گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۱۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

یار در آخرزمان کرد طرب سازیی

باطن او جد جد ظاهر او بازیی

جمله عشاق را یار بدین علم کشت

تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی

در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد

کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی

جنبش جان کی کند صورت گرمابه‌ای

صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی

طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود

جنبش پالانیی از فرس تازیی

می‌زن و می‌خور چو شیر تا به شهادت رسی

تا بزنی گردن کافر ابخازیی

بازی شیران مصاف بازی روبه گریز

روبه با شیر حق کی کند انبازیی

گرم روان از کجا تیره دلان از کجا

مروزیی اوفتاد در ره با رازیی

عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید

سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی

چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه

گر بکند قلب تو قالب پردازیی

مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف

هر نفسی زان لطف آرد غمازیی

ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک

گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام