گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۹۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده

نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده

زبان و جان و دل را من نمی‌بینم مگر بیخود

از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده

گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را

ز من دیوانه‌تر گشتی ز من بتر بشوریده

قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت

در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده

یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است

نثار خاک جسم او چه باران‌ها بباریده

قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش

خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده

ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد

بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده

که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت

به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده

به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین

شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

همایون نوشته:

جلال دین غزل‌های بسیاری در وصف شمس سروده است که در هر کدام به نوعی بر بزرگی و اهمیت او تاکید شده است بدون آنکه مضمون آن‌ها تکراری باشد و یکی‌ از یکی‌ شیوا تر و بدیع تر

در این غزل شمس به قله هستی‌ و بزرگی‌ و نهایت ارزش و عزت می‌‌رسد و از آنجا که او یک انسان است در حقیقت جلال دین این بزرگی‌ را به انسان روا می‌‌دارد و انسان را مرکز و قلب هستی‌ می‌‌داند و جایگاه عشق، که زیبا‌ترین معنی‌ است بالای همه معنی‌‌های دیگر و به خاطر وجود انسان است که هستی‌ معنی‌ می‌‌یابد و معنی‌ ارزش مند می‌‌شود

اگر شمس نبود و انسان نباشد نه قدیم نه جدید نه ازل نه ابد هیچ مقداری ندارند و هیچ ارزشی در هستی‌ یافت نمی شود زیرا ارزش وقتی‌ معنی‌ می‌‌دهد که ارزش گذاری چون شمس پیدا شود که قدر ارزش را بدند و آن را به هیچ دروغی نفروشد

شمس در جایگاهی‌ است که کسانی که ادعای صداقت و جانبازی در راه صدق دارند لقمه شیران کوی او هستند

زیرا صداقت را حدی و مرزی نیست و کسی‌ نمی تواند خود را کاملا صادق بداند مگر آنکه به معنی‌ صدق پی‌ نبرده باشد

صدق به گفتار و کردار و هم چنین به پندار مربوط است و صدیق انسان یک دله است که از تکرار گریزان است و تکرار دیگران را بر نمی تابد و هر بار که او را ببینی انگار بار اول است که می‌‌بینی‌ و هر بار که او را می‌‌شنوی انگار که بار اول است که می‌‌ شنوی و هر بار که نام او می‌‌آید خون انسان به جوش می‌‌آید و انسان نو می‌‌شود و انتظار نو شدن وجود او را به جنب و جوش در می‌‌آورد

کانال رسمی گنجور در تلگرام