدوم از ارکان (مفتعلن) دو هجای کوتاه و دو هجای بلند وجود داره و در اصول عروض، هجاهای کوتاه، ساختار وزن رو شاد و پر تحرک می کنن و هجای بلند یا کشیده وزن رو سنگین و ملایم. از طرفی هم نحوه چینش هجاها (بلند-کوتاه-کوتاه-بلند) که دو هجای کوتاه کنار هم قرار می گیرن خودش این تحرک وزن رو تشدید می کنه.
اما نکته جالب این غزل اینه که مولوی کلمات رو طوری انتخاب کرده که کاملاً این تحرک رو خنثی می کنه و در یک وزن شاد، غزلی سنگین، آرام و شاید کمی غم انگیز سروده. کلمه هایی مثل یار، غار، خوار، نور، سور و … یک هجای کشیده هستن که از ترکیب یک هجای بلند و یک هجای کوتاه تشکیل میشن. در واقع مولوی اومده یکی از هجاهای کوتاه هر رکن (مفتعلن) رو حذف کرده و به یک هجای کشیده، یک هجای کوتاه و یک هجای بلند تبدیل کرده و طمانینه خاصی به وزن شعر بخشیده. از طرفی هم تعدد مصوت های بلند مثل «ا» و «و» در ابیات، غزل رو آروم کرده.
برای مقایسه کافیه این غزل رو بخونید و بعدش غزل معروف «مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم» رو بخونید که دقیقاً در همین وزن سروده شده اما کاملاً غزل شادی هست. دلیلش هم همین انتخاب کلمات هست که باعث تعدد هجاهای کوتاه شده.
واضحه که این احساس غم و شادی در مضمون غزل ها هم پیداست.
البته موارد دیگه ای هم از این هنرمندی مولوی وجود داره. مثل غزل «بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید…» که اون هم مثل «یار مرا غار مرا…» علی رغم پر تحرک بودن وزن، کاملاً آهنگ سنگینی داره. عجیب اینکه شنیده شده این غزل ها روی قطعات پاپ و با ریتم ۶/۸ شاد خونده شده!!!

مهدی نوشته:

در پاسخ به سینا, شکل “توی” صورت قدیمی تر است و “تویی” صورت امروزی آن در فارسی ایران است. “تو” در قدیم tow خوانده میشد و لذا با اغزودن “ی” به “توی” towi تبدیل می شود.

علی نوشته:

این تن اگر کم تندی
این بیت شاه بیت عزل است و شاعر در آن آخرین تقاضای خود را از یار بیان می کند . واقعا بی نظیره!

مدلو نوشته:

استاد علیزاده واقعا عالی این غزل رو خونده حتما گوش کنید

سحرفان نوشته:

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی….

نگین جنوب نوشته:

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

واقعا بیت محشریه!

Dariush نوشته:

غار:محمد
نوح
روح:عیسی
کوه طور:موسی

رامش نوشته:

این تن اگر کم تندی : یعنی این تن اگر کمتر گرفتار بود و کمتر تن بازی میکرد
راه دلم کم زندی: کمتر راه دل را سد میکرد.
راه شدی : یعنی اگر اینطوری میشد راه باز میشد و مشکل حل میشد تا…
تا نبدی این همه گفتار مرا : یعنی دیگه لازم نبود من این همه حرف بزنم و به مقصد رسیده بودم.

نادر.. نوشته:

وحدت، تنها در نظر..
هنوز ناپخته است..

کانال رسمی گنجور در تلگرام