گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۵۱

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

از قصه حال ما نپرسی

وز کشتن عاشقان نترسی

ای گوهر عشق از چه بحری

وی آتش عشق از چه درسی

آن جا که تویی کی راه یابد

زان جانب چرخ و عرش و کرسی

ای دل تو دلی نه دیگ آهن

از آتش عشق چند تفسی

جان و دل و نفس هر سه سوزید

تا کی گویم ظلمت نفسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

فرشاد جمالی » مجنون آن لیلی کجاست » از قصه حال ما نپرسی

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید حسنی نوشته:

در بیت آخر، مصراع دوم، «ظلمت نفسی» عبارت عربی است و چنین خوانده می‌شود: «ظَلَمتُ نَفسی» (معنی مصراع: تا کی بگویم که به خود ظلم کرده‌ام؟)

کانال رسمی گنجور در تلگرام