گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۹۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مرا در خنده می‌آرد بهاری

مرا سرگشته می‌دارد خماری

مرا در چرخ آورده‌ست ماهی

مرا بی‌یار گردانید یاری

چو تاری گشتم از آواز چنگی

نوایش فاش و پیدا نیست تاری

جهانی چون غباری او برانگیخت

که پنهان شد چو بادی در غباری

حیاتی چون شرار آن شه برافروخت

که پنهان شد چو سوزی در شراری

جمال گلستان آن کس برآراست

که پنهان شد چو گل در جان خاری

دلم گوید که ساقی را تو می‌گو

که جانم مست آن باقی است باری

دلم چون آینه خاموش گویاست

به دست بوالعجب آیینه داری

کز او در آینه ساعت به ساعت

همی‌تابد عجب نقش و نگاری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

این غزل درشب شعر آواژه در انجمن گلبانگ در جنوب کالیفرنیا که با زمینه آیینه برگزار شد خوانده شد همچنین شعر آیینه سیلویا پلات به ترجمه مهرداد بهار در ادبیات و عرفان دیرینه و کهن ایران که قدمت چند هزار ساله دارد آیینه نمود دیدن است آسمان هم آیینه است دریا و جام شراب و دل و شعرهمگی آیینه اند همانگونه که دوست آیینه است

کانال رسمی گنجور در تلگرام