گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۶۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

دلا رو رو همان خون شو که بودی

بدان صحرا و هامون شو که بودی

در این خاکستر هستی چو غلطی

در آتشدان و کانون شو که بودی

در این چون شد چگونه چند مانی

بدان تصریف بی‌چون شو که بودی

نه گاوی که کشی بیگار گردون

بر آن بالای گردون شو که بودی

در این کاهش چو بیماران دقی

به عمر روزافزون شو که بودی

زبون طب افلاطون چه باشی

فلاطون فلاطون شو که بودی

ایم هو کی اسیرانه چه باشی

همان سلطان و بارون شو که بودی

اگر رویین تنی جسم آفت توست

همان جان فریدون شو که بودی

همان اقبال و دولت بین که دیدی

همان بخت همایون شو که بودی

رها کن نظم کردن درها را

به دریا در مکنون شو که بودی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Nazanin نوشته:

بسیار زیباست
همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی . . .

محمد رضا نوشته:

« ایم هو کی » در بیت ۷ یه عبارت یونانی به معنای ( کجایی ) هستش.

همایون نوشته:

جلل دین از شدن و تصریف و دگرگونی می‌‌گوید ولی شدن و بودن را به زیبایی به هم وصل و یکی‌ می‌‌کند

هنگامی که آغاز و پایان منطبق شوند جاودانگی به حقیقت می‌‌پیوندد

این ویژگی‌ها که شمرده می‌‌شوند هم به انسان مربوط است و هم به هستی‌ و کلّ وجود

انسان دارای حس‌هایی‌ است که این ویژگی‌ها را در می‌‌یابد

این حس‌ها نیازمند تقویت شدن هستند همان گونه که جسم رشد می‌‌کند و قوی میشود

کانال رسمی گنجور در تلگرام