گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۸۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی

آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی

آتش تو مقیم شد با دل من ندیم شد

آتش خویش را بگو کآب حیات آمدی

چاشنی خیال تو می‌بدرد دل مرا

ای غم او چو شکری ای دل من چو کاغذی

شمع بدان صبور شد تا همگیش نور شد

نور به است از همه خاصه که نور سرمدی

نور دمی که عاق شد طالب روح طاق شد

ماه مرا محاق شد بی‌مه فضل ایزدی

بازرسید آیتی از طرف عنایتی

وحدت بی‌نهایتی گشت امام و مقتدی

بست پلنگ قهر را بازگشاد مهر را

قبه ببست شهر را شهر برست از بدی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

احمد نوشته:

برای ردیف بیت سوم این شعر، واژه کاغذی آمده است که با واژگان شدی، آمدی، سرمدی و … در حرف “د” یکی نیست. در گذشته از واژه کاغد استفاده میشده. مثلاً در بیت:
گر بگویم شرح آن بی حد شود
مثنوی هفتاد من کاغد شود

توجه شود در این بیت از واژه کاغد استفاده شده است که با واژه بی حد برای ردیف شعر یکی است.و اژه “کاغذ” با حرف “ذ” در انتها، در دوره های بعدی به جای “کاغد” آمده است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام