گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۵۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی

چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی

بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد

گر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی

تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد

وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی

چندین هزار خانه کی گشت از زمانه

تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی

سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور

در خاطر مهندس و اندر دل فلانی

چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد

وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی

تبریز شمس دین را از لطف لابه‌ای کن

کز باغ بی‌زمانی در ما نگر زمانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام