گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ز هر چیزی ملول است آن فضولی

ملولش کن خدایا از ملولی

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد

بدو گفتم ملولی هست گولی

بخورد آن بازی من خشمگین شد

مرا گفتا خمش دیوانه لولی

نگوید هیچ را بد مرد این راه

مبین بد هیچ را ور نی تو غولی

بگفتم عین انکار تو بر من

نه بد دیدن بود یا بی‌حصولی

مرا گفت او تناقض‌های بینا

بود از مصلحت نه از بی‌اصولی

محالی گر بگوید مرد کامل

تو عین حال دانش ای حلولی

گهی درد که داند گه بدوزد

گهی شاهی کند گاهی رسولی

به تأویلات تو او درنگنجد

که تو هستی فصولی او اصولی

ز خود منگر در او از خود برون آ

که بر بی‌حد ندارد حد شمولی

خمش ای نفس تازی هم بگویم

دوباره لا تقولی لا تقولی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام