گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۴۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی

کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده‌ست

زین شهره چراگاه تو محروم چرایی

جاندار سراپرده سلطان عدم باش

تا بازرهی از دم این جان هوایی

گه پای مشو گه سر بگریز از این سو

مستی و خرابی نگر و بی‌سر و پایی

ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست

نی راه به خود دانی و نی راه نمایی

مستان ازل در عدم و محو چریدند

کز نیست بود قاعده هست نمایی

جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی

همچون ختن غیب پر از ترک خطایی

این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی

و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی

مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز

هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام