گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۴۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

ای سر مردان برگو برگو

وی شه میدان برگو برگو

ای مه باقی وی شه ساقی

جان سخن دان برگو برگو

قبله جمعی شعله شمعی

قصه ایشان برگو برگو

ای همه دستان ساقی مستان

راز گلستان برگو برگو

هم همه دانی هم همه جانی

خواجه دیوان برگو برگو

آب حیاتی شاخ نباتی

نکته جانان برگو برگو

غم نپذیری خشم نگیری

ای دل شادان برگو برگو

خسرو شیرین بنشین بنشین

راه سپاهان برگو برگو

دل بشکفتی خیلی و گفتی

باز دو چندان برگو برگو

آن می صافی جام گزافی

درده و خندان برگو برگو

یار ربابی هر چه که یابی

حرمت ایمان برگو برگو

نی بستیزی نی بگریزی

بی‌سر و پایان برگو برگو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلتن مستفعلتن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

وفایی نوشته:

تفاوت شاعر عارف و شاعر عامی :
شاعر عارف می گوید :
غم نپذیری خشم نگیری
ای دل شادان برگو برگو
اما شاعر عامی می گوید :
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است !!

نادر.. نوشته:

هرچند در شکل بیان تفاوت دارند،
اما هر دو از یک اصالت می گویند دوست من ..

وفایی نوشته:

از دو عالم متفاوت سخن می گویند : عالم اشراق و نور و نزدیکی به خداوند ، و جهان ظلمت و تاریکی . اما اگر صحبت از اصالت است که همه از یک اصالت هستیم . ریشه و اصالت همه کس و همه چیز از خداوند است . حتی شیطان هم روزی یک فرشته بوده !
وقتی سالک راه حق ، سالها به تزکیه نفس می پردازد و وجودش را از تمام بدی ها پاک می کند ، لایق فیض می شود . آنگاه نور اشراق بر جان او می تابد و در این زمان ، او دارای بینش ، درک و نگاهی جدید و متفاوت به همه چیز می شود . این همان مفهوم “تولدی دوباره” است که حضرت عیسی علیه السلام فرموده اند : تولدی دوباره در ملکوت خداوند . و همان مقام امن و سکینه ای است که تمام پیامبران و اولیا الله برای تبلیغ آن از جانب خداوند آمده اند :
” ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا یحزنون ”
ترس و غم واندوه وخشم و … را به جان اولیا الله راه نیست چون ایشان عشق و عدالت خداوند را دیده اند . چون حقیقت را دریافته اند و چون حضور و فرمانروایی مطلق خداوند بر عالم را درک کرده اند ، سراسر شعف و شور و نور و عشق و ایمان و قدرت و … شده اند . دردها و غم ها از جان عارف رخت بر می بندد چون عارف دیگر می داند که تمام دردها و غمهای پیشین او ، به دلیل آن بوده که هنوز شیطان ، روح او را ترک نکرده بوده و هنوز صافی نشده بوده…
هیچ انسانی نمی تواند ادعا کند که دردهایش صرفا درد مردم است ! دردهای ما از درون خود ما نشات می گیرد : از تاریکی های روح مان ، از جهل هایمان و از تزلزل در ایمان مان .
من شخصا نه دکتر امین پور را می شناسم ، نه خصومتی با ایشان دارم و نه اصلا ایشان را دیده ام . اما اینکه من ایشان را شاعر عامی خواندم چون ایشان با نخوتی پوچ ، ادعا می کنند که فقط و فقط ایشان یک نفر هستند که برای مردم غصه می خورند ! یعنی تمام مردم زمانه فقط و فقط غصه خودشان را می خورند و تنها ایشان یک نفر هستند که فقط دارند غصه مردم را می خورند !!
در همین شهر تهران ، من بی شماران بی شماران مردم مهربانی را می شناسم که برای مردم دیگر غصه می خورند و آرزو می کنند که بتوانند برای تخفیف آلام دیگران کاری انجام دهند . من شعر دکتر امین پور را نوعی توهین به این بزرگواران ، و انکار و خوار شمردن نیات پاک این مردم خوب می دانم .
در ضمن عامی بودن ، حرف بدی نیست . عامی یعنی غیر عارف . من خودم را هم بسیار نادان و کم سواد می دانم . ولی هرگز به خودم اجازه نمی دهم که بگویم :
” فقط من خوبم ” !!

کانال رسمی گنجور در تلگرام