گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۰۱

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

در گذر آمد خیالش گفت جان این است او

پادشاه شهرهای لامکان این است او

صد هزار انگشت‌ها اندر اشارت دیده شد

سوی او از نور جان‌ها کای فلان این است او

چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او

نعره‌ها آمد به گوشم ز آسمان این است او

هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش

پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او

جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او

همچو گوهر تافته از عین کان این است او

رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار

تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او

شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را

کز وی آمد کاسدی‌های بتان این است او

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام