گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۱۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

تو خدای خویی تو صفات هویی

تو یکی نباشی تو هزارتویی

به یکی عنایت به یکی کفایت

ز غم و جنایت همه را بشویی

همه یاوه گشته همه قبله هشته

چه غمست کآخر همه را بجویی

همه چاره جویان ز تو پای کوبان

همه حمدگویان که خجسته رویی

تو مرا نگویی ز کدام باغی

تو مرا نگویی ز کدام کویی

همه شاه دوزی همه ماه سوزی

همه وای وایی همه‌های و هویی

تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی

تو اگر عدویی چه عجب عدویی

ز حیات بشنو که حیات بخشی

ز نبات بشنو که نبات خویی

تو اگر ز مستی دل ما بخستی

دو سبو شکستی نه دو صد سبویی

تو سماع گوشی تو نشاط هوشی

نظر دو چشمی شکر گلویی

نه دلت گشادم که دگر نگویی

نه چو موت کردم که دگر نه مویی

کدوییست سرکه کدوییست باده

ترشی رها کن اگر آن کدویی

تو خموش آخر که رباب گشتی

که به تن چو چوبی که به دل چو مویی

تو چرا بکوشی جهت خموشی

که جهان نماند تو اگر نگویی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فعلن فاعلن مفعولن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام