گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۶۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی

ببین تو چاره‌ای از نو که الحق سخت بینایی

بسی دل‌ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابان

بسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی

زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشق

گر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی

برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت را

من و عشق و شب تیره نگار و باده پیمایی

بیا ای مونس روزم نگفتم دوش در گوشت

که عشرت در کمی خندد تو کم زن تا بیفزایی

دلا آخر نمی‌گویی کجا شد مکر و دستانت

چو جام از دست جان نوشی از آن بی‌دست و بی‌پایی

به هر شب شمس تبریزی چه گوهرها که می‌بیزی

چه سلطانی چه جان بخشی چه خورشیدی چه دریایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

انسان اصل دانائی است و دانایی ویژه انسان است یک اصل هم ویژه هستی‌ است و آن اینست که هرگز چیزی را دو بار نمی آفریند و هر چه از آن هستی‌ است یگانه است، دانایی خصوصیتی است که انسان را همکار هستی‌ می‌‌سازد زیرا دانائی انسان همانا پی‌ بردن به شیوه کار هستی‌ است، پس دانائی با نویی و نو شدن در هستی‌ یکسان است، این فرهنگ جلال دینی است که از نویی بسیاری برخوردار می‌‌شوند ولی از کهنه جز فرسودگی و ایستائی بر نمی اید و تنها می‌‌تواند طعنه بزندو عشق را انکار کند، در حالیکه عشق از جنس آتش است و هر چه از جنس آتش است همواره نو می‌‌شود و زنده است و زندگی‌ بخش است و همه از گرمی‌ و نور آن در شب‌ها و تیرگی‌ها چون گوهری شب افروز برخوردار می‌‌شوند، آنکه خود را بر حق می‌‌داند و خود را مهم و دارا فرض می‌‌کند از نویی بی‌ بهره است و به دنبال جمع کردن است و جز کهنه چیزی گیر او نمی اید زیرا نویی را باید بیافرینی نه آنکه جمع کنی‌، این دو با هم فرقی اساسی‌ دارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام