گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۲۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

جان ما را هر نفس بستان نو

گوش ما را هر نفس دستان نو

ماهیانیم اندر آن دریا که هست

روز روزش گوهر و مرجان نو

تا فسون هیچ کس را نشنوی

این جهان کهنه را برهان نو

عیش ما نقد است وآنگه نقد نو

ذات ما کان است وآنگه کان نو

این شکر خور این شکر کز ذوق او

می‌دهد اندر دهان دندان نو

جمله جان شو ار کسی پرسد تو را

تو کیی گو هر زمانی جان نو

من زمین را لقمه‌ام لیکن زمین

رویدش زین لقمه صد لقمان نو

زرد گشتی از خزان غمگین مشو

در خزان بین تاب تابستان نو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام