گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۹۴

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی

دم می‌دهی تو گرم و دم سرد می‌کشی

خالی است اندرون تو از بند لاجرم

خالی کننده دل و جان مشوشی

نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی

هر چند امیی تو به معنی منقشی

ای صورت حقایق کل در چه پرده‌ای

سر برزن از میانه نی چون شکروشی

نه چشم گشته‌ای تو و ده گوش گشته جان

دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی

ای نای سربریده بگو سر بی‌زبان

خوش می‌چشان ز حلق از آن دم که می‌چشی

آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود

زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی

بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش

دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی

بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم

بس دل که می‌ربایی از حسن و از کشی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کسرا نوشته:

دم می‌دهی تو گرم و دم سرد می‌کشی

به به

همایون نوشته:

جلال دین برای سخن ارزش زیاد قائل است زیرا سخن است که انسان‌ها را به هم وصل می‌‌کند و به ویژه به انسانی‌ بزرگ مانند شمس

نی‌ همان انسان است که از خود چیزی نمی گوید و زبان او زبان هستی‌ است و سخنان بزرگان را با نوایی تازه به گوش همه می‌‌رساند

جلال دین آنقدر برای شنیدن ارزش قائل است که همه حس‌های انسان را گوش می‌‌نامد و ده‌‌‌ گوش کنایه از پنج حس بیرونی و پنج حس درونی انسان است و گاه گوش را همان چشم می‌‌داند

لیک چشم گوش را آن‌ نور نیست

سخن تنها پدیدهٔ ایست که می‌‌تواند همه عالم را در بر گیرد کنایه از شش جهت، و وقتی از عشق می‌‌گوید به آتشی مبدل می‌‌شود که همه دل‌‌ها را در خود می‌‌گیرد و یکی‌ می‌‌کند و یکی‌ ویژگی‌ هستی‌ است و ویژگی‌ شمس

کانال رسمی گنجور در تلگرام