گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۰۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی

طمع به وصل تو دارم، تو نیز می‌دانی

چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت

نماند صبر و قرارم، تو نیز می‌دانی

نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم

بدرد خستهٔ خارم، تو نیز می‌دانی

به ناله باز سپیدم، بسان فاخته شد

به کوهسار چو سارم، تو نیز می‌دانی

انار بودم خندان، بران عقیق لبت

کنون چو شعلهٔ نارم، تو نیز می‌دانی

انار عشق تو بودست شمس تبریزی

که برد بر سردارم، تو نیز می‌دانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید سالار احمدی ح ن نوشته:

کسی اگر سعی کنه این بزرگ مرد پارس بشناسه قطعأ زندگانی و زندگی کردن برای او معنی تازه برای خواهد گرفت…

((التماس دعا برای شهدا و تمام آنهایی که دستشان از این دنیا کوتاه است))

هوشنگ نوشته:

ممنون از دوستداران عرفا

کورش نوشته:

درودها
جسارتا
مصرع اول بیت دوم خارج از وزن است

“چودر دل آمد عشق تو و قرار گرفت”

مثلا میتواند
“چو در دل آمد و عشقت به دل قرار گرفت”
بر وزن
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

زنده باشید و سرفراز

کانال رسمی گنجور در تلگرام