گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۰

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ز سوز شوق دل من همی‌زند عللا

که بوک دررسدش از جناب وصل صلا

دلست همچو حسین و فراق همچو یزید

شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا

شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب

اسیر در نظر خصم و خسروی به خل

میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم

رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا

اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست

چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا

خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش

که نفس ناطق کلی بگویدت افلا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مرضیه نوشته:

این شعر منسوب به مولاناست یا مستقیما از خودشه؟

مرضیه نوشته:

بیت سوم “خل” تصحیح شود به “خلا”

امین کیخا نوشته:

کربلا لغتی آشوری است و کارابلا بوده است چنانچه نینوا نیز ربطی به نوای نئ. ندارد و ninowa بوده و آشوری بوده است . أربیل نیز اربلا آشوری است . بغداد نیز خداداد ، بصره بسره است ،بعقوبة نیز باگبه است که فارسی است و باز بغ یا بگ در ان مثل بغداد دیده می شود .

امین کیخا نوشته:

خلاء وارون ملاء است چنانچه تهی وارون پری .

امین کیخا نوشته:

اما در عربی ملیء صفت هم تواند بود مثلا وقتی می گوییم خوب فکر کن می گوییم فکر ملیا .

امین کیخا نوشته:

کارا به فارسی هم معنی لشگر می دهد چنانچه کاراکاسی یعنی لشگر کاسی ها و نام کرمانشاه بوده گویا به فارسی باستان .

امین کیخا نوشته:

ملیء افزون بر صفت قید هم می تواند باشد که در مثال بالا قید است .

شمس الحق نوشته:

خدمت سرکار خانم مرضیه عرض میکنم که بطور قطع شعر از مولویست [ اگر دلیلش را هم میخواهند بدانند بفرمایند تا عرض کنم ] و اگر ایشان از آوردن نام امام حسین وکربلا حیرت کرده به شک دچار شده اند باید بخدمتشان باز عرض کنم که ماجرای کربلا و جنگ امام حسین با یزید ابن معاویه و همه حواشی آن فقط مخصوص به شیعه نیست و در تمام جهان اسلام شهرت تمام دارد وتنها نظرگاه ها قدری متفاوت است . ضمناً سرکار خانم صحیح میفرمایند و در بیت سوم الف خلا ازقلم یا بهتر است بگوییم ازتایپ افتاده است .

شمس الحق نوشته:

کامنت ۳
اگر کار بدست امین کیخا بود که اصلا میفرمود در همه جهان یک زبان بیش وجود خارجی ندارد ونداشته الا زبان فارسی ولا غیر !! ما را بگو که چه بیهوده عمر نازنین به فراگیری زبان های مجعول ومهجور ومغلوطی تلف کرده به باد داده ایم .

امین کیخا نوشته:

دکتر گوهری عزیزم من همه زبانهای شیوا و روان را دوست دارم البته فارسی مستم می کند . در واقع عاشق غاش فارسی هستم . ( به قول رودکی ) .

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخای عزیز
عجب دارم که دکتری چون شما که هیچ دکتر دیگری را دکتر نمی داند حقیر را برای اول مرتبت با این لقب می خواند ، اما بگمانم حقیر قبلاً به حضرتعالی عرض کرده ام که از این القاب تبری جسته ام و بواقع هم اگر حاصل ۳۵ سال تحصیلات اکادمیک یا بقول شما دانشیک خود را روی هم بگذارم [ ۲ لیسانس ودو فوق لیسانس ویک دکتری ] وزن مجموع آنها از ۲ دکتری هم بیشتر میشود ، اگر چه اینک همه آنها را در مکانی گذاشته ام که جای واقعیشان است ، در کوزه آب . اما حال که شما میل آن یافته ای که لقب دانشیک مرا بکار زنی لا اقل آنرا بگو که بواقع لقبیست که در برگه یا حکم بازنشستگی ، حقیر را با آن مفتخر کردند چرا که بقول دوستی دراین روزگاران توی سر سگ بزنی دکتر بیرون میشود و اما بعد … ای عزیز! افتخار واقعی حقیر نه این القاب است و نه دانش حقیری که در پس پشت آنهاست . تنها یک افتخار در زندگی حقیر موجود است که آن تعلیم و تربیت و آموزش چند نسل از استادانی است که در طول سی سال معلمی خود بدست آورده ام که هم اکنون در سطح دانشگاه های مهم جهان پرا کنده اند و اخیراً متذکر شده ام که دو تن از ایشان که ایرانی بودند در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارند و اما هنوز از حضور حقیر در وطن مطلع نیستند . اگر سرنوشت من آن باشد که باقی عمر خود در این سراچه بسر کنم بیگمان ایشان از بهترین دوستان حقیر خواهند بود و اما بعد .. ای عزیز ! همه ما که از جمله گنجوریانیم عاشق غاش زبان بی بدیل پارسی بوده و هستیم . اگر لطف کنی به آن شعر رودکی اشاره فرمایی مرا رهین منت خود کرده ای . عزتت افزون باد و بیمارانت کم و کمتر [ میدانم که واژه ای به ضد افزون و برهمین وزن وجود دارد اما در این صبحگاهان که دوگانه قضا شد مغز خسته ام آن را نمی یابد ] حمید رضای ثانی ملقب به شمس الحق .

امین کیخا نوشته:

استاد عزیزم شعر رودکی از این قرار است

خویشتن پاک دار و بی پرخاش
هیچ کس را نباش عاشق غاش

شمس الحق نوشته:

امین جانم
سپاسگزارم ، فکر میکنم عاشق پاکباخته ویا دلباخته یا سودایی و ازاین قبیل ترجمه مناسبی برای غاش باشد . البته این را درس پس دادن شاگرد در محضر استاد تلقی فرما . نظر استاد چیست .

امین کیخا نوشته:

گویا اسدی در فرهنگش -جایی که من معنی اش را دیده ام - آن را مفتون و عاشق کامل می خواند . ولی بعد ها بدلیل عربی دانستن ادیبان چون غاش و مغشوش صفت فاعلی و صفت مفعولی یک فعل هستند به فارسی افزون شد معنی اش پیچیده شده است به عربی غاش یعنی خیانت کار و غش کننده در معامله اما به فارسی کم کم غاش پاکباخته و عاشق کامل بدل شد به عاشق گیج و معنی همهمه و هنگامه هم به ان افزوده شد و در درازای زمان معنی اش بیشتر سیاهی گرفت تا اینکه کودن و نادانا هم به ان افزون شد . ولی از کاربری رودکی می توان فهمید که همان دوره رودکی هم غاش کسی بودن خیلی چنگی به دل نمی زده است .

شمس الحق نوشته:

درمعنی عاشق غاش
دوستان عزیز حال دانستید که استاد کیست .

رسول حسینی نوشته:

شمس الحق…….بخاطر “خموش”در بیت آخر فرمودید که شعر از مولویست؟چون در جایی شنیدم مولوی به این شکل تخلص میکرد

رسول حسینی نوشته:

برای مثال عرض میکنم…/هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود-وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود/…..که بیت آخر آن چنین است/راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود-آن چه جگر سوزه بود باز جگرسازه شود/

شمس الحق نوشته:

آقای حسینی مولوی با هیچ چیزی تخلص نکرده است . از این کلمه و انواع آن بخاطر بار معناییش در مثنوی و هم دیوان کبیر استفادۀ بسیار کرده است .

رسول حسینی نوشته:

با سلام.خدمت استاد شمس الحق. سوالی در باره ی شعر “صلاح کار کجا و من خراب کجا-ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا”حافظ…سوال بنده حقیر این است که در این شهر در همه ابیات قافیه ها به (اب) ختم میشوند.(مانند خواب رباب شراب….) وکلمه “کجا” هم بعد از قافیه می آید…اما در مصرع دوم بیت اول چنین نیست…چرا؟

رضا اعرابی نوشته:

آیا تخصص جناب کیخا در زمینه ادبی است؟ منابع این
همه اطلاعات ارزشمند ایشان چه کتبی هستند؟
پیشنهاد می کنید برای درک عمیق مفهوم اشعار جناب حافظ یا حضرت مولانا از چه منابعی استفاده کنیم؟

میثم نوشته:

دلایل انتساب این شعر رو میشه بیان کنید

حا و سی و یا و نون یعنی حسین نوشته:

استاد دانشگاه لندن
Philosophy@iranianstudies.org

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار.

حماسه معراج خونین عاشقانه سالار شهیدان، حضرت ابی‌عبدالله امام حسین ـ علیه‌السلام ـ سلاله پاک رسول اکرم خاتم النبیین حضرت محمد مصطفی ـ صلوات‌الله علیه ـ در آثار مولانا در سیاق (context) و چهارچوب (framework) توحید و «سیر محبی» به سوی توحید ربوبی، معنی و مفهوم پیدا می‌کند. حضرت حق ـ جل جلاله ـ رب حسین است و «سلطان عشق خونین»، مربوب حضرت محبوب است.

مثنوی مولانا، کتاب «توحید» است و سیر عاشقانه به سوی حضرت هوالاول والاخر و الظاهر و الباطن. (۳ ـ حدید) و کتاب دیوان کبیر کلیات شمس تبریزی مولانا «عشق نامه» اوست؛ «یا انیس من لا انیس له»؛ «یا من لا یرغب الا الیه»؛ «یا خیر المرغوبین» (دعای جوشن کبیر).
مولانا در این دو کار بزرگ خود، به حماسه امام حسین (ع) از دید عرفانی پرداخته است. در این وجیزه به روایت مولانا از امام حسین (ع) در چهار غزل کلیات شمس و یک حکایت از مثنوی پرداخته می‌شود.

کلید واژه‌های فهم مقام منیع و بی‌نظیر سیدالشهد حضرت امام حسین ـ علیه السلام ـ در مثنوی و دیوان شمس عبارتند از: عشق ـ عاشقی ـ شهید ـ شهادت ـ فدایی ـ بلا ـ مرگ ـ پارسا ـ فنا ـ قا ـ خسرو دین ـ خسرو غیب ـ وصل ـ دوست ـ پیشتازان و طلایه‌دار سلوک ـ زندان ـ عاشورا ـ کربلا ـ یزید / فراق ـ شمر ـ عزا ـ تقابل کاراکترها و صفات و خصایل.

در آثار مولانا، عموما شهید و حسین مترادف یکدیگرند و حتی می‌توان گفت که واژه گلگون شهید و مقام عظمای شهادت به اصطلاح فنی انصراف دارد بر شخصیت جامع و یگانه امام حسین که انسان کامل است.
از نگاه مولانا، حضرت سیدالشهدا (ع) از سوز و شوق دل الهی‌اش، هر لحظه طلب استعلای وجودی می‌کند و حضرت محبوب، آواز قبول وصال سر می‌دهد؛ «دل» فی حد ذاته عرش پروردگار است و او نیز همچون حسین در پی سفر و معراج به مبدأ اعلی است. در غزل ۲۳۰ کلیات شمس، امام حسین (ع) سنگ محک و معیار است که دل که جایگاهی است رفیع و همه اعمال و احوال و مقامات وجودی آدمی به آن بستگی دارد، به حسین تشبیه می‌شود، نه آن‌که حسین به دل تشبیه شود. از نظر عرفا در نظام هستی خلاصه موجودات «آدمی» است و خلاصه آدمی «دل» است.(نک: شیخ صفی‌الدین اردبیلی ـ صفوه الصفا ـ ص۴۴۳) و تنها بیت دوم این غزل، کافی است برای بیان نهایت سرسپردگی و شیفتگی مولانا به امام حسین (ع). در مقابل چنین مرتبه متعالی، یزید و سمبل کامل جدایی و دوری از حضرت حق ـ جل جلاله ـ است.
شهیدان قافله کربلا، سمبل اعلای شهیدان تاریخند که مقامات سلوک خونین عاشقانه خود را در دشت پر بلای امتحان خونین الهی در کربلا، سرافرازانه گذراندند. آنان به ظاهر مرده‌اند، اما در واقع به زندگی اعلای طیبه در عالم غیب ـ که برتر است از عالم ظاهر ـ استعلا یافته‌اند. مولانا در اینجا شهیدان کربلا را نمونه متعالی آیه شریفه قرآن در باب شهدا برمی‌شمارد؛ و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون (۱۶۹ـ آل عمران).
کاروان شریف اسرای کربلا از نظر دشمن که محجوب و بعید است از سلطان وجود اسیرند، اما بر خلاف این کوردلان آنان «شاه مقام قرب دوست»ند؛‌ مقامی که بین آنان و حضرت محبوب، هیچ مانعی نیست.
از نظر عرفا، بهشت دو نوع است: عام و خاص. بهشت عام، بهشت اکل و شرب و مناکحه است که از برای بندگان عام است، اما بهشت خاص، مقام لقا و وصال و مشاهده حضرت حق تعالی است که بهشت بند گان خاص است. (شیخ صفی‌الدین اردبیلی ـ صفوه الصفا ـ ص ۴۳۷ ـ ۴۳۸). مولانا، امام حسین و شهیدان کربلا را مقیمان بهشت وصال حضرت دوست که بهشت بندگان خاص است، معرفی می‌کند که قفس دنیا را شکسته‌ و پرواز ابدی کرده‌اند به کوی دوست. توانگر شکوفه وصال سیدالشهدا، شهره آفاق شده و او خورشید فروزان و به ثمر نشسته محفل واصلان محبوب است. امام حسین (ع) به این مقام والا رسیده است، چون ریشه درخت وجود مبارکش، توانگر شده است از ذات اقدس الهی.

ز سوز شوق دل همی زند عللا که بوک در رسدش از جناب وصل صلا
دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا
شهید گشته بظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی بخلا
میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا
اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا
خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا
کلیات شمس تبریزی: غزل ۲۳۰

دوستدار روفیا نوشته:

جناب حا و سی و یا و نون یعنی حسین!
اولین درس مولوی این بود که هر چه تعلق داری بیانداز
دومین درس مولوی بتهایی که خود و جامعه برایت ساخته اند بشکن
و اما نکته جالب که مولوی سنی بوده حال کوشش بیهوده جنابتان در ربط اشعار به کربلا و عاشورا… جای غصه دارد
در پایان نقل قولی از عین القضات شاید کمکتان کند:
ای دوست :
قومی از فلاسفه و متکلمان خود را عارف خوانند .
پندارند از راه هذیان کسی به معرفت رسد. “حاشا و کلا ”

هوا پرستان را کجا رسد
که حدیث مردانِ راه خدا ی کنند.

جوانمردا ،
تا تو باشی و نفس تو باشد ،
راه نیست به خدای تعالی .
و چون خدمت بسیار کنی باشد
که تو را معرفتی دست دهد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام